تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

من خیلی کوچک بودم. ولی به خاطر دارم که عموی بزرگ همیشه می گفت : " خانم تاچر از صد تا مرد بدتر است " . خیلی ها هم حرفش را تایید می کردند. ظاهرن عموی من همیشه مارگارت تاچر را یک زن می دید. و توقع نداشت یک زن همان قدر سیاست مدار یا بقول خودش " کثیف " باشد که مردان! عموی من دوست داشت تاچر در عرصه سیاست مادری کند و وقتی می دید او هم مانند مردان فکر می کند می گفت که او حیلی "بدتر" است.  هیچوقت کسی به عموی من نگفت که " عمو جان. خانم تاچر وقتی سر کار است ار رحمش برای اخذ تصمیمات کشوری استفاده نمی کند. تاچر و مرکل و رایس زنانگیشان نقشی در ایفای پستشان ندارد. آنها مانند همه دیگر سیاستمداران تابع حزبشان ٬ منفعتشان یا حتی دیوانگیشان هستند.  " 

از دیروز که خبر کاندید بودن دو ( سه ) وزیر زن را در کابینه احمدی نژاد خواندم خوشحال شدم. نه برای اینکه این زنان قرار است کمکی به کسی بکنند. نه برای اینکه قرار است قانون را به نفع زنان عوض کنند ( که بسیار محتمل است که  بر عکس هم عمل کنند ) ولی این ها  کلمه " رجال سیاسی" از " مردانی که در راس حکومت قرار دارند " به " انسانهای که در راس حکومت قرار دارند" تغییر دادند. این تغییر در جمهوری اسلامی جدید است و برگشت پذیر هم نیست. دیگر نمی شود که در دولت های بعدی وزیری بدلیل " زن " بودن فاقد صلاحیت لازم تشحیص داده شود. در نظر من این یک گام است رو به جلو در راستای شایسته سالاری. یعنی انتخاب وزیر و وکیل  مناسب بدون در نظر گرفتن جنسیت . درست است که هنوز کیلومتر ها با شایسته سالاری فاصله داریم. ولی این گام هرچند که نه بخاطر ما که احتمالن از سر تزویر برداشته شده است ولی یک گام یزرگ است.

حالا چرا این همه داستان گفتم . چون امروز در اولین نظر این نوشته خواندم که " زنان را بوسیله زنان بهتر می شود سرکوب کرد " . فکر کنم دو ساعت با دو دوست عزیزم بحث و نامه نگاری داشتیم. یکی از آنها  معتقد بودند که " رنان متحجر " از " مردان متحجر " بدترند و چیزهای به ذهنشان می رسد که به مخیله مردان نمی رسد. دیگری می گفت : " این زنان از نردبان فعالین حقوق زنان بالا می روند و نردبان را روی سر آنها بر می گردانند"   در تمام سی سال گذشته از روی تخمین بالای نود درصد رجال ما مردان بوده اند. ما زنان کم سرکوب نشده ایم . " لایحه حمایت از خانواده " یا " بومی کردن جنسیتی دانشگاه ها "  یا " عدم اعطای بورس خارج از کشور به زنان مجرد " بوسیله مردان به مجلس برده شده٬ تصویب و یا اجرا شده است .

 این جنسیت "دولتمردان "  نیست که ما را سرکوب می کند. باور است. سیاست است. شک ندارم که این خانمها مانند باقی کابینه فکر می کنند. درهمان راستا قدم برخواهند داشت. قرار نیست تاجی به سر ما بزنند همانطور که باقی کابینه هم قرار نیست که بزنند. ولی من با این رویکرد به انتخاب شدنشان نگاه نمی کنم. از نظر من صرفن " برچسب " صندلیهای رزور شده برای مردان کنده می شود. من از واقعه خوشحالم. و می دانم که اگر بجای این سه نفر سه مرد هم می آمدند با این قوانین زن ستیز نصویب می شد همچنان که در سالهای گذشته شده است.

من قبول ندارم که یک زن می تواند بدتر از یک مرد باشد. یا بیشتر به زنان آسیب بزند. یا ابزاری بشود برای تخریب زنان. همه این کارها را مردان هم می توانند انجام بدهند. و کم هم انجام نداده اند. یک زن برابر یک مرد می تواند بد یا خوب ٬ متحجر یا نو اندیش باشد. و این جنسیت این خانمها نیست که به ما آسیب خواهد زد باور کل کابینه است. باور رییس جمهور است . و این خانمها بر پایه همان باور جلو خواهند رفت. من بر خلاف عمویم باور ندارم که " تاچر از صد تا مرد بدتر است"  تاچر هم به اندازه خودش بد است. به اندازه یک انسان!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:46  توسط پیاده  | 

 

آرش سبحانی را جدا از یک دوست به عنوان یک هنرمند بسیار دوست دارم به این سوی چراغ نه بخاطر اینکه دوست طبال و دوست خودم است. برای اینکه بسیار خوب می بیند٬ خوب می خواند و از همه بهتر اینکه خوبتر بازگو می کند. دغدغه هایش را بسیار دوست دارم. و طنز آمیخته با حرصش هم همیشه برای من جای خود داشته است.

دیروز که نامه اش را خواندم خیلی خوشحال شدم که دیدم وبلاگی برای خودش دست و پا کرده است .  حالا بهتر از قبل می توانم جز ترانه هایش٬ مصاحبه هایش و مصاحبتی که سالی چند بار با آرش دارم٬ آنچه را که فکر می کند در وبلاگش بخوانم.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط پیاده  | 

 

بدلیل شانس گه من "برد" ٬مدیر قسمت اجرایی و شکارچی معروف کوسه  باید صفحه پنجاه شش را باز کند و اولین جمله ای که بخواند این باشد :

" عزیزم این گردن بوقلمون من تا خرخره پره از یک مایع سفید و غلیظ و چسبناک . یا باید بکشمش بیرون یا اینکه سکته را زدم ."

" به درک "

" اما ما زن و شوهریم "

" تو بیش از حد بی ریختی"

" چی؟ تا بحال همچین چیزی نگفته بودی؟ "

" الان تصمیم گرفتم"

" عزیزم . کرم تا دم گوشهام زده بالا. باید یک کاری براش بکنم "

" هر کاری می کنی بدون من بکن .مرتیکه  تلمبه "

" باشه. گربه کجاست ؟"*

دیگر با صدای بلند نمی خواند. خوشحالم که بالاخره متوجه شد هر کتابی را بلند نباید قرائت کرد. آنهم در سالن غذاخوری شرکت. منتظر ایستاده تا ماشین شکلات اتوماتیک پر بشود و بتواند " تویکس "روزانه اش بخرد."  Two Twix or you'll miss" این شعار برد است. هر روز هم این شعر لوس را سه بار می گوید.  کتاب را روی میز می گذارد. می پرسد؟ چه کتاب عجیبی؟ فایده خواندن همچین کتابی چیست؟ من خانمم حیلی کتاب خوان است. ما یک زیر زمین کتاب داریم ولی کتابهای بدرد بخور می خواند. تاریخی؟ یا کتابهایی که بعدن به فیلم تبدیل شده اند. تو همه کلمات این کتاب را می فهمی؟

احتمالن امیدوار است که من نفهمم. یا فکر کنم منظور مرد داستان از " گردن بوقلمون" گردن بوقلمون است.

می گویم : " آره. اگر نفهمم هم حدس می زنم. حدس زدم خوب است. حقیقت این است که نصف حرفهای تو را هم حدس می زنم"

"ها ها.  کتاب خودت هم راجع به همین چیزهاست؟ "

فکر کند دوست دارد که بگویم بله کتاب من هم سراسر در مورد " گردن بوقلمون پر از خامه " است. ولی نمی گویم تا حرصش در بیاید. یک قارچ تپل را گوشه لپم می گذارم. قارج بازیگوش که سه ساعت با مرغ پخته شده است لیز می خورد. به بازی با قارچ و "برد " ادامه می دهم. بجای جواب دادن به دهانم اشاره می کنم که یعنی پر است. دوباره کتاب را بر می دارد. ورق می زند. شاید دلش می خواهد عکس هم داشته باشد. نمی دانم کجایش را می خواند که می خندد.

می پرسد : " آدم خل و چلی بوده ؟ نه؟ "

می گویم : " کارش عالیست"

می گوید : " ما بهترش را هم داریم"

از ما منظورش ساکنین آنگلوساکسون آمریکای شمالی است. گفتم که حدس زدنم عالیست.

" راستی برای بچه کتاب می خوانی ؟ الان دیگر گوشهایش می شنود. شوهرت . دوستت. پدر بچه براش ساز می زند"

می گویم : آره . همین کتاب را بلند می خوانم و او هم درامز می زند "

آه می کشد و می رود . فکر کنم نگران آینده آمریکای شمالیست. قارچ را گاز می زنم  و به ملکوت می روم. دفعه دیگر که از من سوال کند بجای انگشت اشاره با انگشت میانی به دهنم اشاره خواهم کرد. یعنی پر است.

 

* Pulp - Charles Bukowski

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1388ساعت 8:56  توسط پیاده  |