باید بنویسم. با صدای بلند و برای آدمهای واقعی. از همه آنچه که می گذرد. حس می کنم در زمان سفر کرده ام. حس می کنم گذشته ای در کار نبوده است و من سالهاست که در تورنتو هستم. مستاصل. و این همه خودم . خودم را دیدم. سه هفته پیش . سلام کرد . جوابش را ندادم . داشتم پشت لبم را بند می انداختم. من ٬ آیدای واقعی ٬ روی کوسن های کنار اتاق نشسته بود. لکنت داشت. موهایش هم از موهای من کوتاه تر بود. و از من لاغر تر هم بود. کمی هم سبیل داشت. گفتم " از کجا معلوم ٬شاید من اصلی باشم." گفت :"من دلیل دارم." و دلیلش یک چراغ سبز بود که زیر سینه راستش چشمک می زد. چراغ من تا چند وقت پیش قرمز بود تا اینکه اواخر بهار خاموش شد.
گفت :"این چراغ خوشحالی است . "زیر چراغ خودم را خاراندم. گفتم:" خوب که چی؟ "
گفت : " نمی خواهی موهایت را کوتاه کنی؟ " سبیل را به حال خودش گذاشتم. با آیدا رفتم و موهایم را کوتاه کردم. در مسیر برگشت آیدا دستم را گرفته بود. گفتم : " حرف بزن" گفت : " سختم است. با تمرین درست می شوم" من می دانستم چه می خواهد بگوید. من حرف زدم. دستم را فشار داد. دستش را نگاه کردم. ناخنهای آیدا جویده نبود. شبش به حلقه طبل نوازان تورنتو رفتیم. جایی در ویکوتوریا پارک. من نمی خواستم برقصم. آیدای واقعی بلند شد. می رقصید. چشمهایش را بسته بود. من هم بلند شدم. چشمهایم را بستم و تنم را سپردم به ترکیب صدای جیمبه و طبل و سنج و همه سازهای کوبه ای دنیا. زیر سینه راستم گرم شد. آیدا بغلم کرد. در گوشم گفت : " گه سگ.. کی می خواهی آدم بشی ؟ " گفتم :"چرا سینه های تو از مال من بزرگتر است ؟ " گفت : " بسکه خری " ایستاد کنارم. سایه هر دوی ما روی زمین افتاد. تفاوتی نبود در اندازه سینه ها. حتی سبیل آیدا هم خیلی محسوس نبود. گفتم :" ولی به نظرم تو بهتر از من موندی " گفت : " من فقط چراغم روشنه " و رقصید.
نشستم روی چمن ها. سگ هم کنار من نشسته بود. دماغش را به انگشتم مالید. سعی کردم به چیزهای مهم فکر کنم. به مهندسی محیط زیست. به همه درسهایی که باید بخوانم. به ویزایی که نیامده است. به همه پولهایی که باید داشته باشم. به آوارگی. سگ لیسم زد. آیدا را نگاه کردم که می رقصد و مرد جامییکایی را که جیمبه می زد.او هم آیدا را نگاه می کرد. به هیچ چیز فکر نکردم. چراغم خارید. چراغم را خاراندم.


