اولین قفل صوتی را اردشیر پسرمنیر جان برای مقبره خانوادگی آورد. همه گفتند از سر عذاب وجدان این همه خرج خاک مادرش می کند. منیرجان سه روز بعد از عروسی اردشیر با " هیاماتاچی " یا بقول خود منیر جان " هیتاچی " سکته کرد و مرد. ارشیر که سفرش را بخاطر عروسی عقب انداخته بود ، دیگر مادرش را ندید. وقتی آمد قفل صوتی را سوغات آورده بود. برای باز شدن قفل باید فاتحه می خواندی تا قفل باز می شد. قفل را به در مقبره نصب کرد. حال اردشیر تازه داماد آنقدر خراب بود که کسی به نصب قفل صوتی ده هزاردلاری از جنس فولاد نسوز اعتراضی نکرد. همه آه کشیدند و گفتند: " سوغاتی تک پسر نادم است برای منیره بدبخت که چشم براه جون داد " اردشیر بعد از نصب قفل به همه گفت که برای اینکه هرکسی نتواند قفل را رمزگشایی کند از کارخانه سازنده خواسته که رمز قفل را تغییر بدهند به خواندن کامل فاتحه و افزودن جمله " برسد به روح منیربانو " .گفت که قفل هوشمند است و مادامیکه که فاتحه درست ادا شود درب مقبره را باز می کند.
چند ماه بعد داماد حبیبه خانم قفل مشابه ای از مالزی خرید. رمز همان بود و فقط در انتها باید گفته می شد : " برسد به روح حبیبه سارندی " داماد حبیبه خانم می گفت : " سارا – زنش – هر شب خواب می دیده که مادرش گله می کند که همه فاتحه ها را می فرستید برای منیر. ما هم محتاجیم به مولا "
دفعه آخر که ایران بودم با مادر رفتیم سر خاک مادربزرگ. سه قفل دیگر هم به در بود. شش بار فاتحه خواندیم و اسم بردیم. و قفلها یکی یکی باز شدند . یکبارش را من به اشتباه گفتم : " برسد به روح جواد آقا " . مادرم گفت : " ای داد. فاتحه را سوزوندی. دوباره بخون و بگو برسد به روح حاج جواد دمیرچی " و دوباره خواندم.
دو سال پیش مادر پنج هزار دلار حواله کرد و گفت : " یکی هم برای مامان بخر. می دانی که زنده که بود طاقت نداشت کسی چیزی داشته باشد و خودش نداشته باشد. " قفل را آنلاین خریدم و متن رمز گشا را هم بصورت فایل صوتی فرستادم برای شرکت سازنده. هزار دلار هم اضافه آمد. هزینه نصب بود که من را از پرداختش معاف کرده بودند. قفل را فرستادم ایران و مادر گفت که نصبش کرده اند و خوب کار می کند.
امروز از مادر پرسیدم : " آخرین شب جمعه سال را رفتید سر خاک "
گفت : " نه. از همین جا فاتحه فرستادم. نمی شه رفت دیگه. هفده تا فاتحه باید بفرستی تا بری تو. آدم نفسش می گیره. مامان خودش می فهمه. "



