تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

این نوشته خطاب به خودم است. دروغ گفتم نیست. اصلن خطاب به کسی نیست. به جنسیتی نیست. به خودم است ! همین.


من یاد گرفتم که هویت خودم را ایثار نکنم. کی یاد گرفتم؟ آنروز که چمدانم را بستم. آنروز که خودم را زیر بغل خودم زدم. روزی که در کل دنیا فقط من می دانستم که من کجا هستم . تلفنم را جا گذاشتم و رفتم.  به مادرم گفتم دو روز جایی می روم تلفن نزن.نگفتم که  که گریه نکند. که نگوید نرو من می میرم. آنروز که به مرزبان آمریکایی که می پرسید : " ویزا و پذیرش کارشناسی ارشد هاپکینز را با خروج از این مرز از دست می دهی "  گفتم : " می دانم . " 

ما گاهی خودمان را برای روابطمان ایثار می کنم. حل می شویم در معشوق. فدا می شویم برای همسر. برای مادر. برای فرزند. نیست می شویم . برای من نشد که نیست بشوم. من وقتی عاشقم که باشم. که هویت مستقل داشته باشم. اگر عضوی از دیگری باشم که عشقم معنا ندارد. دستان من همیشه عاشق من هستند. بی من تعریفی ندارند طفلک ها. ولی "من "باید باشم که عاشق باشم. 

روزی که از تورنتو می رفتیم. می رفتیم که او دکتر بشود و من حامی او. کنار دریاچه ایستادیم. ساختمانهای بلند شهر روشن بودند. من گفتم : " دلم برای شهر*تنگ می شود. " گفت : " مرده شور شهری را ببرند که برای مهندسش قدر فوق دیپلم ارزش قایل است . " شاید حق با او بود. در ان لحظه حق با او بود. ولی من بغض کردم. دلم برای خیابان کویین*  تنگ شد. برای کافه اسب تیره تنگ شد. برای همه انسانهای که بقول او می شد با آنها وقت را تلف کرد. تنگ شد. 

رفتیم. رفتیم جایی که برای مهندسش ارزش قایل بود. او به هویت خودش رسید و من نیست شدم. بی هویت . در تاریخچه این وبلاگ همه را نوشته ام. پله پله هویت زدایی شدن من را می توانید بخوانید. 

( یک و دو  و سه.. )

تا روزی که به شهر برگشتم. او گفت : " می روی فروشنده می شوی . " من آمدم . آمدم که فروشنده بشوم.لطفن فقط بشوم. هرکسی با چیزی تعریف می شود. من طول کشید که یاد بگیرم اولویتهای من را خودم تعیین می کنم. یاد گرفتم " کسی مقصر نیست" اولویتها با هم فرق می کند. در آنجا که با هم همسفر شدیم نمی دانستیم به دوراهی می رسیم . من کمی دیر یاد گرفتم که به توافق می رسم ولی ایثار نمی کنم. نمی گذارم که او هم ایثار کند. حل نمی شوم. حل هم نمی کنم.  اگر اولویت من فهوه خوردن در یک کافه در خیابان کینگ است هیچ کم ندارد از اولویت او که استاد تمام شدن در یک دانشگاه در میان جنگل است. شاید اولویت من شراب خوردن با مهسایی باشد که دستانش را طوری تکان می دهد انگار که همیشه ساز می زند. شاید به سادگی حرف زدن با کتی در جاوا باشد . یا شاید وابستگی سطحی من به ساختمان شیشه ای* محل کارم. دیگر اولویتم را نمی فروشم. چون اگر بفروشمش از دست می روم . 

هیچ اشکالی ندارد جایی راه همسفران جدا شود. می توانی جایی مادرت را بگذاری و دو اقیانوس و دو قاره دور بشوی. برو ولی نمیر لطفن. مرگ از درون خیلی بد است. مرگ آنجا اتفاق می افتد که در آینه بی تصویر شوی. آنجا که وقتی می پرسند : " لطفن خودت را معرفی کن " از گذشته ات می گویی. مرگ وقتی است که می خوابی که خودت را رویا ببینی و بیداریت کابوس است. 

امشب این ها را که می نویسم روبرویم از پنجره خانه ام همان شهر معلوم است. دقیقن همان ساختمانها همان دریاچه. همان منظره که آنشب برایش بغض کردم. دیگر به اولویتهایم نمی خندم هر چند که بنا بر استانداردهای مجله " اقتصاد دان" دون به نظر بیایند. 


* عکسهای زیبای سام جوانروح

** برای این نوشته خاص مجبورم نظرات را تایید کنم. نمی خواهم اسم کسی برده شود. اگر می خواهید به من فحش بدهید و عجله هم دارید از نوشته قبلی استفاده کنید. 




+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 20:12  توسط پیاده  | 


روی پل می ایستم. سیگار را بین لبهایم نگه می دارم و از مرد که با شکمش تکیه داده است به نرده پل می پرسم : " فندک؟ " دهانش را باز می کند و توده قهوه ای لزجی را نشانم می دهد. می گوید : " تنباکو بزن فندک هم لازم نداری" 

پلاکارد " انسان انسان است  هر طرف میله ها که باشد" را بین زانوهایم نگاه می دارم و از جیب کاپشنم به سختی فندکم را در می آورم. 

مرد می گوید : " خانم حقوق بشر. نیایند دستگیرت کنند که  علف می زنی روز روشن روی پل ؟ " 

- علف نیست . سیگار است

- سرش را چرا لوله کردی؟ 

- روش ترک سیگار من این است. چون نمی توانم ترک کنم سرش را خالی می کنم. هر روز کم و کمتر می کشم.

- پس تا یکسال دیگر فیلتر خالی را آتش خواهی زد. 

- امیدوارم.

- سرش را نریز دور بده ما بجویم. 

می خندد. کسی از زیر پل داد می زند. " آیدا من می روم کمک بچه ها قسمتهای جنوبی " 

می گویم : " برو. من یک کم که گرم شدم می آیم. "

صدای سگ ها و کسانی که شعار می دهند : " انسان انسان است. چه با زنجیر جه در غل" یا " هر کی رفت پشت میله٬ حقش نیست که بمیره ! "  دور می شود.

مرد می گوید : " امکان ندارد پیداش کنید . الان جورجیاست" 

- آره فشار آب این فصل زیاد است . جنازه را برده ...

- چقدر ابله ای! فشار آب کجا بود؟ اصلن خودش را نکشته است. 

- از کجا می دانی؟ دیدیش؟

- معلوم است.  واتسون بعد از دو سال برنامه ریزی دقیق از زندان ابد فرار کرده بعد یک نامه نوشته که خودم را می کشم و بعد هم در رفته است. این خیلی واضح است. کدام خری دوسال وقت می گذارد از زندان فرار کند بعد برود خودش را بکشد. آن هم واتسون.

- نوشته که نمی خواسته است که در زندان بمیرد. فرار کرده که بیرون بمیرد. انگیزه فرارش مردن در همین رودخانه بوده است. نمی دانم شاید هم حق با تو باشد ولی باید این احتمال را هم داد که راست...

- وقت و پول زیادی دارید. پول این تشکیلات شما را کی میدهد؟

- ما داوطلب هستیم.

- داوطلب اگر سرما بخوری پول سوزن و قرصت را من می دهم. مالیات من. حالا بیا ادای آدم روشنفکرها را در بیاور برو تو آب یخ دنبال جنازه واتسون بگرد. خوشجالم که پلیس به تخمش هم حسابتان نمی کند. کی دنبال یک جانی فراری توی رودخانه می گردد؟ واتسون الان پشت آن درخت دارد به شماها می خندد. شایدم بعد فرار با آن دویست دلار که از جیب نگهبان زده رفته است شمع خریده است برای خودش طلب آمرزش می کند.

- پلیس کثافت است. یک زندانی حبس ابد برایش ارزش ندارد. ضمنن آن دویست دلار را صد و سی دلارش را داده  و از آن وزنه هایی خریده است که دور مچ پا می ببند. برای لاغری. دو جفت. برای دستها و پاهایش که خودش را با آنها غرق کند. 

- همش فیلم است. واتسون یک قاتل زرنگ و خوش شانس بود و هست. 

- شاید. راستش من هم گاهی شک می کنم.  واقعن واتسون خیلی خوش شانس بود. وقتی وزنه ها را می خرد یک کوپن پنجاه دلاری بابت خرید بعدی از وال مارت می برد. شانسش را ببین!

- کوپن می برد؟  کوپن را چکار می کند؟

- می دهد به دختر صندوقدار .

مرد تنباکو را تف می کند توی رودخانه  و می گوید : "  واتسون خودش را کشته است. دوستانت کجا رفتند؟ برویم دنبالشان  پیدایش کنیم تا شغالها لت و پارش نکردند." 





+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت 23:15  توسط پیاده  | 


1. امروز یکشنبه بود. فرقی نداشت می توانست شنبه هم باشد یا چهارشنبه. امروز برای من فرقی نمی کرد. من همه روز را خوابیدم. 

2. خستگی هنوز با من است. نوعی خاص از خستگی. امروز بعد از دو ساعت پیاده روی در هوای سرد ساعت ده شب تورنتو فهمیدم چرا خسته ام. ولی الان یادم نمی آید. همیشه باید جایی یادداشت کنم. خستگی را به مرد منتقل کرده ام. حس می کنم چشمهایش خسته شده است. حتی تاب موهایش لخت ترشده . دلم می خواهد در آغوش بگیرمش و بگویم : " لطفن تو خسته نباش" ولی جان ندارم. دلم می خواهد با مرد مجعد به یک سفر بروم . ولی بجایش فردا باید بروم سر کار . نگاهش می کنم. کنارم روی کاناپه نشسته است. حرف تا پشت لبم می آید ولی وقتی می خواهم بزنمش سوت آه می شود. مرد حالا خسته تر است. 

3. بهترین دوستم دارد ازدواج می کند. من خوشجالم چون خوشحال است. می دانم بدترین جا برای نوشتن این حس بین بند دو و  چهار این نوشته بی انرژی است. ولی اگر انرژی دارم که بنویسم مال همین خوشحالی دوستم است که عکس انگشتش را برایم فرستاد .

4. چرا نمی توانم گریه کنم. هنوز بعد این همه سال نمی دانم که اول دلم می گیرد و بعد تنگ می شود. یا اول تنگ می شود بعد می گیرد. الان گرفته است. نمی دانم برای آدمهایی می گیرد که می میرند و مردم می گویند : " حق شان بود. " یا برای خودم می گیرد که نمی میرم و معتقدم حقم نیست. 

5. درست این است که این نوشته را ننویسم ولی مجبورم. برای خودم که برگردم و بخوانمش.


+ نوشته شده در  هشتم دی 1387ساعت 23:35  توسط پیاده  | 

دویست و سی نفر مرده اند. به همین راحتی. دویست و سی که مهم نیست. ما خوشحالیم. چیزی به سال نو نمانده است. همه دارند کلاه بوقی می خرند تا خوشحالی کنند. می خواهیم زودتر دو هزار و نه شود.تا همان گل را به سر بزنیم که در دوهزارو هفت و هشت زدیم. مردم با سرعت خرید می کنند. دویست و سی نفر مگر چقدر آدم هستند. سه تا آدم شاید. شاید هم هیچی. مثل من . من هم می خواهم کلاه بوقی بخرم و با همه چشم آبی های جهان به ریش خودم بخندم. 


مرتبط : از لوا  گلوله برفی

+ نوشته شده در  هشتم دی 1387ساعت 12:8  توسط پیاده  | 

 

در پست " و اینک این من خنثی" برای نیک آهنگ عزیز نوشته کوتاهی نوشته بودم که لطف کرده در وبلاگ خودش و نظرخواهی وبلاگ من جواب داده است . 

از وبلاگ نیک آهنگ کوثر :

"الان رفیق شفیقی لطف کرد و لینک وبلاگی را فرستاد که گیر داده بود به کارتون‌های بمب جنسی من در روزآنلاین گیرش این بود که چرا وقتی به احمدی‌نژاد پرداخته‌ام، از بمب جنسی و نیاز خانم‌ها غافل مانده‌ام؟

در نظر بگیرید وقتی من کاریکاتوریست بخواهم رئیس جمهوری مملکت را دست بیاندازم، باید به فکر نیازهای جنسی نصف جمعیت باشم و احیانا در رفع مشکلات هم کوشا باشم! به خدا نمی‌توانم!

اگر بانوی مکرمه نویسنده وبلاگ فرض کنند که خانم‌ها مین دارند و آقایان مین‌یاب، ممکن است در میدان مین همینجوری گیر کنیم و به اموراتمان نرسیم!

به هر حال بنده کاملا به این امر واقفم که بخش اعظم صاحبان مین به خاطر فقدان شعور و مطالعه و توان و ... ما آقایان محرومیت‌های زیادی را متحمل می‌شوند. اما اگر در کارتون‌هایم به مین بانوان بی‌توجهی نشان می‌دهم ناشی از عرف و منطق کار رسانه‌ای است. حساسیت‌ها هم در مورد میادین مین فراوان است و نمی‌توان به این راحتی وارد شد! باور نمی‌کنید، از سردبیران ما بپرسید. کلا با لباس ضد مین وارد حوزه مطبوعات شده‌اند!

به هر حال، بی توجهی من را به مین‌هایتان و نیاز به فعال شدن این مین‌ها ببخشاید. امیدوارم مین‌یابان دیگر ما را از خجالت بوجود آمده و کوتاهی‌هایمان نجات دهند"

در نظر خواهی وبلاگ من :

آیدای عزیز!

اولا موضوع کار من سر به سر گذاشتن مقام عظمای ریاست جمهوری است و من در کارهایم چندان کاری به بقیه حوزه‌ها ندارم. اما بمب جنسی، یا مین جنسی، یا بمب ساعتی جنسی خانم‌ها برای من بسیار مهم‌تر هستند، اما باید توجه داشته باشی که در رسانه‌ای مثل روزآنلاین با خانم‌ها شوخی نمی‌کنیم و این کارتون‌ها هم مال روزآنلاین هستند.

در عین حال ما مخلص بمب‌های جنسی مونث و مین‌های ایشان هم هستیم ولی به دلیل تاهل مین‌یاب ما مونوگامیست است. شرمنده!
 

از آنجا که من و نیک آهنگ ساکن یک شهر هستیم و دست برقضا ممکن است چشم در چشم شویم گفتم این چند نکته را بگویم که خدای نکرده مجبور نشویم در مهمانی دوستان از مین من و مین یاب نبک آهنگ حرف بزنیم.  چند سو تعبیر در نوشته نیک آهنگ بود ( که احتمالن ازضعف پردازش من است )

در نظر بگیرید وقتی من کاریکاتوریست بخواهم رئیس جمهوری مملکت را دست بیاندازم، باید به فکر نیازهای جنسی نصف جمعیت باشم و احیانا در رفع مشکلات هم کوشا باشم! به خدا نمی‌توانم. 

اما باید توجه داشته باشی که در رسانه‌ای مثل روزآنلاین با خانم‌ها شوخی نمی‌کنیم و این کارتون‌ها هم مال روزآنلاین هستند 

نیک آهنگ عزیز من نگفتم به فکر نیاز جنسی ما باش. تو یک هنرمند و روزنامه نگار هستی. متن تو ، کارتون های تو نه تنها تاثیر اولیه روی مخاطبتت می گذارد بلکه ناخودآگاه تاثیری عمیق تر از نگاه اول هم روی بیینده می گذارند. تاثیری که تو از آن بی خبری. من کار تو را نقد نکردم. عقیده ای که در ضمیر ناخود آگاه تواست را نقد کردم. شاید خود تو از آن بی خبر باشی. قصد توهین هم نداشتم. فقط حس کردم شاید بد نباشد که بدانی. تو ناخود آگاه در صف " بمب داران جنسی " زنان را نمیبینی. 

من فکر نمی کنم که تو اگر در صف سایه هایت زنی را می کشیدی که او هم از دست قیچی به دستان فرار می کند، گیس گشان، روز آنلاین ایراد می گرفت! شاید هم می گرفت. ولی حس من این بود که تو اصلن در ناخودآگاهت به زنی در ان صف فکر نکردی . اگر اشتباه کردم معذرت می خواهم.  

اما باید توجه داشته باشی که در رسانه‌ای مثل روزآنلاین با خانم‌ها شوخی نمی‌کنیم

چطور بصورت مفعول (قربانیان بمب جنسی) می شود با تمثال خانمها شوخی کرد ولی به عنوان مالک بمب (فاعل) نمی شود. استانداردش خیلی دو گانه است. ! کماکان حس می کنم اینهم زاده همان ذهنیت است.

اگر بانوی مکرمه نویسنده وبلاگ فرض کنند که خانم‌ها مین دارند و آقایان مین‌یاب، ممکن است در میدان مین همینجوری گیر کنیم و به اموراتمان نرسیم

 بانوی مکرمه که من باشم  هیچ جا نگفته خانمها مین دارند آقایان مین یاب!  گفته" همه مین دارند". محض اطلاع و تشویش اذهان عمومی. با اقرار به این امر که همه معده دارند و اشتها درآشپزخانه گیر نکرده ایم چطور با اذعان به نیاز جنسی برای همه در رختخواب گیر خواهیم کرد؟

 می دانم که تو کارهای مهمتری داری و وقت فکر کردن به این چیزها را نداری. نگفتم که چهل بار از رویش مشق بنویس. خواستم بگویم که وجود دارد. مطمین باش با  داشتن این دانش کماکان به همه اموراتت هم می رسی .  خیلی ازجوامع که سالهاست مین را در همه جبهه ها قبول کرده اند به ماه هم رفته اند.  

در عین حال ما مخلص بمب‌های جنسی مونث و مین‌های ایشان هم هستیم ولی به دلیل تاهل مین‌یاب ما مونوگامیست است. شرمنده  

مونوگامیست ( تک همسری) تو شهره جهان است و بر منکرانش لعنت ! ولی مگر من گفتم برو از روی مدل بکش؟ مگر من گفتم تو خنثی کن؟ مگر آن صف مردان  را کشیدی بمب شان را تو خنثی کردی؟ من تناقضی بین مونوگامیست بودن تو و اعتراف به وجود نیاز جنسی در زن و مرد نمی بینم. تو می توانی کشیش کاتولیک باشی و کمامان بمب را در همه ببینی!  


به هر حال، بی توجهی من را به مین‌هایتان و نیاز به فعال شدن این مین‌ها ببخشاید. امیدوارم مین‌یابان دیگر ما را از خجالت بوجود آمده و کوتاهی‌هایمان نجات دهند

 ممنون از دعای خیرت!

این متلک را از ترس چشم در چشم شدنمان جایی در آینده حواب نمی دهم

 

بازهم معذرت می خواهم اگر قوانین دست و پاگیر رسانه ای دست و پای تو را بسته است و من گیر به تو می دهم .

آیدا احدیانی

پلی گامیست مکرمه خنثی

+ نوشته شده در  سوم دی 1387ساعت 21:6  توسط پیاده  | 

شب یلدا که گذشت ولی من چه کاری را سروقت کرده ام که بازی کردنم سر وقت باشد. شرح بازی یکجور فضولی مطلق است که می پرسد " شب یلدایی چه خبر؟ " چون من نفس بازی را نفهمیدم و نمی دانم چه خبری در مورد من می تواند برای شما جالب باشد . دست به خبر سازی زده ام. 

1. قد می کشم. سفارش داده ام   دمپایی رشد قد لا انگشتی برایم از ایران آورده اند. در این سرمای خرس افکن می کنم پایم راه می روم قد بکشم. هشتاد و چهار کیلومتر راه رفته ام. دو سانت قد کشیده ام. 

2. تخم مرغ می شکنم. فصل زمستان مردم در کانادا چشم زیاد می خورند. نیست که هوا سرد و زمین لیز. من دکه کوچکی در سنت لارنس مارکت اجاره کرده ام ماهی هشتصد دلار و در آن  تخم مرغی هفت دلار می شکنم. برای رفع بلا. 

3. به پاول توماس گفتم که چتری بزن برایم. گفت باشد. گفتم : " پاول توماس قبل از تو همه گفتند نمی شود" گفت : " اهمیت ندارد. فوقش بیریخت می شوی با ژل می دهی عقب " فلذا الان چتری دارم و همه روز جلو آینه می نشنیم و کیف می کنم. آینه نباشد مونیتور را خاموش می کنم و زل می زنم به چتری ها. مثل همین الان.

4. عضو یک سایت خیریه شده ام که با محکومین حیس ابد چت ناجور می کنند. هر شب دو ساعت با محکومین حبس ابد چت می کنم. 

5. مهمانیهای بزرگ والس می گیرم و ملکه را دعوت می کنم . ملکه عاشق تهچین بوقلمون من شده است. حتی بعید نیست سال دیگر در جشن شکرگزاری درباریان بجای بوقمون شکم پر با ته جین پذیرایی بکنند. 

6. مدرسه  می سازم. در مناطق محروم . دانشگاه در مناطق غیر محروم.

7. دارم عطر خودم را تا اوت سال آینده روانه بازار می کنم " پیاده آبی

8. دو تا روح نر وماده احضار کرده بودم شب یلدای گذشته . انداختمشان در قوطی چای. امسال دیدم شش تا بچه روح زاییده اند. آزادشان کردم. روحشان شاد. 




+ نوشته شده در  دوم دی 1387ساعت 20:19  توسط پیاده  |