تبليغاتX
پیاده رو - پستانهای رو به آسمان

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

مادر بزرگ همیشه به فرش اتاقش اشاره می کرد  و می گفت : " اگر مردم این را بکشید رویم. نمی خواهم همه جونم و تن و بدنم معلوم بشه. این خوبه . ریز بافت و سبکه. خفقان هم نمی گیرم زیرش ."

وقتی مادربزرگ بعد از یکسال شیمی درمانی مرد ، سی و هفت کیلو بود. تنها برجستگیش دماغش بود که خیمه زده بود زیر ملافه. مادر گفت : " فرش را بردار از روش. نجس می شه. چی مانده که معلوم باشه. " 


پینوشت خانوادگی : خاله  و داییهایی عزیز که از چهار گوشه جهان وبلاگ مرا می خوانید. این یک داستان است. داستان. تراوش مغز مرگ زده من. به مادر من گیر ندهید که فرش مادرمان کو . سنگدل ؟

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1387ساعت 10:52  توسط پیاده  |