تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

(ممنون از همه شما که نظر گذاشته اید. اول بگویم که میان این غمی که چنگ می اندازد به گلویم خیلی خوشحالم پیاده رو که خیلی بیشتر از سه نفر خواننده ای دارد که به احمدی نژاد رای داده اند. شاید کمی سعی من برای یکسویی نشدن جواب داده است. )

من حس می کنم که بد منظورم را توضیح داده ام. دوست عزیز٬ من ابدن با کسی بحث ندارم که رای چه کسی درست است. حتمن همه ما قبل از رای دادن به قدر شعورمان ٬ به تناسب دغدغه هایمان و به هدایت طبعمان در مورد کاندایمان مد نظرمان به قطعیت رسیده ایم و رای داده ایم. من حتی بین کسانی که به یک کاندیدا رای داده اند می دانم که همه به یک منظور رای نداده اند. ( باور کنید مردی را در راه اتاوا دیدم که می گفت به احمدی نژاد رای می دهم که حرص اسراییل را در بیاورد و اسراییل به ایران حمله کند و تکلیف اینها - می دانید که اینها که هستند- یک سره بشود ( نقل به مضمون)) من مطمئن هستم که هیچکدام از ما به این هدف رای نداده ایم. من مطمئم ما ها که می خوانیم یا می نویسیم به خون ریزی رای نمی دهیم. ما همه به بهتر شدن رای داده ایم. جدن مهم نیست به کی رای داده ایم. به این وضع نداده ایم.

نه من ٬ نه تو نمی خواهیم خون از دماغ کسی بریزد. اگر دیروز هم کلاسی برادر من با گلوله می میرد حتمن همکلاسی برادر تو هم بوده است. اگر من شب از فرط گریه بابت دیدن عکس جوانش که شصت سال زود مرده است٬ خوابم نمی برد. تو هم خوابت نمی برد. حرف من این است. مهم نیست ما به کی رای دادیم. ما به مرگ رای ندادیم. امروز فقط نباید من باشم که فریاد بزنم. اسلحه ها را زمین بگذارید. تو هم باید بزنی. خون بد است. مرگ بد است. گلوله بد است .  آتش در خیابانهای شهر زیبای ما بد است. شک بد است. حکم به کشتن هموطن صادر کردن بد است.

ما در این " بدها " حتمن با هم مشترکیم هرچند اگر در اینکه " چه چیزی خوب است" با هم اختلاف نظر داشته ایم. معذرت اگر احساسات ربط منطقی کلمات من را تضعیف کرده است. هر صحنه خونی که می بینم انگار صد سلول مغزیم می میرد. وقتی دختری که شکل من است٬ شکل دوست من است یا شکل دختری است که هر روز در متروز می دیدم ٬ روی زمین جان می کند و جان می دهد٬ دیگر انقدر کلمات غریبه می شوند که می شود این ...

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط پیاده  | 

 

نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .

پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.

من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.

من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد.  لطفن بیا. من می ترسم.

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1388ساعت 19:13  توسط پیاده  | 

 

(توکای عزیز. من را به یک بازی دعوت کرده ای. می دانی که محافظه کار نیستم. آنچه امروز دغدغه یار تو دلی تو است اصلن قابل نگارش در وبلاگ تو که آنجا زندگی می کنی نیست. پس بازی مان را موکول می کنم به اولین شبی که بدون دیدن آن عکسها یا آن فیلمها با چشم خشک سر بر بالین گذاشتم. اولین شبی که از توهم و هراس دیدن عکس برادرم ٬خونین٬ در پشت یک وانت قبل از باز کردن هر عکسی هزار بار دلم آشوب نشد. )

یک : در راه برگشت از اتاوا. خبر رسید که ایران حکومت نظامی شده است. کناره ناخن همان انگشتم را که هنوز مرکبیست می کنم. سرنشین عقب ماشین گریه می کند. گریه ای بم . لحظه ای فکر می کنم : " چرا بعد از انتخابات باید مانور اقتدار بدهند. چرا آن همه سال که رای دادیم کارمان به مانور نکشید . "سعی می کنم شک نکنم.

دو : زیر آفتاب داغ نشسته ام. شعار می دهم. بچه توی دلم معلوم نیست چرا لگد می زند. به کی لگد می زند یا به چه لگد می زند؟ با خودم فکر می کنم که بچه جان اگر بعضی از دوستانم از لگدهای تو خبر داشتند می گفتند : " بچه شمال شهریت لابد جو زده شده است"

سه : زیر سکو ایستاده ام. دوستانم روی سکو زیر باران ایستاده اند با پلاکاردهایشان. خودشان خیس بارانند ولی نوشته هایشان را جلد کرده اند. از این پایین نگاهشان می کنم. حس می کنم چقدر آدمهایی را که هر شب تحت هر شرایطی بعد از کار روزانه شان به خیابان می آیند تا به حد توانشان از " انسان " حمایت کنند را دوست دارم. دلم می خواهد از سکو بالا بروم و بغلشان کنم. دلم می خواهد برایشان گریه کنم . یا برایشان کف بزنم. برای کسانی که برای زخم گلوله " سند" نمی خواهند. برای کسانی که به شبیخون نمی گویند " دفاع " . برای کسانی که صرفن برای متفاوت بودن و دیده شدن " انسانیت " را به لجن نمی کشند. متاسفانه سکو برای قد من بلند است. با چشمان خیس از همان پایین نگاهشان می کنم.

چهار: سوار تاکسی شده ام. از دم کنسولگری روسیه تا خانه. باران هنوز می بارد. راننده می گوید :" ببخشید عطرتان چیست؟ " با خودم فکر می کنم: " جاکش. وقت گیر آورده " با اکراه نام عطر را می گویم. لهجه ام ملیتم را لو می دهد. ( نیست که حالا راننده از دیدن چشم آبی و موی طلایی من گمراه شده بوده است! ) می گوید : " اوضاع کشورت چطور است؟" همان بغض برمی گردد. می گویم." نمی دانم . خوب نیست. شاید از بیرون اینجوری معلوم است ولی به نظرم خیلی دردناک است " . رادیو را خاموش می کند. می گوید" می فهمم. من هم مال پاکستان هستم. اوضاع ما هم بد است" هر دو سکوت می کنیم. وقتی پیاده می شوم می گوید : " به امید یک روز که از آثار باستانی کشورهایمان حرف بزنیم" می خندم و  می گویم : " به امید آنروز" . در آسانسور یادم می افتد که نویسنده محبوبم . کورت ونه گات جمله مشابهی را پشت آن کارت پستال از آن راننده تاکسی درسدنی گرفته بود.

پنج : می گویند : " سند داری که تقلب شده است؟ " نه سند ندارم. نه ناظر بوده ام نه کاره ای. من که هستم که سند داشته باشم. من هیچ سندی ندارم. می دانم که بنا بر استاندارد های من در روند تقلب شده است. برایم کفایت می کند. همان منحنی تورم آمریکای شمالی ( این منحنی تورم در کانادا است که بسیار مشابه تورم در آمریکای شمالیست. قیاس کنید با آن منحتی که نشانتان دادند و گفتند که مال ایران از همه کمتر است. دقت کنید که بالاترین میزان تورم برای یک ماه سه و نیم درصد بوده است و بعد از آن شیب منحنی به سمت پایین بوده است. شاید هم سر و ته گرفته بودند منحنی را ایشان!) که از مال ایران شیبش خیلی تندتر بود برای من سندی است که نشان می دهد صداقت را خورده اند و آبی هم رویش. و من باور دارم یکبار دروغ می تواند همه راستها را برای من به زیر سوال ببرد.

سند من پدر من است. مرد بازنشسته ای است که از دار دنیا یک خانه دارد که بعد بیست سال آبان ماه قسطش تمام شد. و بعد از بازنشتگیش هم دوباره شروع به کار کرده است و امروز دوازده سال است که در دوران پس از بازنشستگیش کار می کند. پدر من مرفه نیست. مطمئن باشید! من تعریف رفاه را بلدم. ماری آنتوانت هم نیستم.  شاید تا بحال اعتراف نکرده ام ولی من در دوران راهنمایی کاپشن نداشتم در طول زمستان و مادرم چند لایه پلوور روی هم به من می پوشاند و می گفت گرمت شد درشان بیاور. کفشم کفه اش سوراخ شده بود و مادرم صبح ها کفش را مقوا می گذاشت. من دانشگاه آزاد نرفتم چون پولش را نداشتیم. با سیلی سرخ بودن را ولی خوب بلدم. و به این دانش ام مفتخرم. این را نوشتم که دوستان " قاضی" مرا مرفه خطاب نکنند. من به پدرم گفتم : " حقوقتان را دوبرابر کرده است" گفت : " خرجمان را سه برابر کرده است" . پدرم سالهاست که مسافرت نرفته است. مادرم هم نرفته است. نمی پرسم چرا٬ چون می دانم. اینجا می نویسم که به من نگویید : " همه بازنشسته ها به او رای داده اند" نه بازنشسته ها حساب بلدند. اگر پدر من فقیرتر شده است. اگر پول بنزین ندارد. اگر یک حقوقش به قبض آب و برق می رود. اگر هر بار بیمارستان بستری شدن مادرم کمرشان را می شکند . پس این سند است.  پدرم " سند " من است. سند دیگر من این است :" آنکس را که حساب پاک است. از محاسبه چه باک است"

شش: صرفن به دلایلی که برای من مهم هستند پاک شد.  

(۱) محسن نامجو

(۲) من اینجا یاد گرفته ام که آنها برای زندانیانی شلوغ می کنند و ما را هم دعوت به شلوغ کردن می کنند که خودشان صلاح بدانند. هر کس را که به آمریکا مربوط بشود می گذارند یا خودش برای خودش در زندان کاری بکند یا بمیرد. مثل صابری.

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:5  توسط پیاده  | 

 

تورنتو: گردهمایی اعتراضی نسبت به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران، فردا، یکشنبه ۱۴ ژوئن، ساعت ۲ بعدازظهر، تورنتو، میدان مل لستمن  Mel Lastman (ایستگاه North York Center - نقشه).

وینیپگ: گردهمایی ایرانیان وینیپگ در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری، یکشنبه ساعت ۳ بعدازظهر، دانشگاه مانیتوبا، مقابل ساختمان Administration - صفحه ی فیسبوک

ونکوور: یکشنبه، ۴-۷،۱۰۵۵ CANADA PLACE. VANCOUVER BC V6C 0CT - صفحه ی فیسبوک

 

۱. اگر دیر گذاشتم بدلیل این بود که از دیروز بلاگفا کار نمی کرد!

۲. به من نگویید مردم در ایران " غیر متمدنانه" رفتار کرده اند و اتوبوس آتش زده اند. چه مردمی متمدن تر از مردمی که یک جمعه در صف ایستاده اند و رای داده اند. چه تمدنی از این بالاتر که می خواهند انتخاباتشان با حضور یک ناظر بی طرف بررسی شود. ننشینیم این طرف دنیا و قضاوتشان کنیم. مت اگر سنمان از شصت گذشته است و سرخورده ایم و صرفن دوست داریم آرامشمان با هیچ چیز جابه جا نشود ٬ زیر پنجاه ساله هایی را که حتی وسایل ارتباط جمعی شان در دست دولت " صد در صد آزادی گرا" است را سرزنش نکنیم.

سنگ در دست گرفتن از درد می آید. مثل فلسطین. از تحقیر شدن. از اینکه حس می کنی زور نداری. این سنگها همان اشک است که از نابود شدن آخرین امید " متمدنانه " من و ما می آید. ما متمدن هستیم. همیشه بوده ایم. به درد همدیگر احترام بگذاریم.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط پیاده  | 

 

من رای می دهم. با اینکه در تورنتو جمعه ها تعطیل نیست و رییسم تازگیها هیچ دوست ندارد که من نباشم. من رای می دهم با اینکه تا اتاوا شش ساعت راه است. رفت و برگشت. و از همه مهمتر با اینکه که خیلی ها در ایران می گویند :" تو که در ایران زندگی نمی کنی حق نداری برای ایرانیان مقیم ایران تصمیم بگیری " یا " رای ها این طرف آب را نمی شمارند" یا " به تو چه؟"

من ایرانی هستم. هر جا که زندگی کنم. به گواه شناسنامه ام و پاسپورتم. به گواه رنگ موهایم و زبانم. من هیچوقت کانادایی نخواهم بود٬ آنقدر که ایرانیم.  من رای می دهم. حتی اگر نشمارند. رای می دهم که سهم خودم را از سرنوشتم تعیین کنم. انتخاب کنم.

من در دانشگاهی درس خواندم که چادر یک پوشش الزامی بود. دانشگاه بین الملل قزوین. شاید همکلاسیهایم یادشان باشد که ما حتی می ترسیدیم بی چادر در شهر بگردیم. ما را ترسانده بودند. اصلن گزینه ای به نام تغییر برایمان تعیین نشده بود. صرفن تقدیر بود. تقدیرمان بود که ما دانشگاه بین الملل باشیم و چادری و دانشجویان دانشگاه های دیگر چادری نباشند. جتی دانشجویان دانشکده پزشکی و دندانپزشکی قزوین. سالی که خاتمی آمد من سال دوم دانشگاه بودم. انگار موجی همه ما را گرفت. موجی که تغییر می داد یا باور و شهامت تغییر. تصمیم گرفتیم چادر از سر برداریم. بعد از سال اولیها که اصلن تعهد چادر ازشان گرفته نشده بود. اولین کسانی در دانشگاه فنی چادر از سر برداشتند من بودم  و صمیمی ترین دوستم انار. همان که الان دکتر شده است و سانفرانسیکو زندگی می کند. بی چادر رفتیم دانشگاه. انگار که برهنه بودیم. بعد کم کم همه به پشتیبانی ما آمدند و در اصل به پشتیبانی خودشان .  سه  یا چهار سال پیش که قزوین بودم  در دانشگاه ما چادر الزامی نبود. ما تغییر دادیم. شاید با پشتیبانی دوم خرداد. و این تغییر ماند. برنگشت.پس عوض می شود. آرام. ولی می شود.

من در دور اول به موسوی رای می دهم. و اگر دور دومی در کار باشد به موسوی یا کروبی یا رضایی. باز هم رای خواهم داد. چون دغدغه فرهنگ دارم. دلم می خواهد باز حتی اگر موقت٬ طعم کم رنگ آزادی را حس کنم. دوست دارم باز من و مردم عادت کنیم به روزنامه های مختلف. به کتاب های رنگارنگ. به کنسرت ها. به زیبایی. به احترام . به سر بلندی خودم که همکارم به نماینده کشورم نمی خندد. به صلح. به تورم کمتر از بیست و پنج درصد با بالاترین درآمد نفتی. می دانم که موسوی هم یک گزینه کامل نیست ولی من صرفن به تغییر رای می دهم.  به بهتر شدن.چون معتقدم هر آزادی هر چند محدود من و همزبانانم را عادت می دهد که " تا باد چنین نبادا" .

 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1388ساعت 9:35  توسط پیاده  |