تبليغاتX
پیاده رو - سعی کن خودت را بفروشی

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

۱. ابتدا جواب سوالها در مورد کتاب و بعد ماجراهای من

برای تهیه کتاب در هرجای دنیا ( آمریکا - اروپا و ... ) تقریبن بجز ایران و عراق بروید به آدرس آمازون به شرح زیر :

http://www.amazon.com/Narrow-City-Shahr-e-Barik-Ahadiany/dp/1894256328/ref=sr_1_1?ie=UTF8&s=books&qid=1241742446&sr=8-1

به پیام آمازون که می فرماید " فعلن موجود نیست" توجه نکنید. آمازون بعد از پیش خرید شما به من ایمیل می زند. و من می روم شهر باریک را پست می کنم " کنتاکی " و آمازون پست می کند برای شما.

برای ایران، هیچ راهی به ذهنم نمی رسد. در حال تلاشی هستیم  با توکا نیستانی که کتاب را در ایران چاپ کنیم. امیدوارم بشود. ولی پست به ایران مقدور نیست .

۲. شرکت ما دارد منحل می شود. یعنی شرکت را با جایش فروخته اند به یک شرکت دیگر. هر روز کلی آدم از شرکت خریدار می آیند و قد و بالای ما را بررسی می کنند. می خواهند بالای هشتاد درصد را اخراج کنند. برای همین هرکه نازتر باشد او را نگاه می دارند. کارمندان شرکت خریدار که الان نقش انسانهای موفق را دارند ساعت ها برای ما که نقش انسانهای شکست خورده را بازی می کنیم ،از اینکه " چگونه به اینجا رسیده اند " یا " به کجا می خواهند برسند " حرف می زنند.  ما باید با تعجب سر تکان بدهیم و بگوییم. شما چگونه توانستید؟ شما؟ خدای من شما آخرش هستید ! اسحاق در این بازی سنگ تمام می گذارد. به یکی از مدیران شرکت خریدار گفته است: " حتی یک هفته کار کردن برای شرکتی مانند شما برای یک عمر سربلندی شغلی من کفایت می کند."

من در این بازی یک روز شرکت کردم. اسم بازی هم هست : " چگونه خود را بفروشیم " باور بفرمایید این جمله ای است که رییس من هر روز می گوید : " Try to sell yourself" .یک روز کت و شلوار پوشیدم و لبخند زدم.  سعی کردم خودم را مانند برده ای که خوشحال است اربابش عوض شده است خشنود نشان بدهم. ولی نتوانستم. امروز از خیابان اگلینتون تا خانه پیاده آمدم. و دو تا  بستنی خوردم. و فکر کردم. من خودم را نمی فروشم. اگر هم بفروشم به مرد شعبده بازی می فروشم که مرا در صندوق بگذارد و نصف کند. از فردا با ردای سرخ و چکمه های طلایی به سر کار خواهم رفت.

۳. توکا رفت. بسکه بزرگ است . جسمن و روحن .جای خالیش کم از سیاهچاله ندارد. یک ماه بسیار از هم نشینی با توکا لذت بردم. او را نمی دانم. در سه شهر کانادا هم " خودمان را عرضه کردیم " . دست بر قضا خیلی به یک نوشیدنی کانادایی بنام " فرنچ وانیلا" که بالای هشتاد درصد شکر دارد علاقه مند شد. از تورنتو تا مونترال هفت تا خورد. راه هم زیاد رفتیم. تیاتر هم رفتیم. سینمای سه بعدی و دوبعدی. حتی موج سواری هم رفتیم. و توکا مثل پر روی موجها حرکت می کرد. من هم کوسه ها را می راندم. روزی که بردمش فرودگاه ٬ برای  اولین بار بود که مسافر من می رفت. من در این پنج سال ملاقاتی نداشته ام. در فرودگاه خداحافظی که کرد. گریه کردم. فکر کنم او هم کرد. چون تقریبن سی سانتیمتر از من بلند تر است صورتش را ندیدیم. از این پایین معلوم نیست. بعد از رفتنش و طبق عادت اخیر بستی خریدم و در فرودگاه راه رفتم و گریه کردم.  ناگهان یادم افتاد شماره پارکینگ را به خاطرم نسپرده ام. حالا تصور بفرمایید من هستم. بارانی که می بارد. پارکینگ ۴۰۰۰ ماشینه ترمینال یک و ماشینی که گم شده است. و غم رفتن مرد نقاش. تصمیم گرفتم مشکلات را به ترتیب حل کنم. با بستی دو طبقه را گشتم. گریه را هم فرو خوردم. ماشین را پیدا کردم. سوار شدم. پخش صوت را روشن کردم. از فرودگاه خارج شدم. می خواستم گریه کنم که یادم افتاد بنا بر توصیه پلیس در بزرگراه احساساتی شدن خطرناک است. راندم تا خانه. و در پارکینگ خانه گریه کردم.

 چند تا نوشته مرتبط به شهر باریک    آزاده و بلوط و شهروند 

 

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:40  توسط پیاده  |