تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

جلد کتاب شهر باریک

" به مادرم "

نوشته هایم زیر دستگاه چاپ هستند. کتاب می شوند. شهر باریک از من جدا می شود که برای خودش کتابی باشد. شهر باریک در پنج سال نوشته شده است. همه داستانهایش بعد از مهاجرت نوشته شده اند. چیزی از قبل نیاورده ام چون زبانم خیلی تغییر کرده است. زبانم همان زبان الکن زندگی روزمره من است در خیابانهای تورنتو ٬ بالتیمور و کینگ استون.

اگر کتاب چاپ نکرده اید بدانید و آگاه باشید که بسیار کار سختی است. مخصوصن وقتی خارج از ایران هستید. خودتان باید همه کارش را بکنید. برای چاپخانه توضیح بدهید که چرا کتاب راست به چپ است. اگر مثل من سواد قوانین چاپ ندارید٬ چاپخانه برایتان دست می گیرد که فرق کاغذ ها را نمی دانید.  برای شهر باریک با حرفه ترین ها کار کرده ام.

توکا نیستانی : تصویرگر

ساسان قهرمان : ویراستار

حسن کریم زاده : گرافیست و صفحه آرا

امروز توکا نیستانی در اوج ناباوری با ویزایی از سفارت فخمیه کانادا برای حضور در رونمایی کتاب در شهر تورنتو است. حضورش یکی از بهترین اتفاقات روند چاپ کتاب بوده است. اگر ساکن تورنتو یا مونترال یا اوتاوا  هستید برای رونمایی کتاب مهمان ما - آیدا ٬ توکا و ساسان (جای حسن خالیست) -باشید. 

تورنتو : نوزدهم آوریل دوهزار و نه – ساعت پنج تا هفت عصر

گالری آرتا  55Mill Street, Suite 102, Bldg. 9) 

 

مونترال: : بیست و سوم آوریل دوهزار و نه – ساعت هفت تا نه عصر

گالری و کتابفروشی مکیک   4438, rue de la Roche   

 

اتاوا : بیست و پنجم آوریل دوهزار و نه - ساعت پنج تا نه عصر- دانشگاه اتاوا

Art Hall - 70 Laurier Ave. East , Room 509

 

اطلاعات بیشتر : narrowcity@gmail.com

پینوشت : برای  دوستان خارج از کانادا بزودی لینک وبسایت آمازون را٬ که می شود کتاب را از طریق آن تهیه کرد می گذارم اینجا. برای دوستان داخل ایران هیج فکری نکرده ام. حتمن فکری می کنم. شما هم اگر فکری دارید لطفن بگذاریدش روی فکر من !

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط پیاده  | 

 

سقف پایین آمده و هر دو ما زیر سقف هستیم. همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد. مرد أنطرف تخت خوابیده بود. صدایش می کنم. ناله می کند. دارد می میرد. من هم دارم می میرم. شب قبل خواب دعوایمان شد. هر دو به کناره های تخت رفتیم.کف دستها روی هم زیر گوش و پاها جمع توی شکم و زلزله شد. می گویم دوستت داشتم و دارمُ عاشفانه. ناله می کند. فکر کنم چیزی روی گردنش است. می گویم. تو هم مرا دوست داشتی می دانم. ناله می کند. می گویم کاش امشب هم در آغوشت خوابیده بودم. مرد مرده است. من هم در سکوت صبر می کنم که بمیرم و فکر می کنم کاش من هم در کمال حماقت به جهان بعد از مرگ معتقد بودم تا به این اندازه دلم برای دیدن دوباره مرد تنگ نمی شد. مردی آن طرف تیر سقف مرده است.

 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 22:27  توسط پیاده  |