تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

۱. مساله پیل و فیل ٬ فارسی و پارسی حل شده است دیگر. گیر ندهید. آخر این لغت فینگیلیش کجایش بار ادبی دارد که تو جلوی صد نفر آدم من را اصلاح می کنی و می گویی "پینگیلیش نه فینگیلیش ". خیلی بد شد که به روایت تو اعراب ملخ خور به ما حمله کردند و باعث شدند که ما کلمه سره پارسی زردشتی  " پینگیلیش " را " فینگیلیش " تلفظ کنیم.

من به شخصه جگرت را بخورم پردوسی شهر تورانتو !  ولی نکن مامان جان ٬ نکن. این یکدانه را زیر سبیلی رد کن برود.

۲. ای ایران برای سرود ملی خیلی طولانی است. نکنید مادر جان نکنید. آقای دکتر پا درد دارند. آقای استاد فلانی واریس. من می دانم که شما نه سلطنت می خواهید نه جمهوری نه مارکسیستی نه سوسیالیستی. شما می دانید چه چیزهایی را نمی خواهید ولی نمی دانید که چه را می خواهید. می شود پس لطفن به استاد شعر گوی  ایران زمین سفارش بدهید یک سرود مینیمال برای حزب شما بسراید. همان را پخش کنید. بخدا نفرین همه زنان ایرانی که موظف به حمل دو کیلو ریمل روی یک پاشنه ده سانتیمتری هستند شما را خواهد گرفت.

ضمنن این شیر و خورشید بی رنگتان نشانه چیست؟ نظام شاهنشاهی کمرنگ؟ شیر و خورشید زال ( برگرفته از شاهنامه )؟ ما اونو می خواهییم ولی یک کمی پلیز ؟

نکنید بابا جان نکنید. بخدا خنده دار است.

۳. مادر شما هفتاد سال آزگار روسری سرش کرده است. روسری برای او حکم خط لب را دارد برای شما. نکنید مادر جان. مجبورش نکنید در جلسه ای که شما سخنرانش هستید بی روسری بیاید که پیشینه شما مذهبی جلوه نکند. مدام دستش روی سرش است. نکنید.

۴ . نکنید. این همه استاد استاد به ناف هم نبندید. استاد کجا بود؟ استاد مطلقی که شما می فرمایید وجود ندارد. " من از استاد روحی خواهش می کنم که قدم رنجه کرده و  چند خطی از فضایل استاد جسمی ء استاد مسلم ادبیات و فلسفه و تاریخ ایران برای ما نقل کنند . به افتخار استاد  کف مرتب " ( حضار جیغ و کف می زنند . ما هنوز فرق آمدن مایکل جکسون و استاد را نمی دانیم . برای همه جیغ می کشیم) . نکنید! استاد کجا بود. پایان ندارد. اگر ایستادی و به تکرار خودت افتادی مردی . این همه مرشد و بچه مرشد بازی در نیاورید. نکنید بابا جان. نکنید!

لطفن عدالت را رعایت کنید اگر عکس می گذارید در وبلاگتان و می نویسید " من و استاد فملیمیم در رستوران هزارو یکشب " یا " من و داداشم و آقام استاد قلمنتاروخ "  لطفن احترام قایل شوید و بنویسید : " من و آقام راجر واترز " یا " من و استاد آواز ادی ودر ". یعنی چه که می نویسید : " من و راجر " ؟  . " انکنید بابام جان نکنید.

بقول هرمس گاس که به این نکنید ها افزودیم !

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:58  توسط پیاده  | 

 

کاری مشترک از میترا س. سرد و آ.الف دانای کل


امشب
چهار سال است که من احسان اصلن با هم نخوابیده ایم. ( میترا ، زن داستان من مشکل نزاکت دارد و بجایهمدیگر را نکرده ایم می گوید نخوابیده ایم. من یک نویسنده معذور و مامور هستم.  آ.الف) ده  سال پیش که شکوفه ماهان را زایید من احسان با هم خوابیدیم. امشب از تولد ده سالگی ماهان بر می گردیم. همین من را یاد سالگرد برقراری عشق افلاطونی ما انداخت. بعد از آن شب هر وقت احسان دستی به بدنم زد گفتم. امشب نه. یا سر درد دارم. خیلی شبها هم صبر کردم تا خوابش ببرد. بعد به رختخواب رفتم. احسان به روایت زنان " مرد فهمیده ای " است. او دیگر از من در خواست نکرد. نمی دانم جکار می کند. او هم نمی داند من چکار می کنم. من می دانم که مردان نیاز دارند. و او فکر می کند که زنان استغنا دارند. شاید دوستی دارد. ولی مطمئن است که من دوستی ندارم. من خواب می بینم. خواب مردان بی صورت. ولی خوشبو. مردان به خوابم می آیند. گاهی با عشق . گاهی متجاور. ولی نتیجه یک چیز است. ( من هم مانند شما تعجب کردم. ولی فکر کنم میترا س.  یک استثنا است. او حتمن زاده تخیل بیمار من است. آ. الف )

احسان مرد خیلی خوبیست. شوهر ایده آل . نمی دانم. چرا نمیتوانم. و او یکبار پرسید چرا. گفتم " دردم می آید " ولی نگفتم که مرد توی فیلم چیزی را در من می لرزاند. جایی را گرم می کند. و ضربان .و درد. چه دردی! ار خودم خجالت می کشم. از احسان شرمگین می شوم. من یک زن خیانتکار هستم. من یک زن شوهردار هرزه هستم که در خوابهایم با همه مردهای بیداریم  همخوابه می شوم.

 

میترا حوصله من را سر می برد. این یک مصاحبه تلویزیونی نیست. من آ. الف یک دانای نسبتا کل هستم. از آن دسته داناهای کل که همه چیز را می دانم. سند هم اگر بخواهید شما ما به نه بدترم حواله می دهم. میترای بدبخت نمی داند که کم نیستند زنانی که مردانی بی صورت خوشبو هر شب در خوابهایشان برهنه شان می کنند. می بوسند یا می درند.  ناگهان در آستانه اوج لذت بیدار می شوند مردشان را می بینند که پشت به آنها معصوم خوابیده است. و غرق می شوند در گناه و لذت توام. برای خوابهایشان نمی توانند طلاف بگیرند. خواب. مسخره ترین دلیل جداییست برای خوابهایشان سنگسار هم نخواهند شد. پس زنده باد خواب.

 

روانشناس روابظ جنسی مرکز گفت که از شوهرت خواهش کن که به مردان خوابت تبدیل شود. مثلن ورزش کند. یا اودکلنش را عوص کند. 

-          خانم دکتر  مردان خواب من ضرورتن عضلانی نیستند  . دیشبی مردی بود قد بلند. کچل و کمی چاق. دهانش بوی سیگار میداد. صورت نداشت. ولی صدای خنده بلندش را هنوز می شنوم. و دستانش. ( زنیکه جنده دو ثانیه سکوت می کند. در سکوت دستان پهن مرد به کحا ها که نمی روند. آ.الف )

مرد هفته پیش موهای تابدار داشت. و خیلی نسبت به سینه هایم بی احترام بود. و در خوابم ساز هم می زد. احسان چگونه می تواند این همه فهمیده  باشد.  دکتر احسان چکار کرده است در این چهار سال.

 

میترای عزیر. به تو چه؟ با خودش ور رفته است.جنده سوار کرده است .خودش را به رفقای تو مالیده است .برای تو چه فرقی می کند.  تو درد خودت را درمان کن.  

داستان احسان را همه مردان نویسنده  عالم قرنهاست که نوشته اند. در  خنده در تاریکی نوباکف. در بار هستی کوندرا. همه رفته اند. عاشق زنی جوانتر شده اند. زنی فقیر تر و متعلق به طبقه اجتماعی دون. و همین کس شعر های همیشگی. و آنها هم در درد و عذاب وجدان و نفرین ابدی خواندگان سوخته اند و مرده اند . و تو مقصر هستی. تو که با ماندنت و پایبندیت مرد را هم نگاه داشته ای. کسی باید برود. و احتمالن آن کس تو هستی. احسان نخواهد رفت. حسی از حنس ترحم نمی گذارد که تو را ترک کند. می ترسد. دلش نمی اید. مردانگی. عشق. غیرت. تاریح ده ساله رابطه. همه اینها احسان را کنار تو نگاه می دارد. بلند شو و برو. 

من از نویسنده داستانم متنفرم. خودش بدبخت شده است می خواهد به زندگی من هم گند بزند. هرزه است. الکلی است. من خوشبختم. همه چیز دارم. همه چیز. و من و احسان عاشق هم هستیم. ما ده سال رابطه را برای یک رابطه جنسی کثافت به باد نمی دهیم. مگر روابط جنسی چه سهمی دارند در عشق. 10 درصد. درکل زندگی. مگر ما حیوان هستیم. (بگو هشتاد.  ما حیوان هستیم. شک داری از داروین بپرس ) احسان من را درک می کند. من افسرده ام . خوب می شوم. ما با هم همه چیز داریم. ما عاشق هم هستیم. ما شراب ده ساله هستیم. ( بشین تا سرکه شیره بشوی دخترم ) 

من وقت عزیزم را از سر راه نیاورده ام که برای میتراها داستان بنویسم. من خودم روزی یکی از مردان خوابم را در بیداری دیدم داشت دنده عقب میرفت. بو کشیدم.. و رفتم. گذشته و تاریخ و منزلت و ساختار خانواده را هم مالیدم به درش. من به " روابط آزاد " زن و شوهری متعقد نیستم. همیشه یک نویسنده با وجدان متعهد پیدا می شود که این روابط را طوری بنویسد که یکی از طرفین نفرین ابدی بشود. من میترای داستانم را همینچا در ماشین گرانقیمت همسرش در اتوبان نیایش رها می کنم و می روم که مرد خوابم را ببوسم .  از پشت گردن. از همانجا که به خاطر اوردمش بار اول که دیدمش. من هیچگاه صورت مردان خوابم را ندیده بودم. و نخواهم دید. من از تمام میتراهای اطرافم که تقریبن هزاران نفر هستند خواهش می کنم انقدر به من گیر ندهید که داستان ما را بنویس. داستان شما تکراری ترین داستان جهان است. خودتان فکر می کنید که منحصر بفردید. من داستان سفارشی می نویسم. ولی علاقه ای به  موضوعات تکراری ندارم. 

پینوشت : من صاحب وبلاگ پیاده رو به شماره ثبت دفتری 34-49-980 می دانم که بسیاری از شماها بااین نوشته همذات پنداری خواهید کرد. انکار خواهید کرد. فکر خواهید کرد که من به شما خیانت کرده ام و داستان شخص شما را نوشته ام. من را فحش خواهید داد. شما تنها نیستید دوست من. به سلامتی همه شما و خوابهایتان!

پینوشتی دیگر : احسان های عزیزم. می دانم که با خودت می گویی. زن من نه؟ زن من عاشق است. پاک است. فقط کمی سرد است. اکثر زنها اینگونه هستند. او به هیچکس جز من فکر نمی کند. من 10 سال است که می شناسمش. فرزندم. متاسفم که از پشت همین تریبون بگویم.زرشک! 

همین .



 

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:31  توسط پیاده  | 

1. سر کار نیستم .چشمم را عمل سرپایی کرده ام. با لیزر. خوب خوبم. کمی مردمکهایم تا به تاست. بعد عمل پیاده روی کرده ام.  کتاب خریده ام. بااینکه نمی توانم بخوانم. کتی جان لطفن غلط دیکته ای های من را به من تذکر بده . نقطه ها را نمی بینم. 

2. دکتر می گوید : " دختر خوب. تو بهترین مریض من هستی هیچ سرت را تکان ندادی. " و من افتخار می کنم.خیلی وقت است کار لایق تشویق انجام نداده ام. خدایا شکرت که این قابلیت ناقابل را به من دادی که دکتر "آنگ" مرا تشویق کند.  

3. کرونای خنک بفرمایید. کرفس هم دارد جا می افتد. 

4. گاهی یاد بکارتی می افتم که ملافه ای سفید دورش حلقه زده بود. ملافه سفید را در ته کوچه ای در پاسداران رها کردم. یاد خودم می افتم. دلم می خواهد خودم را بغل کنم. سفت.  

5.  همکارم می گوید از چه می ترسی ؟ 
- از سوسک ومرد بی کله ( مردی که کله اش قطع شده است . )
- من از  مار می ترسم. 
- چرند نگو از یک چیزی باید بترسی که دم دست باشد. مار کجا بود. 
- دوست پسرم مار نگه می دارد. پیتون. توی خانه. موش فریز شده می دهد بخورد.

6.  گاهی فکر می کنم. 

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1387ساعت 14:16  توسط پیاده  | 

اگر مجموعه داستان پیوسته بنویسم ،کتاب با این داستان شروع خواهد شد . 

مرد می خواهد روی مدرک مهندسی من بشاشد. مدرک را کف وان گذاشته است و آلتش را با دست محکم می کشد. می گوید که می شاشد به این مدرک بدرد نخور تخمی که من گرفته ام. "مهندسی گه شناسی از دانشگاه تخمی " 
من تلویزیون نگاه می کنم. تسلیم شده ام. بارها حرفش را زده است. صدای شاشیدن می آید. کنجکاو توی حمام را نگاه می کنم. مدرک کف وان است و مرد دارد رویش می شاشد. شاش از کناره های مدرک سر می خورد و در چاه می رود. مرده شور این ریشه های مذهبی را ببرند که در این لحظه سرنوشت ساز فقط به تلاقی نام الله بالای مدرک و شاش مرد و عواقب اخروی آن فکر می کنم. 

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1387ساعت 18:4  توسط پیاده  | 

 

سیمور عکاس است. و زن مدل عکاسی سیمور. سیمور اسم زن را یادش نمی آید ولی یادش هست که انحنهای سینه ای زن سایه می انداخت روی شکمش. هرچقدر هم که با نور ور می رفت باز بی فایده بود. سینه های زن همیشه به جایی سایه می انداخت. سیمور و من روی لبه سیمانی اسکله هاوانا نشسته ایم . اتوبوس ساعت هفت را از دست داده ایم و منتظر اتوبوس ساعت هشت هستیم.

- پیدایش نکردی؟

- نه . اسمش را یادم نمی آید. چهار سال پیش بود. 

- عکس را نشانشان که می دهم . بجای صورتش سینه هایش را نگاه می کنند. حتی زنها. و می گویند. نه نمی شناسیمش. 

- حالا چرا دنبالش می گردی

- عکس جایزه برده. صد هزار دلار. فکر می کنم باید سهمش را به او بدهم.

عکس را دوباره نگاه می کنم. عکس زنی است که به مجسمه خوزه تکیه داده است. دامن کوتاه جین تنش است. و بالاتنه اش برهنه است. سیگار می کشد.

- چرا جایزه برد؟

- نمی دانم. داور ها عاشق این مزخرفات هستند. فقر و زن و این چیزها.

سیمور  سیگارش را روشن می کند. سایه سینه های من هم روی آب موج می زند.

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1387ساعت 13:40  توسط پیاده  | 

 

۱. کلمات جدید از خودم صادر می کنم. نا داستان. داستانک. داستانواره. رفته بودم جلسه ای در باب "هنر و هنرمند ایرانی" و " هنر نزد ایرانیان است و بس" و  " باقی خرند " . " کوروش پاشو یک چیزی به این عوضی ها بگو " خانم مجری با جلیقه ترمه و کیف لویی ویتون می گفتن که : " من اینک شعر گوی جوان را به صحته دعوت می کنم ."  مجری جگرت را بخورم آیا این شعر گو همان شاعر است. حالا تو "گو" چپاندی ته اش عرب ها را ناکار کردی یا به فردوسی حال دادی؟

۲. دو هزار سال هنر و فرهنگ ایرانی :

فرصت دوباره ای است برای اندیشیدن به ایرانی بودن ما. به اینکه در چنین جهان آشفته و بی شکل و انباشته از مردمان گوناگون، جایگاه و معنای ما چیست و از کجا می آید....

اما اینکه اینها را می دانیم و جایگاه مان را میشناسیم کافی نیست. برعهده تک تک ایرانیان است که در همه زمینه ها و تخصص ها و مرتبت هایشان، خود ِ حقیقی شان را بشناسند و به دیگران بشناسانند

(باور بفرمایید متن بالا منبع دارد. من تخم ندارم که منبعش را ذکر کنم یا لینک بدهم. جر می دهند مرا. کاش فقط جر بدهند اینجا به منتقد زن می گویند " جنده "  )کار ما ایرانیان خارج از ایران این است که دایمن بگوییم " هنر نزد ایرانیان است  و بس " و " ما عرب نیستیم " و " ایران هیچ اینجور که شما فکر می کنید نیست " . گاهی از بین پشمهای سینه مان سمبلی بیرون می اوریم هجده عیار و می گوییم : " ما زاردستی هستیم. مسلمان کجا بود " . ما هنر را اختراع کرده ایم ولی بعدن بلد نبودیم از ان استفاده کنیم دادیم خارجی ها حالش را ببرند. مثل الکل. داخل ایران هم که بی رقیبیم . کسی می گفت : " سینمای آزادی بزرگترین سینمای آسیا است " . قطعن همینطوز است! خیلی از ما اینجا آویزان تخمهای مستحکم" سعدی" و " فردوسی " و " کوروش " هستیم. کتاب نمی خوانیم و فیلم نمی بینیم. گوش نمی دهیم. و هنوز فکر می کنم . "نزد ماست "  

۳. همینجوری دلم خواست که دو روز در میان چیزی بنویسم. خزعبل. غیبت. کنایه . حتی برای شما دوست عزیز. دلم خواست  .ببینم این تعهد را تا کجا نگاه می دارم ٬ این من پیمان شکن .

۴. من الان کانادایی هستم. من یک کانادیی خوشحال هستم. من به ملکه و سمور آبی ارادت دارم. ( پذیرای همه فحشهای شما هم هستم . مانند " تو که آنور رفتی خفه شو " )

۵. بعضی از کتابها خیلی بد هستند. و بد بودنشان آنقدر بد نیست که اینکه همه فکر می کنند خوب است بد است. مثل موسیقی برخی آقایان ساختار شکن. بدبخت خودش آنقدر ادعایی نداشت تا اینکه کلی الیت ریختند سرش و گفتند. : تو خودت حواست نیست . تو خدایی . تو شکستی . تو درهم شکستی. تو در دهان موسیقی سنتی زدی " . در جایی که مال الیت است چای می خوردم و آقایی می خواست مرا قانع کند که باید از فلان عربده سرای خارج نواز خوشم بیاید چون ما الیت ها .. گفتم : " من الیت نیستم. اصلن الیت چه کسانی هستند؟. " ( این را از روی تواضع نگفتم. ) گفت : " الیت ها کتاب خوب گوش می دهند. فیلم سنگین می بینند. در مراسم خاکسپاری شاملو شرکت می کنند. "

۶.  جوان به من گفت : " از نازلی سبیل طلا دستور نگیر برای نوشته هایت. شکل خودت بنویس. دوست عزیز حقیقت این است که این نازلی من و چند دختر ساده و ناز ایرانی دیگر را خریده است. شبها زنگ می زند و می گوید : " آیدا. از کس بنویس" بعد من گریه می کنم . " نه نازلی. نه. خواهش می کنم. من منزلتم اجازه نمی دهد. " نازلی : " خفه شو. مثل اینکه یادت رفته ازت سفته دارم. از کون بنویس" من : " سبیل جان. به آبروی من فکر کن. به جایگاه زن ایرانی . به شان من" سبیل : " گفتم ازکس بنویس. بوووووووووووق. " جالا شما اگز پول دارید مبلغ ده هزار دلار به حساب " قلم به یغما رفته گان ایران زمین" واریز کنید و من را از دست سبیل برهانید. تا من دوباره شروع کنم از " عشق" بنویسم. و از بوسه های ریز ریزم در تاریکی سینما عصر جدید. و تنهاییم. و اشکهایم که می چکند از زیر چانه به میان سینه ام.

۷. در کل خوبم. و دارم به عکس توکا و پارچ می خندم. من یک لباس سفارش داده ام که روی آستینهایش پارچ دوزی کرده اند. کلن می خواهم فاصله ام را با همه حفظ کنم. و ایده پارچ را دوست داشتم. حتی شاید برای اثبات منزلتم از " کلمن " بجای پارچ استفاده کنم. 

 ۸. یک آدم جدی  چانه دالتونی دو ساعت وقت عزیز من را گرفته و از من سوال می کند . " وبلاگ چه به شما می دهد. "  من از دست این مهندسها کجا بروم. البته جواب من را جویا نبود. خودش جوابی داشت و دایم تکرارش می کرد تا من هم تکرارش کنم. آخرش گفتم : " برو از حسین پپرس. باباش اونه "

 

 

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت 15:31  توسط پیاده  |