تبليغاتX
پیاده رو - در حاشیه سر رسید مادرم

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

سال اول دبیرستان که بودم معلم درس اجتماعی من را در مقابل همه کلاس بخاطر حجم زیاد " ابروهایم"  مسخره کرد. .وسط درس پرسیدن بی مقدمه گفت " بچه ها٬ احدیانی انگار دوتا سوسک چسبونده بالا چشمانش. ابرو از این بدتر نمی شه!" و نیمی از کلاس خندیدند.

آنروز این جمله برای پانزده سالگی ام خیلی سنگین بود ( امروز عین خیالم نیست . باور ندارید امتحان کنید! ). بغض را تا خانه نگاه داشتم. آمدم خانه. با چشمان خیس جریان را برای مادرم گفتم. هر دو در آشپزخانه نشسته بودیم. مادرم گوش می کرد و روی کاغذ خط می کشید.  مادرم گفت که به مدرسه می آید و با معلمم حرف می زند. گفت به منطقه هم زنگ می زند. و گفت اگر اخراجم نکنند می گذارد زیر ابرویم را هم تمییز کنم ( پانزده سال پیش ابرویت را اگر بر می داشتی می گفتند برو بشین خانه هر وقت در اومد بیا مدرسه ! الان چگونه است؟)

مادرم که از آشپزخانه رفت بیرون دیدم گوشه دفتر سر رسیدش که همیشه روی میز آشپزخانه باز بود و کارهای روزش را در آن می نوشت ٬ نوشته است : " کاش قورتت می دادم ". شاید مادرم آن لحظه حس کرده بود چقدر خطر و درد بیرون رحمش است که کنترلش از دست او خارج است و او حتی فکرش را هم نکرده است. همه وحشتش را با این یک جمله کنار دفتر سررسیدش نوشته بود.

گاهی درکش می کنم. این روزها می فهمم که بدن من عجب توانایی دارد برای محافظت این انسان که درون من است. از سرما. از گرما. از گرسنگی. از ضربه. از تحقیر. از استهزا. از سرخوردگی. از شنیدن دروغ. و وقتی بیرون بیاید چقدر عوامل زیادی لازم هستند که این ها را برایش فراهم کنند و عمرن که نتوانند.

 امروز که این عکسها را دیدم فکر کردم چقدر زیادند والدینی که هر روز دلشان می خواهد بچه هایشان را "قورت " بدهند. و یا اصلن نزایندشان .

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:29  توسط پیاده  |