عطا قبل از هرچیز لازم به اعتراف است که من در اثر یک عادت بد کتاب را نیمه خوانده رها نمی کنم. این سنت مسخره شخصی گاهی باعث می شود که من بسیار رنج بکشم. حتی دچار کوفتکی مغزی بشوم . برای همین کتابهای نیمه خوانده ام خیلی زیاد نیست. ولی در عوض نخوانده زیاد دارم. راستی اصلن دلیل این بازی چیست؟ ( شاید خفتی برای نگارنده آثار نیمه کاره ؟ ...)
صفر - من همه کتابهای درسی دانشگاهم را یا نیمه خوانده ام یا اگر تا انتها رفته ام بیش از بیست درصد آن را با مغزم نخوانده ام. همه عبور هر دمبیل چشمهای بنده بوده است از روی کلمات در حالی که مغزم به پسری در دانشگاه یا آش دوغ فکر می کرده است. به شرافتم هم سوگند می خورم که خودم را مهندس نمی دانم. ادعا هم ندارنم ولی ژستم و پشتکارم حیلی خوب است. رویم و اعتماد به نفسم هم زیاد است. ترکیب همه اینها با آن بیست درصد کتاب خوانده شده نان بخور نمیری به سفره ما می آورد. (می دانم که استاد عزیز سینیتیک اینجا را می خواند. دکتر جان دروغ جرا کتاب شما را هم نخواندم. ولی یادم است که جلدش زرد بود . )
یک : ضد خاطرات : مرحوم پناهی این بیش از یازده سال پیش این نان را در سفره من گذاشت. هنوز تمام نشده است. دو سالی هم هست که کتاب در ایران است و من اینجا. سوادم هنوز به انگلیسیش نمی رسد. یا بعبارت دیگر من اگر طبیب بودم فارسیش را می خواندم.
دو - جنگ و صلح : بچه که بودم سنگین محتوایی بود و نصفه ماند. بزرگتر که شدم وزنش از لحاظ جرم زیاد بود باز هم نصفه ماند.
سه : دنیای سوفی : نشد دیگر... کار من نبود.
چهار: اردبیل در گذرگاه تاریخ : چه کسی گفته است اگر فامیل آدم مورخ باشد شما باید برای حمایت از فامیل چهار جلد کتاب بخوانید. تاریخ اردبیل آنهم چهار جلد! من فقط عکسهایش را نگاه کردم .
پنج : کلیدر : من معتقدم من هرچه می خواندم به ته کتاب اضافه می شود. خلاصه اینکه نشد.

