تبليغاتX
پیاده رو -

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

دوستی  نوشته است:...همیشه از من یه سئوال میکنه: " چرا میخواهی جزو مملکتی باشی که با زنانش اینطور رفتار میکنه؟"

دوستی می گوید : در عوض هرگز غصه فرهنگ مریض‌مان را نخوریم… و هرگز به روی خودمان نیاوریم که مریضی را با  خودمان کشیده‌ایم به همه جای دنیا … و هرگز نفهمیم که مریضی سرایت می کند به بچه‌های ما…و هرگز نفهمیم که افتخار به نیاکان دردی را از فرهنگ ما دوا نکرد و نمی‌کند. همان‌طور که مسلمان بودن‌مان، همان‌طور که ادعای نجابت‌مان، همان‌طور که هزار ادعای توخالی بی‌افتخار دیگر…

زنی می نویسد: ...تو فقط یک سوراخی. ما سوراخ سنج. برو بشین تو جایگاه متهم. قاضی ما هستیم، هیات منصفه ما هستیم، دادستان ما هستیم، زندانبان ما هستیم، مجری حکم ما هستیم، و خدا هم.

و من :

چیزی حک شده است در من که خودم را حقیر می بینم. که می ترسم. از نگاه عمه ام. از وحشت همه زنهایی که شوهرشان را در معرض خطر می بینند. از وحشت همه مادرانی که من را تهدیدی فکری برای سرنوشت دخترانشان می دانند. برای من پیش نیامده است. شاید پیش هم نیاید. ولی نمی دانم چرا ... هر دری را که در کابل میزنی .. یک مرد طالبانی در را باز می کند. طالبان هنوز در خانه روبند بر سر زنان می کند.

حکومت .. قانون... همه و همه بیان گر تفکر اکثریت یک جامعه هستند. من ار آن تفکر اکثریت است که می ترسم. همان تفکر که با برخی از مردمان کشور ما تا این دست آبها می آید. همان مرد میانسالی که به من و دوستم در شهر تورنتو متلک می اندازد. یا همکاری که به من می گوید : " نری ورزشگاه اکستریم فیت نس ..مردا می آن اونجا ... که زنها را دید بزنند... من صلاح نمی دونم بری اونجا"

چرا تو صلاح مرا می دانی؟

 وقتی با مردهای مهاجر حرف می زنی و می گویی : " حس امنیت بیشتری میکنم. ماشین جلوی پایم ترمز نمی کند. نیشگونم نمی گیرند. مدیرم وقتی می گویم مریضم .. نمی پرسد : دلت درد می کنه؟ .... کسی در مترو از پشت به من نمی مالد... " می گویند... این جوریها هم نیست... شاید تو بدجایی کار می کردی ؟

شاید بد نباشد... هرکدام از ما که حتی یکبار به خاطر جنسیتمان تحقیر شدده ایم... همه مایی که سینه هایمان را در زیز قوزمان و بلندی مقنعه مان پنهان کرده ایم. همه ما که از مردی که از روبرو در کوچه خلوت می آمده است حس عدم امنیت کرده ایم. همه مایی که فرق آزادی را بین خودمان و برادرمان درک کرده ایم .   همه مایی که متلک شنیده ایم. یک تومار امضا کنیم. شاید باور کنند.

نمی خواهم چیزی را عوض کنم. من خودم را عوض خواهم کرد. بر نخواهم گشت. دلم نمی خواهد ایرانی باشم. دلم نمی خواهد متعلق به سرزمینی باشم که دیه ام نصف آدم است. که اختیار فرزندم را هم ندارم. که کودکم را به فرزندی کشورش قبول نمی کند اگر پدرش ایرانی نباشد. که مرا تحقیر می کند. از درون خانه ها تا سطح خیابانها ... تا باجه های سفارت خانه ها.

جنگم نمی آید.با راننده تاکسی های سر شهرک که می گویند : " خوشگله ... هفت تیر " با همکارم که می گوید : " هه هه... لیسانس شما ماله قزوینه... کم آوردین ..سه سال و نیمه فارغ التحصیل شدین "  با همکلاسی مرحومم که گفت : " صداتون تو تو دانشگاه بیار پایین.. پشتتون حرف می زنند" با رنانی که وقتی فیلم مبارزه با بدحجابی را می بینند می گویند : " تقصیر خود دختراست گندش را در آوردند "

می خواهم در صلح زندگی کنم.

 


 

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط پیاده  |