فقط از من و زن بر می آید که در روز تولد سی سالگی به دماغ فکر کنیم. جلوی آینه دستشویی ایستاده ام. خودم را در آینه نگاه می کنم. صدای خنده همه دوستان که از دور بر جهان در خانه ام جمعند می اید. همه شادند که من سی ساله ام. دماغ را با کف دست فشار می دهم. دردش می گیرد. با شمع خوشبو کننده دستشویی نوک دماغ را کز می دهم. بوی غیر طبیعی و گه " طراوت آسمانی " می پیچد در دماغ. دماغ رد پای شکست من است. رد خود فروشی. زخم است انگار.
من بیست و پنج سال با دماغ زندگی کردم. دوست پسر گرفتم. مردانی دوست داشتنی عاشقم شدند. و همیشه می دانستم که من خوبم. تا آنروز که او بعد از یکسال دوستی با مادر و پدرش به خانه ما آمد. وقتی رفت زنگ زد و گفت : " مادرم گفت که بد نبودی ولی دماغت بزرگ بود. " همان شب هم ایستادم جلوی آینه و به دماغ نگاه کردم. خوب بود. مطمئن بودم.
گاهی زنگ می زد و از دماغ می گفت. من با همان دماغ عروسی کردم. عکس هم گرفتم. با افتخار. او رفت و من و دماغ بودیم. شاید چون مرتب از دماغ می گفت و از مادرش نقل قول می کرد " همه چیزش خوب است ولی کاش دماغش انقدری نبود ."به دماغ شک کردم. گفت : " از پولش نترس " از پولش نمی ترسیدم. دماغ را عمل کردم که همه چیز تمام بشوم.
پنچ سال است که در آینه به ناتمامی نگاه می کنم. انگار در آینه او نشسته است و می خندد. روزی که خانه اش را ترک کردم در شیشه اتوبوس به دماغ نگاه کردم. رویش دست کشیدم و گفتم : " طفلک در حق تو بیشتر از همه ظلم شد "
دماغ عزیز تو تنها اشتباه من در دهه سوم زندگیم بودی. ولی بدان و آگاه باش که همین توی عملی روزی چندین بار به من یاد آوری می کنی که خوبم. خوب خوب. همان که باید باشم. بوس بده آشتی کنیم.
+ نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 22:34  توسط پیاده
|



