امروز قوه تخیل ٬ انرزی ٬روح زندگی و باقی همه به فنا رفته است. امروز پرده ها را کشیده ام و با عینک آفتابی هوا را نگاه می کنم. با یک چشم.
کتاب صوتی آقای ونه گات عزیزم را در پخش صوت گذاشته ام و گوش نمی دهم.
هیچ داستانی در ذهنم نیست. نمی دانم چرا یاد کوچه شیمی افتاده ام. یاد آن دوستم که عرق خورد و بیناییش از دست رفت. من برایش کتاب می خواندم. خیلی مرد خوشپوشی بود و هست خیلی از پنجشنبه ها می رفتم دیدنش و برایش کتاب می خواندم. خیلی خوب حرف می زد. برایش یک نظر قربانی بزرگ بردم که از ویلا خریده بودم. شاید بروم نظر قربانی را برای چند وقتی از او قرض بگیرم.
+ نوشته شده در نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:51  توسط پیاده
|


