تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

۱. با هم روی مبل نشسته بودیم. از دبستان با هم دوست هستیم. بیست سال. گفتم : " خسته شدم. باور کن. اگر شهامتش را داشتم نا حالا خودم را کشته بودم. دیگر نمی توانم. کاش می توانستم" گریه می کردم و او در کیفش دنبال دستمال می گشت. اسلحه را رو به صورتم گرفت و گفت : " دوست  واقعی برای همین مواقع است "

مرحوم آیدا الف.

۲. مرد بعد از هفت سال من را دید. در رستورانی کنار اقیانوس. هفت سال پیش عاشق هم بودیم. بعد از یکساعت دستم را گرفت و گفت : " دختر تو اصلن عوض نشدی. چقدر خوشحالم " گفتم: " چرا شدم. چون دیگر اصلن از تو خوشم نمی آید "

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط پیاده  | 

 

اداره گذرنامه بوی خاک می دهد. بوی سنگ مرمر بیمارستان که تا کمرکش دیوار بسیار بدرنگ بالا آمده است. سالن روشن است با نور مهتابی. و دریچه های که تو را به مسئولین مرتبط می کنند در ارتفاع یکمتری سطح زمین هستند. پس باید زانو بزنی و به مسئول بگویی : " سلام من یک ممنوع الخروجی  هستم"

سرباز علیمهربان شرفیابی داد می زند.

" ممنوع خروجیها اینطرف. ممنوع خروج کننده ها آنطرف. " 

" خانم مگه ممنوع خروجی نیستی اینطرف."

نفر دهم هستم در صف ممنوع الخروجیها. درصف ممنوع خروج کننده ها می بینمش. شوکترهنمون شکوه آبادی. قبلن دیده بودمش. در دانشگاه ام. تی. وی دانشجوی دکترای مهندسی دسته بندی آماری انسانی بود. نارنگی را به سمتش پرت میکنم.

علیمهربان : " خانم .. آروم باش. "

شوکترهنمون  بر می گردد. عینک دودی دسته طلایی زده است.

" سلام. منم . یادته ؟ "

" بله.. خوبی"

" عالی. آمدی زنت را ممنوع الخروج کنی؟"

" نه کار دارم"

" مگه زنت اهل نوسناواسکی نبود؟"

"فرقی نمی کنه الان پاسپورت ایرانی داره؟"

" بدبخت . الان کجاست ؟ "

" به تو چه "

رویش را بر می گرداند. بازهم نارنگی می زنم. آقای جلویی می گوید.

" با شماست دکتر ."

" می دانم مهندس. من کاری با هیچ زنی که در آن صف است  ندارم. "

حناب سرهنگ داد می زند .

" نمی شود برادر من . خودشان باید بیایند. شما نمی توانید بی وکالت نامه از طرف ایشان زنشان را ممنوع الخروج کنید . "

" فوت کرده اند. پدر زنم بوده اند. عمرشان را دادند به شما "

علی مهربان داد می زند.

" برای روح پدر زن صلوات "

ضلوات می فرستیم. داماد می گوید.

" این آخرین وصیت آن مرحوم بود. در مورد دخترش و زنش . دخترش را با شناسنامه خودم ممنوع الخروج میکنم. ولی مادر زنم. .."

" می فهمم آقا. باشه. علیمهربان فرم را بده جناب مهندس .  مهندش یادت باشه فوت ایشان را ثبت نکنی که این ممنوعی باطل می شه. "

" قربانتون بروم. نه ثبت نمی کنیم. مومیاییش کردیم. چون دفن نشده بهشت زهرا ثبتش نکرده . "

زن جلوی می گوید : " بازهم نارنگی داری "

" بفرمایید "

" خرداد ماهی نارنگی از کجا آوردی. "

" من از نیمکره جنوبی می آم. آنجا فصل نارنگیه. "

" شوهرت ممنوع الخروجت کرده . "

" اره "

" خودش تو نیمکره جنوبیه "

" نه خودش فضاست. دانشمند حشره شناسی مریخی "

" پس کارت گیره. کو تا از فضا بیاد. حالا چرا برگشتی ؟ "

" مادرم مریض بود.  "

علیمهربان صدایم می زند.

" تو برو صف سوم . شوهرت از فضا نامه داده از تبصره فضانوردان دور از وطن استفاده کرده و تورا می کشند. "

می روم ته صف سوم. به همین سادگی.

پینوشت : قطعن واقعی نیست. سوال نکنید لطفن.


 

زن : عزیزم نویسنده محترم... آیا مجبورید همه ی کامنت ها (از جمله آذر محبتی) را بگذارید؟ آیا قدر و منرلت شما را خدشه دار نمیسازد؟

میترا :دوست عزیزم جواب نظر "زن" را ندادی. این سوال من هم هست. لگر نمی خواهی در وبلاگ بگویی میتوانی برایم میل کنی یا کامنت بگذاری.
به عنوان کسی که بسیار نوشته هایت را دوست دارم اما دلیل این نوع کلمنت ها را نمی فهمم.
ممنون


این فقط یک جواب کوتاه است :

زن و میترای عزیز من منزلت ندارم. قدر هم همینطور. من قدر و منزلت و  نجابت و بکارت و بهشت زیر پایم و سایه بالا سرم و وقارم  را با آزادی و لباس رکابی و پوشیدن و بوسیده شدن و رقص و عاشق شدن و مستی  تاخت زدم. ببخشید اگر جوابم دلسردتان می کند. من به قدر و منزلت معتقد نیستم. این عنوانین را به من ( می گویم من که نسخه نپیچیده باشم ) عطا کرده بودند ( بی آنکه درخواست کرده باشم ) تا بدان وسیله من را از باقی دنیا محروم کنم. زن بلند نمی خندند. زن در خیابان بستنی نمی خورد. زن با پای باز نمی نشیند. زن نیاز جنسی ندارد. زن نیاز جنسی را با عشق طلب می کند. زن صبور است. زن نجیب است. من همه اینها را دارم. فلذا منزلت و قدر به کار من نمی آید.  

من نظراتی را که به کسی توهین مستقیم نکند پاک نمی کنم. نظر است دیگر. چیزی در نوشته من یا فضای وبلاگ من "آذر" را به یاد این حرفها انداخته است. یا شاید حس کرده است این جا جایی است که می تواند این ها را بنویسد.

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:53  توسط پیاده  | 

 

توضیح عنوان : به تعریف کتی عکس شومبولی عکسی است که از فرزندان ذکور زیر چهار سال بصورن کون برهنه گرفته می شود. نمایش آلت در عکس الزامیست.

پسر خاله مادرم ٬ کمال ٬ چای می خورد. از اوضاع خراب اقتصاد می گوید. از اینکه ده سال آزگار میانگین سالی دو میلیون پول مدرسه غیر انتفایی داده و پسرش  ریده است به کنکور. بالای سرش عکس شومبولی کمال را آویخته اند. تجسم بفرمایید. کمال بزرگ زیر شومبول سیاه سفید کمال کوچک چای می نوشد. و من خیره به شومبول مانده ام. کمال عکس ٬شومبول را کشیده است ُ بیرحمانه. با دست راست. تخمهایش هم بزرگ است. به نسبت جثه اش. کمال ناراضی هم به نظر تخمهای آویزانی دارد. از کناره های درز خشتک شلوار سبزرنگش تخمها به طرفین سریده اند.   

در عکس پسر عموهایم روی تخت فنری خوابیده اند. از ۴ ماهه تا دو ساله. شومبول ها رو به آسمان. همه دوربین را نگاه می کنند و می خندند. زن پسر عموبم هم می خندد و می گوید : " وای امیر ٬ چرا اینجوری کشیدیش " در دلم می گویم : " مردی الان هم بگو بندازه بیرون ٬ بکشه ٬همه بخندیم. "

من شومبول هم ندارم فلذا عکسش را هم ندارم. عکس نانازی هم ندارم. بین دوستانم کسی را نمی شناسم که داشته باشد . از لحاظ فرهنگی هم طبیعی است که ما نباید عکس شومبولی داشته باشیم. اگر عکس نانازی موجود بود خدا می داند الان از کدام وبسایت یا میدان تهران سر در آورده بود. بشتابید " عکس کس نو نهال میش آبادی. دو تومن " . عکس را باز کنید می بینید نو نهال یک ساله روی ملافه زرافه دار به شما لبخند می زند. ایران که بودم دوستی چشم سبز برایم توضیح داد که مشکلات زنان خیلی فراتر از سنگسار و حق طلاق و حق مسکن و دیه و حق  ورود و خروج آزادانه از کشور و ... این چیز های پیش پا افتاده و مسخره است. دوست عزیز من خیلی فکر کردم. حق با شماست. فکر کنم مشکل اصلی و ریشه دار نداشتن عکس شومبولی است. به امید اینکه روزی هر زن ایرانی یکدانه اش را به دیوار اتاقش بیاویزد. و بعد زیرش  با افتخار چای بخورد.

پینوشت : نام صاحب عکس کس به علت همنامی با یک خانم تغییر کرد. نونهال میش آبادی عزیز اگر اینحا را میخوانی به من فحش بده من اسمت را تفییر بدهم.

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:48  توسط پیاده  | 


با احترام برای یک دوست سایه ای

آسانسور بین طبقه هفدهم و هجدهم ایستاد. ناگهان دو طبقه سقوط کرد .ایستاد. مجموعه ای از صداهای فریاد و شیون از کنار گوشمان گذشت. مانند صداهایی که وقتی پایین ترن هوایی ایستاده اید می شونید.
" ییییی اا آآآ وووو ی ی ی " .
بعد صدای خرد شدن آهن و شکستن استخوانها . مانند صدایی که موقعی که در آنطرف بزرگراه تصادف می شود می شنوید.
" قروووووووششش چچچ چچ خخخ تتت ججج جج ققق آییییی چق چق "

زن دستهایش را به دیواره گرفته بود و جیغ می زد. " غلط کردم . خدایا " می لرزیدم. زانو هایم خم شده بود. گفتم : " آرام باش. تکان نخور". زن جیغ زد: " باورت می شود که من به طبقه بیستم می رفتم که خودم را پنجره پرت کنم پایین ؟ " چراغ طبقه بیستم هنوز روشن بود.


پاورقی :
1. این داستان سه صفحه بلند تر است. همین.
2. اگر از من بپرسند : " از فواید وبلاگ بگو ؟ " خواهم گفت :
الف. .....
ب. ....
ج. دیدن توکا نیستانی
د. ....
.....


+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط پیاده  | 


مادرم پاره ای از صفحه ترحیم روزنامه همشهری را برایم فرستاده است. " .. مرگ نا بهنگام جوان ناکام مراد معینی را به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند.." . عکس مراد هم هست. با دوازده سال پیش که دیدمش فرقی نکرده است. مادرم دور اسم مراد را دایره قرمز کشیده است و زیرش نوشته است. " دیدی خوب کردم نگذاشتم زنش بشوی .. از اول معلوم بود مردنی است".


+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 10:11  توسط پیاده  |