مادر بزرگ همیشه به فرش اتاقش اشاره می کرد و می گفت : " اگر مردم این را بکشید رویم.
نمی خواهم همه جونم و تن و بدنم معلوم بشه. این خوبه . ریز بافت و سبکه. خفقان هم
نمی گیرم زیرش ."
وقتی مادربزرگ بعد از یکسال شیمی درمانی مرد ، سی و
هفت کیلو بود. تنها برجستگیش دماغش بود که خیمه زده بود زیر ملافه. مادر گفت :
" فرش را بردار از روش. نجس می شه. چی مانده که معلوم باشه. "
پینوشت خانوادگی : خاله و داییهایی عزیز که از چهار گوشه جهان وبلاگ مرا می خوانید. این یک داستان است. داستان. تراوش مغز مرگ زده من. به مادر من گیر ندهید که فرش مادرمان کو . سنگدل ؟
+ نوشته شده در بیستم مهر 1387ساعت 10:52  توسط پیاده
|


