زن لکه سرخ خون را با حوله سفید دورش به دستگبره در آویزان می کند. این ماه هم کودکی در راه نیست. قرار هم نبوده باشد. زن قرص می خورد. مرد مراقب است. زن سی ساله است. کیست تخمدان دارد. قرار نبوده کودکی شکل بگیرد. ولی زن گاهی، فقط گاهی همین اواخر به معجزه فکر می کند.
پینوشت : من خسته ام. از خودم جلو زده ام. امروز یادم افتاد با شتاب که می دویدم کودکم را جایی جا گذاشته ام. نه کودک درونم را. کودک خودم را. بر نخواهم گشت. این جا می نشینم روی زمین تا کودکم با گامهای سستش به من برسد. به گمانم آنروز که این جا برسد ده ساله باشد. کاش آنروز خواب نباشم.
+ نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:45  توسط پیاده
|



