من یاد گرفتم که هویت خودم را ایثار نکنم. کی یاد گرفتم؟ آنروز که چمدانم را بستم. آنروز که خودم را زیر بغل خودم زدم. روزی که در کل دنیا فقط من می دانستم که من کجا هستم . تلفنم را جا گذاشتم و رفتم. به مادرم گفتم دو روز جایی می روم تلفن نزن.نگفتم که که گریه نکند. که نگوید نرو من می میرم. آنروز که به مرزبان آمریکایی که می پرسید : " ویزا و پذیرش کارشناسی ارشد هاپکینز را با خروج از این مرز از دست می دهی " گفتم : " می دانم . "
ما گاهی خودمان را برای روابطمان ایثار می کنم. حل می شویم در معشوق. فدا می شویم برای همسر. برای مادر. برای فرزند. نیست می شویم . برای من نشد که نیست بشوم. من وقتی عاشقم که باشم. که هویت مستقل داشته باشم. اگر عضوی از دیگری باشم که عشقم معنا ندارد. دستان من همیشه عاشق من هستند. بی من تعریفی ندارند طفلک ها. ولی "من "باید باشم که عاشق باشم.
روزی که از تورنتو می رفتیم. می رفتیم که او دکتر بشود و من حامی او. کنار دریاچه ایستادیم. ساختمانهای بلند شهر روشن بودند. من گفتم : " دلم برای شهر*تنگ می شود. " گفت : " مرده شور شهری را ببرند که برای مهندسش قدر فوق دیپلم ارزش قایل است . " شاید حق با او بود. در ان لحظه حق با او بود. ولی من بغض کردم. دلم برای خیابان کویین* تنگ شد. برای کافه اسب تیره تنگ شد. برای همه انسانهای که بقول او می شد با آنها وقت را تلف کرد. تنگ شد.
رفتیم. رفتیم جایی که برای مهندسش ارزش قایل بود. او به هویت خودش رسید و من نیست شدم. بی هویت . در تاریخچه این وبلاگ همه را نوشته ام. پله پله هویت زدایی شدن من را می توانید بخوانید.
تا روزی که به شهر برگشتم. او گفت : " می روی فروشنده می شوی . " من آمدم . آمدم که فروشنده بشوم.لطفن فقط بشوم. هرکسی با چیزی تعریف می شود. من طول کشید که یاد بگیرم اولویتهای من را خودم تعیین می کنم. یاد گرفتم " کسی مقصر نیست" اولویتها با هم فرق می کند. در آنجا که با هم همسفر شدیم نمی دانستیم به دوراهی می رسیم . من کمی دیر یاد گرفتم که به توافق می رسم ولی ایثار نمی کنم. نمی گذارم که او هم ایثار کند. حل نمی شوم. حل هم نمی کنم. اگر اولویت من فهوه خوردن در یک کافه در خیابان کینگ است هیچ کم ندارد از اولویت او که استاد تمام شدن در یک دانشگاه در میان جنگل است. شاید اولویت من شراب خوردن با مهسایی باشد که دستانش را طوری تکان می دهد انگار که همیشه ساز می زند. شاید به سادگی حرف زدن با کتی در جاوا باشد . یا شاید وابستگی سطحی من به ساختمان شیشه ای* محل کارم. دیگر اولویتم را نمی فروشم. چون اگر بفروشمش از دست می روم .
هیچ اشکالی ندارد جایی راه همسفران جدا شود. می توانی جایی مادرت را بگذاری و دو اقیانوس و دو قاره دور بشوی. برو ولی نمیر لطفن. مرگ از درون خیلی بد است. مرگ آنجا اتفاق می افتد که در آینه بی تصویر شوی. آنجا که وقتی می پرسند : " لطفن خودت را معرفی کن " از گذشته ات می گویی. مرگ وقتی است که می خوابی که خودت را رویا ببینی و بیداریت کابوس است.
امشب این ها را که می نویسم روبرویم از پنجره خانه ام همان شهر معلوم است. دقیقن همان ساختمانها همان دریاچه. همان منظره که آنشب برایش بغض کردم. دیگر به اولویتهایم نمی خندم هر چند که بنا بر استانداردهای مجله " اقتصاد دان" دون به نظر بیایند.
* عکسهای زیبای سام جوانروح
** برای این نوشته خاص مجبورم نظرات را تایید کنم. نمی خواهم اسم کسی برده شود. اگر می خواهید به من فحش بدهید و عجله هم دارید از نوشته قبلی استفاده کنید.



