تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.





کیوسک دوباره به تورنتو می آید. علاقه من به کیوسک به این سوی چراغ قسم هیچ ربطی به طبالشان ندارد. من اول کیوسک را دوست داشتم بعد طبال را. یعنی اصلن آنوقت که من طبال را دیدم کجا می دانستم کیوسکیست؟ بگذریم. 
کیوسک را من اول برای طنز آرش سبحانی دوست دارم. برای یک طنز عصبانی. از آن دست طنزها که حس می کنی یک آدم از صبح روزنامه می خواند و با حرص سرتیترها را روی کاغذ می نویسد.  من از کیوسک از ادم معمولی خوشم آمد. و بعد عشق سرعت را هم بخاطر دایی جان  خیلی دوست داشتم. از این تجربه کتاب را به آهنگ تبدیل کردن خوشم  آمد. خلاصه نظر من را بپرسید این آرش سبحانی یک چیز غریبیست. خوب می بیند. خوب و زیاد حرص می خورد و خوب بیان می کند. من همیشه طرفدار آدمهای از این دست بوده ام. اضلن حرص خورنده های باهوش را دوست دارم. مثل همین آقای "ب" خودمان . 
کیوسک در آلبوم آخر که من صدقه سر پارتی بازی قبل از انتشار آن را شنیده ام بسیار پخته تر شده. خوب صدا می دهد. سبک دار شده است. دیگر از شعر محوری خالص در امده و بسیار روی موسیقی آن هم کار شده است. 
اگر هرمس و نوید نیایند و موهای من را نکشند ، پشت همین تریبون اعتراف می کنم که آهنگ " یارم بیا " هم در این آلبوم که محسن نامجو هم در آن با کیوسک می خواند خوب جیزی شده است. آدم است دیگر هرمس جان . خوشش می آید. ولی بحث من و نوید و الیت سر جای خودش است. 

آلبوم حدید برای اولین بار در تورنتو عرضه خواهد شد. جلدش هم این بالاست. یک آهنگش هم مجانی در سایت کیوسک قابل شنیدن است. حلاصه اگر گذرتان به اپرا هاوس تورنتو افتاد و دیدید یک انسان صد و شصت سانتی ( به روایت متر کج )با خوشحالی دوره گرفته و نبوغ آرش سبحانی ، فرفریت اردلان پایوار ، نیمه اردبیلی بودن بابک خیاوچی  و خوشتیپ بودن علی کمالی را توضیح می دهد . بدانید خود من ام. نویسنده این وبلاگ . احتمالن دختر قد بلند و خوشحالی هم که کنارم ایستاده سایه است. و کسی که دایم از من می پرسد : "جنده تو نگذاشتی شهروز بازوهاشو بندازه بیرون " سبیل طلا است. 
+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:57  توسط پیاده  | 

مادر بزرگ همیشه به فرش اتاقش اشاره می کرد  و می گفت : " اگر مردم این را بکشید رویم. نمی خواهم همه جونم و تن و بدنم معلوم بشه. این خوبه . ریز بافت و سبکه. خفقان هم نمی گیرم زیرش ."

وقتی مادربزرگ بعد از یکسال شیمی درمانی مرد ، سی و هفت کیلو بود. تنها برجستگیش دماغش بود که خیمه زده بود زیر ملافه. مادر گفت : " فرش را بردار از روش. نجس می شه. چی مانده که معلوم باشه. " 


پینوشت خانوادگی : خاله  و داییهایی عزیز که از چهار گوشه جهان وبلاگ مرا می خوانید. این یک داستان است. داستان. تراوش مغز مرگ زده من. به مادر من گیر ندهید که فرش مادرمان کو . سنگدل ؟

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1387ساعت 10:52  توسط پیاده  | 

مرد ده ماه بعد از مرگ زنش شنید که دختر نه ساله اش پای تلفن گریان به خاله اش می گوید." کاش بابا مرده بود جای مامان. "

سعی کرد جای زنش را برای دخترش پر کند. پاهایش را مومک انداخت. ابروهایش را مرتب کرد. عطر زنش را به خود زد. ساعتها با دخترش در مرکز خرید راه می رفت. در خانه لباسهای زنش را می پوشید. یکسال بعد که جلوی آینه به سینه هایش که تازه حوانه زده بودند و کمی درد می کردند، دست کشید. فهمید که نقشش را خیلی خوب بازی کرده است . 

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1387ساعت 21:48  توسط پیاده  | 

من چپ دستم. همیشه بوده ام. با طرف راستم نمی جوم مگر اینکه در سمت چپ دندان دردناک داشته باشم. ابروی چپم را بهتر بالا  میاندازم و با چشم چپ چشمک بهتری می زنم. نمی توانم با گوش راستم با تلفن حرف بزنم. قلبم طرف چپم است! چپ پا هم هستم. افکارم هم چپ است. همه چیز خوب بود. من به زندگی چپی خودم با عشق ادامه می دادم. گویا از شش ماه پبش طرف چپ بدنم خسته شده است. همکاری نمی کند. یکروز کور می شود . و بعد از معالجه و جراحی هم چشم چپ که همیشه قدرتمندتر بود از راست ،کم بینا تر میشود. و امروز فقط من و چشم چپ و دکتر انگ می دانیم که می بیند ولی دو نمره ضعیف است و شبها تارمی بیند. من و دکتر انگ می دانیم که شبها تیر می کشد. تیری که نیمه چپ مغرم را می لرزاند و وقتی از بوی پیاز و  غصه به گریه می افتم " کش دورش " تیر می کشد و حالا حالا تخمش سفید نمی شود. طرف چپ خسته غده هم در می آورد. غده بزرگ و دردناک. باز هم فقط من می دانم که دستم از درد غده کمی سخت بالا می آید. 
من عادت عجیبی دارم. سه روز که سرما خوردگیم طول بکشد مردنم می آید. از اینکه دراز بکشم بدم می آید.دوست ندارم عیادت شوم. به تازه گی نیمه چپ من گیر داده است که خسته ام.  نیمه چپ عزیز اگر حس می کنی که خسته ای لطفن از قلب شروع کن!


+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1387ساعت 23:50  توسط پیاده  | 

زن خرد شده است. تقریبن همه استخوانهایش شکسته است. از دویست و شش استخوان یک انسان بالغ هشتاد و یکی را خرد کرده است و در حال حاضر با چهارصد و نود و چهار قطعه استخوان زندگی می کند. زنده باد زندگی!. من پرستار داوطلب زن مصدوم هستم. در راه خدا. تا روزی که بمیرد. مادرم چهار سال پیش مرد. من ایران نبودم. به من گفتند تا لحظه آخر می گفت : " کاش دخترم اینجا بود حرف می زدیم . " من آنموقع در یک کتابفروشی کتابها را بر حسب اسم نویسندگانشان مرتب می کردم و تنها حرفی که دایم  با خودم می زدم این بود .

" جی کی ال ام " . " آر اس تی یو" . 

الان که وضعم کمی بهتر است برای مادران در حال احتضار نقش "شنونده مهربان" را بازی می کنم. خانم یونا توبی  چهار صد و نود و چهار تکه ای کسی را ندارد. شوهرش به گفته خودش " مرحوم شده . " و پسرانش "روسای شرکتهای بزرگی هستند در کالیفرنیا و هنگ کنگ " و "او توقعی ندارد". 

 بخاطر فکش که شکسته زوزه وار حرف می زند. ساعت سه صبح است و خوابش نمی آید. مسکن ها سرخوشش کرده اند.

" سی و دو سال پیش آمدیم این جا. شوهرم تجارت می کرد. من و فیلیپ و سم  ( به فتح س ) و مادرش را اینجا گذاشت و خودش برگشت هنگ کنگ. سالی دو ماه به ما سر می زد. یک اتاق مال فیلیپ بود. یکی مال سم. یکی مال مادرشوهرم. ما در اتاق نشیمن می خوابیدیم. زن و شوهری نداشتیم.نمی دانم اسم رابطه ما چی بود؟  وقتی مادرش مرد، خودش هم یکسال بعد سکته قلبی کرد. من پنجاه سالم بود و یک بیوه خوشبخت بودم با بازنشستگی عالی و خانه " 

یونا توبی در حادثه  سقوط کاملن آزاد با چتر خرد شده است. مربی اش یک مرد هفتاد ساله بوده  که دست بر قضا ده سال قبل  خودش را بازنشست کرده بود. موقع پریدن با چتر مربی سکته می کند و هر دو با هم روی یک  انبار غله بی سقف در ساد بری می افتند. خانم یوناتوبی شصت ساله بین اسکات و گندمها له می شود.  معجزه وار نمی میرد. در عوض خرد می شود. 

"اسکات را در باشگاه بینگو دیدم. گفت که باید پرواز را تجربه کنم. شرکت " پرندگان بی بال"  مال خودش و  پسرش بود.  گفتم می ترسم. گفت :" خودش چهل سال سابقه پرواز دارد و بخاطر من دوباره خواهد پرید. " ولی خوب  سکته کرد. خیلی ترسناک بود. خیلی. سقوط . وقتی خوردم زمین حس کردم اسکات فرورفت در تمام بدنم. در تمام استخوانهایم. اسمت چی بود؟ " 

" آیدا" 

"آیدا خیلی دردناک بود . ولی عجیب این بود که در آن لحظه حس کردم  دلم برای وزن بدن یک مرد تنگ شده است. خیلی تنگ  و نمی دانستم" 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1387ساعت 19:40  توسط پیاده  | 

 

۱. اینجا ویروسی چیزی دارد. نوشته هایم گم می شوند ! نامه دادم به مسولان در جواب یک شماره گرفتم و تکرار سوالم را. ظاهرن شماره نوبت من است در صف ویروس زدگان. ۹۵۵۸۶ . کمی زیاد به نظر می رسد. امیدوارم که به ریال نوشته باشند.

۲. کسی که برایم عزیز است بی تاب است. هیچ کاری از دستم بر نمی آید. خودم هم می دانم .هر شب خواب می بینم که در آغوشش گرفته ام. ولی خوب خواب دیده ام. خواب هم که حساب نیست . هست؟

۳. کتابم باید تمام شود. من با آنکه ملکه کارهای ناتمام هستم این کار را باید تمام کنم. تا پایان سال میلادی. قسمت زیادی ذهنم را اشغال کرده است. 

۴. آلمان بودم دو هفته پیش و سمیرای خبرنگار را دیدم. بسیار دختر منحصر بفردی است. باهوش و دوست داشتنی. سمیرا در راستای تعریف" ادب وبلاگی" گفت : " وبلاگ نویسان با ادب هر روز با هر دو روز یا کلن مرتب می نویسند. اگر هم نتوانند به خوانندگانشان اعلام می کنند. "

من هم شرط ادب را رعایت می کنم و میگویم . به دلیل مغز درگیر و دل در گیرتر  و ویروس . شاید تا مدتی نتوانم مرتب بنویسم. ولی می نویسم.

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1387ساعت 8:58  توسط پیاده  |