اداره گذرنامه بوی خاک می دهد. بوی سنگ مرمر بیمارستان که تا کمرکش دیوار بسیار بدرنگ بالا آمده است. سالن روشن است با نور مهتابی. و دریچه های که تو را به مسئولین مرتبط می کنند در ارتفاع یکمتری سطح زمین هستند. پس باید زانو بزنی و به مسئول بگویی : " سلام من یک ممنوع الخروجی هستم"
سرباز علیمهربان شرفیابی داد می زند.
" ممنوع خروجیها اینطرف. ممنوع خروج کننده ها آنطرف. "
" خانم مگه ممنوع خروجی نیستی اینطرف."
نفر دهم هستم در صف ممنوع الخروجیها. درصف ممنوع خروج کننده ها می بینمش. شوکترهنمون شکوه آبادی. قبلن دیده بودمش. در دانشگاه ام. تی. وی دانشجوی دکترای مهندسی دسته بندی آماری انسانی بود. نارنگی را به سمتش پرت میکنم.
علیمهربان : " خانم .. آروم باش. "
شوکترهنمون بر می گردد. عینک دودی دسته طلایی زده است.
" سلام. منم . یادته ؟ "
" بله.. خوبی"
" عالی. آمدی زنت را ممنوع الخروج کنی؟"
" نه کار دارم"
" مگه زنت اهل نوسناواسکی نبود؟"
"فرقی نمی کنه الان پاسپورت ایرانی داره؟"
" بدبخت . الان کجاست ؟ "
" به تو چه "
رویش را بر می گرداند. بازهم نارنگی می زنم. آقای جلویی می گوید.
" با شماست دکتر ."
" می دانم مهندس. من کاری با هیچ زنی که در آن صف است ندارم. "
حناب سرهنگ داد می زند .
" نمی شود برادر من . خودشان باید بیایند. شما نمی توانید بی وکالت نامه از طرف ایشان زنشان را ممنوع الخروج کنید . "
" فوت کرده اند. پدر زنم بوده اند. عمرشان را دادند به شما "
علی مهربان داد می زند.
" برای روح پدر زن صلوات "
ضلوات می فرستیم. داماد می گوید.
" این آخرین وصیت آن مرحوم بود. در مورد دخترش و زنش . دخترش را با شناسنامه خودم ممنوع الخروج میکنم. ولی مادر زنم. .."
" می فهمم آقا. باشه. علیمهربان فرم را بده جناب مهندس . مهندش یادت باشه فوت ایشان را ثبت نکنی که این ممنوعی باطل می شه. "
" قربانتون بروم. نه ثبت نمی کنیم. مومیاییش کردیم. چون دفن نشده بهشت زهرا ثبتش نکرده . "
زن جلوی می گوید : " بازهم نارنگی داری "
" بفرمایید "
" خرداد ماهی نارنگی از کجا آوردی. "
" من از نیمکره جنوبی می آم. آنجا فصل نارنگیه. "
" شوهرت ممنوع الخروجت کرده . "
" اره "
" خودش تو نیمکره جنوبیه "
" نه خودش فضاست. دانشمند حشره شناسی مریخی "
" پس کارت گیره. کو تا از فضا بیاد. حالا چرا برگشتی ؟ "
" مادرم مریض بود. "
علیمهربان صدایم می زند.
" تو برو صف سوم . شوهرت از فضا نامه داده از تبصره فضانوردان دور از وطن استفاده کرده و تورا می کشند. "
می روم ته صف سوم. به همین سادگی.
پینوشت : قطعن واقعی نیست. سوال نکنید لطفن.
زن : عزیزم نویسنده محترم... آیا مجبورید همه ی کامنت ها (از جمله آذر محبتی) را بگذارید؟ آیا قدر و منرلت شما را خدشه دار نمیسازد؟
میترا :دوست عزیزم جواب نظر "زن" را ندادی. این سوال من هم هست. لگر نمی خواهی در وبلاگ بگویی میتوانی برایم میل کنی یا کامنت بگذاری.
به عنوان کسی که بسیار نوشته هایت را دوست دارم اما دلیل این نوع کلمنت ها را نمی فهمم.
ممنون
این فقط یک جواب کوتاه است :
زن و میترای عزیز من منزلت ندارم. قدر هم همینطور. من قدر و منزلت و نجابت و بکارت و بهشت زیر پایم و سایه بالا سرم و وقارم را با آزادی و لباس رکابی و پوشیدن و بوسیده شدن و رقص و عاشق شدن و مستی تاخت زدم. ببخشید اگر جوابم دلسردتان می کند. من به قدر و منزلت معتقد نیستم. این عنوانین را به من ( می گویم من که نسخه نپیچیده باشم ) عطا کرده بودند ( بی آنکه درخواست کرده باشم ) تا بدان وسیله من را از باقی دنیا محروم کنم. زن بلند نمی خندند. زن در خیابان بستنی نمی خورد. زن با پای باز نمی نشیند. زن نیاز جنسی ندارد. زن نیاز جنسی را با عشق طلب می کند. زن صبور است. زن نجیب است. من همه اینها را دارم. فلذا منزلت و قدر به کار من نمی آید.
من نظراتی را که به کسی توهین مستقیم نکند پاک نمی کنم. نظر است دیگر. چیزی در نوشته من یا فضای وبلاگ من "آذر" را به یاد این حرفها انداخته است. یا شاید حس کرده است این جا جایی است که می تواند این ها را بنویسد.