تبليغاتX
پیاده رو - تفکرات صبح گاهی یک وبلاگ نویس کارمند ( یک نوشته تکراری )

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

ساعت هشت و بیست دقیقه به وقت تورنتو. من یک ساعت پیش بیدار شده ام. در دستشویی کتاب " سال عقرب اثر محمد بهارلو  " را خوانده ام. دوش گرفته ام. یک لیوان شیر با هفت تکه نان تست با کره و شکلات خورده ام. در فرهنگ من هفت عدد مقدسی است.  در فرهنگ من همه اعداد مقدس هستند . حتی هفده . لباس پوشیده ام. روی دماغم پودر زده ام. و موهایم را خشک کرده ام. یک ایمیل عصبانی خوانده ام. ویتامین خورده ام.

موقع خشک کردن موها فکر کرده ام. " بلند شده اند. کوتاهشان کنم. " و بعد یاد پریسا افتاده ام و با لباس کار و شکم سیر و دل خوش نشسته ام به وبلاگ نوشتن. باران هم می بارد و فقط یک قایق روی سهم من از دریاچه پرسه می زند.

پریسا آرایشگر و دوست من است. بیست سالی از من بزرگتر است. بسیار زیباست و عجیب. همه مشتری هایش این را می دانند.  وسط مو کوتاه کردن اگر آهنگ محبوبش از پخش صوت پخش شود کله ات را رها می کند. و شروع می کند به رقصیدن و چرخ زدن. بی توجه به حس و حال تو ناگهان از معشوق اولش حرف می زند و گریه می کند و تو می مانی مستاصل که چکار کنی؟ کارش هم عالیست.

اولین بار که دیدمش موهایم خیلی بلند بود. موهای من تا سه سال پیش همیشه بلند بوده و لخت و سیاه. حالا فکر نکنید سکسی بود و یا افسانه ای. صرفن دراز و لخت و سیاه. روزی که پیشش رفتم گفت موهایت را کوتاه کن. گفتم بیست سال است کوتاه نشده اند. گفت : " عزیزم. به زمان وفادار نشو. به عشق و زندگی باش. بیست سال نه هزار سال. موهایت به شصت پات برسه ولی تو لذت نبری فایده اش چیست؟ زمان چیز مزخرفی است. آدمها را وفادار می کند. به تاریخی که با زلفشان. با شوهرشان . با خانه شان. با کشورشان دارند!"

پریسا همان روز موهای مرا کوتاه کوتاه کرد. هیچوقت به قدر آنروز حس زیبایی نکرده بودم. دلم هم برای موهایم تنگ نشده است. هروقت هم بشود خوب بلندشان می کنم. یا گلاه گیس می گذارم.  ولی حیف این همه مدل کوتاه نیست که مرا هر ماه یک شکل جدید می کند که بفروشمشان به آن موی بلند و صاف ؟

اول صبح نیت نکرده ام  بقول آن آقای خواننده عصبانی وبلاگم " بزنم خانه و زندگی مردم را خراب کنم" ولی ایمیلی گرفتم که لازم دیدم بنویسم. یک خانم " تازه عروس " - من که نمی دانم تا کجایش تازه است و از کجا کهنه می شود - هزار صفحه وبلاگ نوشته که شوهرش دوستش ندارد. و او هم شوهرش را دوست ندارد. شوهرش فحشش می دهد و حالشان از هم بهم می خورد. و هفته ای دوتا آمپول آرامبخش می زند. و شبی یک عدد والیوم می خورد. و شوهرش وقتی مست می کند نمی خواهد ریختش را ببیند و حرفی با هم ندارند بزنند و حس می کنند شوهرش با باقی زنها حرف بیشتر دارد بزند تا او و شبها وقتش را در شبکه های مختلف اینترنت می گذراند و با زنش حرف نمی زند و الخ. و از مردم استمداد کمک کرده که شما بگویید چه کنم؟

شصت و دو تا نظر مشابه  "صبر کن عشق در زمان ایجاد می شود " و " شوهرت بزرگ می شه " گرفته. من برایش ایمیلی فرستادم و گفتم : " تمامش کن. زندگی مشترک یعنی لذت بردن از کنار هم بودن  و . . هر دو شما گناه دارید. زمان نه کسی را بزرگ می کند نه کسی را عاشق . فقط فرسوده می کند ..."

ایمیل زده " من هم اگر مثل تو برای این همه خاطره و گذشته که دارم و این همه سازندگی که کردم ارزش قایل نبودم الان ده بار مثل تو ( مثل تو را دوبار گفته - آیدا) مطلقه بودم "

 دلم برایش سوخت. برای وفاداریش به خاطره ها و گذشته! خاطره به خودی خودی ارزشی ندارد. زمان ارزش ایجاد نمی کند. چه یک سال چه سی سال. ارزش در شاد بودن است. در زندگی کردن. اگر گروهی بنابر عقیده مذهبیشان سی سال موی زیر بغلشان را کوتاه نمی کنند. این سی سال زمان به خودی خود ارزش و زیبایی برای پشم زیر بغلشان نمی آورد. رابطه بیمار و مخرب هر چقدر هم قدمت داشته باشد مخرب است. من دیگر برای خانم وبلاگ نویس نامه نخواهم نوشت . کاش روزی ننشیند روی مبل و با خودش فکر کند که سی سال خاطره تنهایی٬ رنج٬ در بالش و زیر دوش گریه کردن و در منته الیه رختخواب مچاله شدن دارد!

 

با اجازه شما حالا که ده تا خانه را خراب کردم بروم سر کار که خانه خودم خراب نشود ! 

یو ها .. ها ها

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:27  توسط پیاده  |