در واگن مترو روی صندلی نشسته ام. کتاب " بارون درخت نشین " را می خوانم. زن کنار دستی هم دارد کتاب من را می خواند. از من سریعتر می خواند چون وقتی صفحه را تمام می کند تکان می خورد. بی قراری می کند یعنی بدو. هیچوقت کتاب شریکی خواندن به دلم نمی چسبد جز وقتی که در آغوش کسی کتاب بخوانم.
زن سه بار عطسه می کند. هر سه بار می گوید : " معذرت می خواهم" . بین عطسه ها می گوید. با عجله . من هم سه بار می گویم : "خواهش می کنم. " چه بگویم؟ عطسه که معذرت ندارد. نریدی که ! ولی به هر حال این رابطه مملو از ادب ما تا پایان عطسه ها ادامه دارد. زن از کیفش دستمال در می آورد و محتویات دماغش را با صدا خالی می کند در دستمال . لای دستمال را باز می کند و نگاه می کند. من هم نگاه می کنم. همانطور که او کتاب من را نگاه می کرد. عوض داره پس گله نداره. (راستی چرا اگثر مردم بعد فین لای دستمال را نگاه می کنند. می خواهند مطمئن شوند گردنبند الماسشان که در دماغشان جاسازی شده بوده بیرون نیافتاده؟ یا شاید از دیدین حجم زیاد مفتخر می شوند و به خود می بالند. چرا نگاه می کنند؟ نگاه ندارد مگر می روی مستراح فضولاتت را چک می کنی؟ البته یکی از بستگان ما کهنه بچه اش را که عوض می کرد. لای پوشک را باز می کرد و با دقتن از نقطه نظر حجم و رنگ بررسی می کرد. )
زن دو بار دیگر دماغش را پاک می کند. هر بار با هم دستمال را بررسی می کنیم. حتی یکبار که زود لای دستمال را می بنnد می خواهم بگویمش : " ا . چرا بستیش. من هنوز داشتم نگاه می کردم . "
زن بی مقدمه صورتش را رو به من می گیرد و می گوید : " دماغم تمیزه " من هم به سوراخ سمت چپی اشاره می کنم. زن پاکش می کند. آنجاست که می فهمم نگاه کردن دو آدم به یک دستمال آلوده قرابت می آورد. آنقدر که خانم با ادبی که برای عطسه اش معذرت می خواست حالا سوراخ دماغش را نشان من می دهد.
نتیجه : برای حفظ روابط خیلی عمیق نگاه کردن به دستمال توالت همدیگر ضروریست.
+ نوشته شده در بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:5  توسط پیاده
|


