تبليغاتX
پیاده رو - کسی روی در من نوشته " طاعون زده "

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

باور کنید دلم نگرفته است. صرفن رنجیده ام. رنجی عجیب! می دانم که " فیلتر " شده ام. خواسته اند که خوانده نشوم. چیری مثل هراس " از یاد رفتن "  *. آن اتفاق که آنجا می افتد که کسی بر دیوارت و در ضربدر سفید می کشد یا می نویسد طاعون زده. دوستانت را میبینی که پشت درت اشک می ریزند و می روند. ولی دیگر سراغت را نمی گیرند. از هراس طاعون.

یاد رفته زنان و مردان هنرمندی هستند که کمی کمتر از سی سال قبل هجرت کرده اند و دیگر کسی بخاطرشان نمی آورد. کسی خواسته است که مرده دفنشان کنند. هنرپیشه های تئاتر بوده اند. یا سینما. یا ادیب یا گوینده رادیو. نقاش. مجسمه ساز. نویسنده. موسیقیدان .هجرت کرده اند. به هر دلیل. طاعون زده بوده اند. یا ممنوع التصویر. یا صرفن خسته. امروز از یاد همه رفته اند. فقط خودشان یکدیگر را بجا می آورند. برای هم کنسرت می گذارند. یا نمایشگاه. برای هم کتاب می نویسند. تئاتر بازی می کنند. صد ها رابینسون و جمعه !

من به این پیاده رو دلخوش بودم. حس می کردم به خاطر آورده می شوم. من حرف از سیاست یا مذهب نمی زنم. چرا گاهی می زنم چون دغدغه زندگی دارم. فیلتر شده ام. و هرکس که به من لینک بدهد هم فیلتر می شود. دوستانم یک به یک لینکم را برداشته اند. و من از یاد خواهم رفت . می دانم. شاید باید توبه کنم و همه  آنچه را نوشته ام قلم بکشم. دیگر ننویسم : " روزی روزگاری "زن" " . شاید باید پیاده رو را ببندم و وبلاگی باز کنم. نامش را بگذارم اتوبان.و برای تو که با سرعت از کنار من می گذری بنویسم و با سرعت فریاد بزنم : " رووو گار.ان " بی آنکه تو بفهمی من چه گفتم. دلم برای کتابم می سوزد. خواسته می شود و من نمی توانم بدهمش به دست آنکس که دوست دارد بخواندش. و کتاب چه دوست دارد جز خوانده شدن!

امروز من هستم . که در خانه ای که با گچ بر دیوارش نوشته " طاعون " نشسته ام. به زودی پنجاه سالم می شود و دوستان زیادی خواهم داشت. که همه یکدیگر را می شناسیم . و هیچکس ما را. نه جذب  این سرزمین خواهم شد و نه خواهم برگشتو  روی آب می مانم.  شاید چهل سال دیگر به فرودگاه که می رسم و کسی آنطرف شیشه منتظرم نیست. و کودکم و برادرم در کشور دیگری هستند. و مادر و پدرم سالهاست که رفته اند با اعماق وجودم درک کنم " از یاد سرزمینت رفتن " یعنی چه. شاید باید خارج از چهار چوب ننویسم. نخوانم. ترجمه نکنم. گوش ندهم. دوستی نکنم. عاشق نشوم. و صرفن سعی کنم باشم.

پینوشت : دروغ گفتم. جمله اول دروغ بود. الان دارم گریه می کنم. دلم هم گرفته است. برای دروغ گفتن هم فیلتر می شوم ؟

* با ادای اخترام به کتاب خیلی خوب" از یاد رفتن " با نام بسیار زیبایش - نوشته محمد حسین محمدی

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط پیاده  |