داستان زیر به در کشوری به نام " زحل" رخ داده است. من صرفن داستان را از زحلی به فارسی ترجمه کرده ام.
روی تابلوی ورودی نوشته است " موسسه دولتی رستگاری 115 – تحث نظر دکتر خالصمنش رادروز"
پنج نفر در اتاق انتظار نشسته اند دو زن و سه مرد. منشی می گوید تشریف داشته باشید دکتر اتاق عمل هستند . کارشان که تمام شد صداتون می کنم. روی میز وسط هیچ مجله ای نیست. از منشی می پرسم : مجله ندارید؟ مجله زرد ؟ علمی؟ جدول؟
منشی : " مراجعین ما معمولن نیازی به مجله ندارند. "
زنی مسن بی صدا گریه می کند و دختر جوان را به خودش می فشارد. دختر گریه نمی کند . به دیوار خیره شده است. روی دیوار عکسهای رنگی زن و مردان اعدام شده است. عکسی از دختری که گلوله خورده است و از چشمهایش خون بیرون زده است. عکسهای از مردان سیاه پوستی که دستهایشان قطع شده است. عکس آن راهب که خودش را آتش زده است. عکس از کشته شدگان یهودی در کوره ها. روی دیوار زیر عکسها نوشسته است : " اگر نمی توانید به راه خود زندگی کنید، حداقل روش مردن خود را تعیین کنید . "
من خبرنگار یک نشریه حقوق بشر هستم که برای تهیه گزارش به یکی از کشورهای خاورمیانه آمده ام. در بیست سال اخیر اولین بار است که به یک خبرنگار خارجی که به زبان این کشور مسلط است، اجازه ورود به کشور را می دهند. موسسه رستگاری 115 یک موسسه دولتی است که تمام هزینه هایش را دولت تقبل می کند. در صفحه اول دفترچه راهنمای این موسسه عکسی از بچه لاک پشتهایی است که به سمت اقیانوس می روند. چند لاک پشت در جهت کمی زاویه دار تر از باقی لاک پشتها حرکت می کنند. یکی از لاکپشتهای منحرف را مرغ ماهیخواری با منقار به روی لاکش برگردانده و محتویات شکمش را بیرون کشیده است. زیر عکس به انگلیسی نوشته شده است .
“If you don’t fit you would die sooner or later anyway. So at least choose a painless way “
میر موسسه در گفتگوی تلفنی مان برایم توضیح داده است که هدف موسسه و موسسه های مشابه این است که کسانی را که با اکثریت جامعه هم خوانی ندارند را بدون هزینه و درد می کشد. اساسنامه موسسه بر پایه " تبعیت از اکثریت " است و اکثر مراجعین کسانی هستند که به هر دلیل تمایل یا توانایی تبعیت از اکثریت را ندارند.
از مردی که روبرویم نشته است می پرسم : " می شود بپرسم چرا مراجعه کرده اید؟ "
" نویسنده ام. چهارده تا از کتابهایم را یا چاپ نکرده اند یا بعد چاپ مستقیم خمیر کرده اند. کار دیگری بلد نیستم. بیست و اندی سال هم هست که مرزها را بسته اند. گذرنامه هایمان را هم که گرفته اند. فکر کردم شاید تناسخ راست باشد و در زندگی بعدی سگ بشوم. یا هر گهی جز همین که هستم. اگر هم راست نبود به تخمم. معذرت می خواهم. این را هم ضبط کردی؟"
من : " مهم نیت . پاکش می کنم"
خانم منشی می پرسد : آقای گل ناله زاده چرا شماره تماس بستگان را درج نکردید؟
گل ناله زاده : کسی را ندارم. نسبتشان دور است. بهشان مربوط نیست.
خانم منشی : نویسنده هستید؟ مایلید که با قطعه هنرمندان هماهنگ کنم؟
گل ناله زاده : من اثر چاپ شده ندارم. کسی مرا نمی شناسد. همان پشت گاوداری برایم خوب است. یا هر قبرستونی که خالی بود.
زن مسن گریه می کند. مرد پرستار در را باز می کند.
مرد : " آقای روحباخته . عطا "
پسری جوان آرام می گوید . من هستم. و با مرد می رود. تلفن همراهش روی صندلی جا مانده است.
" خانم منشی به طور متوسط چند مراجعه کننده در روز دارید ؟ "
خانم منشی : شعبه ما کوچک است. روزی دو یا سه تا . شعبه هایی که در زندان ها واقع شده اند خیلی سرشان شلوغ است.
من : بیشتر مردها متقاضیان زن هستند یا مرد؟
خانم منشی : برابر . معمولن خانوادگی مراجعه می کنند. از وقتی حداقل سن مراجعه برای رستگاری انتخابی را به دوازده سال کاهش داده اند آمار مراجعین خانوادگی خیلی بالا رفته است. برای خانواده ها تسهیلاتی هم داریم. اگر خانواده سه نفره به بالا باشد رستگارگران به منزل خانواده هم اعزام می شوند. یعنی رستگاری در محل انجام می شد . می دانید محیط خانه محیط مطلوب تری است. مخصوصن برای نوجوانان .
مرد در را باز می کند.
" خاموش. رخساره " دختر جوان بلند می شود. گریه زن میانسال به هق هق تبدیل می شود . دختر مادرش را می بوسد. صدای گریه زن بلند تر می شود. دختر گریه نمی کند و می رود. زن دست دختر را گرفته است. دست دخترش را می بوسد. دختر دستش را آزاد می کند و می رود. زن می نشیند روی زمین. می خواهم بلندش کنم. کارت شهروند درجه دومی اش را به دستم می دهد و می گوید : " من دستم می لرزد. لطفن یک فرم برای من پر کنید. سریعتر لطفن. نمی خواهم برگردم خانه"
فرم را از منشی می گیرم و می نویسم. " منیر انسانزاده شریف "



