تبليغاتX
پیاده رو - همه سهم زنان از جاذبه وزن مردان است

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

زن خرد شده است. تقریبن همه استخوانهایش شکسته است. از دویست و شش استخوان یک انسان بالغ هشتاد و یکی را خرد کرده است و در حال حاضر با چهارصد و نود و چهار قطعه استخوان زندگی می کند. زنده باد زندگی!. من پرستار داوطلب زن مصدوم هستم. در راه خدا. تا روزی که بمیرد. مادرم چهار سال پیش مرد. من ایران نبودم. به من گفتند تا لحظه آخر می گفت : " کاش دخترم اینجا بود حرف می زدیم . " من آنموقع در یک کتابفروشی کتابها را بر حسب اسم نویسندگانشان مرتب می کردم و تنها حرفی که دایم  با خودم می زدم این بود .

" جی کی ال ام " . " آر اس تی یو" . 

الان که وضعم کمی بهتر است برای مادران در حال احتضار نقش "شنونده مهربان" را بازی می کنم. خانم یونا توبی  چهار صد و نود و چهار تکه ای کسی را ندارد. شوهرش به گفته خودش " مرحوم شده . " و پسرانش "روسای شرکتهای بزرگی هستند در کالیفرنیا و هنگ کنگ " و "او توقعی ندارد". 

 بخاطر فکش که شکسته زوزه وار حرف می زند. ساعت سه صبح است و خوابش نمی آید. مسکن ها سرخوشش کرده اند.

" سی و دو سال پیش آمدیم این جا. شوهرم تجارت می کرد. من و فیلیپ و سم  ( به فتح س ) و مادرش را اینجا گذاشت و خودش برگشت هنگ کنگ. سالی دو ماه به ما سر می زد. یک اتاق مال فیلیپ بود. یکی مال سم. یکی مال مادرشوهرم. ما در اتاق نشیمن می خوابیدیم. زن و شوهری نداشتیم.نمی دانم اسم رابطه ما چی بود؟  وقتی مادرش مرد، خودش هم یکسال بعد سکته قلبی کرد. من پنجاه سالم بود و یک بیوه خوشبخت بودم با بازنشستگی عالی و خانه " 

یونا توبی در حادثه  سقوط کاملن آزاد با چتر خرد شده است. مربی اش یک مرد هفتاد ساله بوده  که دست بر قضا ده سال قبل  خودش را بازنشست کرده بود. موقع پریدن با چتر مربی سکته می کند و هر دو با هم روی یک  انبار غله بی سقف در ساد بری می افتند. خانم یوناتوبی شصت ساله بین اسکات و گندمها له می شود.  معجزه وار نمی میرد. در عوض خرد می شود. 

"اسکات را در باشگاه بینگو دیدم. گفت که باید پرواز را تجربه کنم. شرکت " پرندگان بی بال"  مال خودش و  پسرش بود.  گفتم می ترسم. گفت :" خودش چهل سال سابقه پرواز دارد و بخاطر من دوباره خواهد پرید. " ولی خوب  سکته کرد. خیلی ترسناک بود. خیلی. سقوط . وقتی خوردم زمین حس کردم اسکات فرورفت در تمام بدنم. در تمام استخوانهایم. اسمت چی بود؟ " 

" آیدا" 

"آیدا خیلی دردناک بود . ولی عجیب این بود که در آن لحظه حس کردم  دلم برای وزن بدن یک مرد تنگ شده است. خیلی تنگ  و نمی دانستم" 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1387ساعت 19:40  توسط پیاده  |