تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

۱. غافل نشوید که هر مرگی می تواند نوشته قبلی را کاملتر کند. حتی زنده های مرده در ذهن من هم به نوشته اضافه خواهدن شد. مثل شما که هستی ولی انگارسالهاست که نیستی.

۲. همکارم کف دستانش حرارت تولید می کند. دستهایش را جلوی صورتم تکان می دهد و من عرق می کنم. همکارم می گوید بعد از عید پاک اینجور شده است. مجبورش می کنم لیوان قهوه مرا ده دقیقه نگاه دارد تا قهوه ام سرد نشود. همکارم می گوید :" دور سرش هم درد می کند. گزگز می کند." می گویم : " یائسه شدی ؟ هورمون شروع کن." می گوید : " تو جدن هیچی نمی فهمی . "

۳. آقای تشک فروش اصرار دارد که : " بخواب روش.. امتحانش کن .. غلت برن . " روی تشک دراز می کشم. به مهتابی سقف نگاه می کنم. من طاقباز راحت نیستم. دمر می خوابم. تشک بوی عرق پس کله و نایلون بسته بندی و خاک می دهد. می گوید : " برای دمر خوابیدن تشک های بهتری داریم . " می گویم : " من آدم دمدمی هستم. گاهی دمر و گاهی طاقباز . همه اش را می خرم "

۴. نوشته های من همه دروغ است. من خودم را به شدت تکذیب می کنم.

۵.  در من " شاعری " زندگی می کند. همنام من است. آیدا. شاعر درون من عاشق است. برای معشوقش شبها و گاهی صبحها شعر می سراید. شاعر من از جر و بحث متنفر است. شاعر معتقد است حاملگی بهترین رخداد طبیعت است. او شعر هایش را در دفتر نارنجی و آبی می نویسد. او قدر من قدرتمند نیست. به دنیای بی جنگ ابراز علاقه می کند و حتی باور هم دارد. دوست دارد برود و در جنگل و دشت زندگی کند. سیاست و پول حوصله اش را سر می برد. موسیقی را خیلی دوست دارد. بدور از چشم من کتاب شعر به مستراح می برد و می خواند. گویا اشک هم می ریزد. من شاعرم را قورت داده ام. نوشته هایش را منتشر نمی کنم. وقتی مست نیستم نمی گذارم حرف بزند. من بجای شاعرم بلند و بذله گو حرف می زنم. شاعر من این روزها بازار ندارد و دنیا برایش خطرناک است. شاعرم نوشته هایش لوس بهنظر می اید. قلم قوی ندارد. دیشب در دفترش نوشت : " آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی باران خیس می شوم " . با هم با توافق زندگی می کیم. گاهی ولی می خواهد بیرون بیاید. امروز از آن روزهاست که دلش می خواهد به کسی که هر دو دوستش داریم بگوید : " ..."

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط پیاده  | 

(۴)

مادرم می گفت جای پاهایت بر قیر داغ پشت بام مرداد ماه خانه شان حک شد. خانه را با ردپای تو فروختند. خودت را آتش زدی. با نفت. گویا دیده بودنت که به پسری نامه می دهی. نفت را ریختی رو خودت و دویدی. دور پشت بام. شنیدم که از دهانت کف و آب سبز رتگ چکیده بود روی صورتت. هفده سالت بود. صدیق جان می گفت سینه هایت آنقدر سوخته بودند که هیچ نمانده بوده جز دو حفره و بوی تند چربی سوخته. و سیاه شده بودی سیاه. رهگذری به مادرم گفت که تو را دیده است مشتعل که روی بام می دویدی. آقاخان که خاموشت کرده .دستهایش سوخته بود. مشعل شده بودی خاله مهتاب. پانزده ساله بودم که جلوی مادر بزرگم لباس عوض می کردم. گفت بپوشان. سینه هایم را می گفت. گویا شبیه سینه های تو اند. همانها که سوختند. و صورت برادرم گویا شیه صورت تو. و هیچ از تو نماند جز جای پاهایت که بر قیر نرم پشت بام حک شد. و دستهای سوخته آقا خان. گفتند زهره ات ترکیده. همان آب سبز را می گفتند. مادرم ده ماه از تو بزرگتر بوده. هنوز خوابت را می بیند. عکسهایت را نگاه می کند. می گوید : " مهتاب را ترس سوزاند. ترس مسخره". مادرم بعد از تو هفت سال دوست پسر داشت. مادرم خودش را نسوزاند. همه دیدند. همه سوختند. مادر بزرگم این سالهای آخر که چیزی را به خاطر نمی اورد مرا مهتاب صدا می کرد. گویا من به تو شبیه هستم. به تو مهتاب سینه سوخته.

(۳)

پسر مریم دو تا سر داشت. سرش شکل کاسه تار بود. در سر کوچک مغز بود و سر دوم چشم و گوش و بینی. هر دو سر مو داشتند. کم. اسمش کامیار بود. مرد. مریم جوری رفتار می گرد که انگار همه چیز درست است. سر دوم را با دست نگاه می داشت که سر اول شیر بمکد. سر دوم را نوازش می کرد تا سر اول کیف کند و چشمهایش را ببند. می گفت : " سر کامیار کمی بزرگ بود نمی شد طبیعی زاییدش . من نمی خواستم سزارین بشم . برای مادر و نوزاد هر دو ضرر داره"

کامیار دو سر شش ماه زندگی کرد. این آخری ها من هم دیگر سر دومش را نمی دیدم. یعنی یادم می رفت . مو در آورده بود. سر دوم شده بود شکل یک غده بزرگ و سیاه که از پشت به سر کامیار چسبیده است. فکر کنم سر اول خالی بود. شاید هم تویش هوا می پیچید و صدا می داد. کامیار هیچوقت نمی خندید. شیر می خورد و می خوابید. گاهی تو خواب آه میکشید. چشمهایش هم بالای سرش بود. انگار که بجای روبرو آسمان را نگاه می کرد. مریم گفت : " سرما خورد. مرد. دکتر های خر دیر تشخیص دادند. " گریه هم می کرد. کامیار را با هر دو سرش دفن کردند.

(۲)

سیانور خوردی. با سن ایچ . روی کوه. طبیعی است که مرده باشی . سیانور کم و زیاد نمی خواهد. می کشد. من خودت را نمی شناختم . اسم و فامیلت را میدانستم چون هم کلاسی بودیم. و سبیلت را که سال یک و دو بود و سال سه نبود و سال چهار خودت هم نبودی.   چرا عاشق من شدی؟ عاشق که نه فکر کنم خاطزخواه شدی. یا شاید روز اول سال تحصیلی هفتاد و پنج ، تو و دو دوست دیگرت نشستید در اتاق و ما را تقسیم کردید. ما هم سه تا بودیم. یکی از ما شوهر و بچه دارد و ابروهای کمانی. دیگری شوهر دارد  و پوست سبزه. و من . من گویا به تو رسیدم. به تو که مرده ای یکشب ،روی کوه بخاطر خوردن سیانور بیت المال. آخر کلاس ریاضی یک صدایم کردی و گفتی : " مواظب رفتارت باش " . نمی توانم بگویم که " هیچوقت " آنگونه تحقیر نشده ام ، چون شده ام. .ولی آنروز برای حجم صبر هجده سالگیم زیادی حقیر شدم. دستم لرزید. من چه خبر داشتم از آن قرار تخمی تو و دوستانت در آن شب در اتاقتان در خوابگاه. گفتم : " بله ؟ " گفتی : " همان که شنیدی " کاش فحشت می دادم. ندادم. کودک بودم. از اسید می ترسیدم. ولی تو که اسید پاش نبودی. تو هم کودک بودی. سیانور را لاید حل کردی. به آسمان نگاه کردی و سر کشیدی. می سوزاند نه؟ به خودت هم پیچیدی؟ تو تنها کسی بودی که می دانستی من زیر برگه انتخاب واحدم را خودم امضا کردم. یادت هست که با خنده از زیر سبیلت تهدیدم کردی. حالا مرده ای. در خاک که می گذاشتنت گربه کردم. هر دو دوست دیگرت بودند. دوستان من  هم که در خیال سهم آنها بودند ، بودند.گریه می کردم و همزمان  حس می کردم  سبک ترم. حالا کسی نمی داند که زیر برگه را خودم امضا کرده ام. دیگر لازم نیست مواظب رفتارم باشم. کسی که در خیال من اسید می پاشید  سیانور خورد. زیر نور ماه. و زیر دکل دفنش کردند. دوستانم را نمی دانم که چه شدند.

(۱) 

شما که مردید قدتان بلند بود. این را سیمین می گفت. وصیت هم کرده بودید که در قبرستانی در قم دفن شوید . سیمین از شما متنفر بود. برخی از تنفر ها مرده و زنده  نمی شناسند. شما در قبر گویا جا نمی شدید و گورکن گویا یواشکی آن پایین با بیل روی پاهای بلند و خوشتراش شما زده است و هر دو پا را قلم کرده است و در گور جا شده اید. سیمین چهارده ساله که نزدیکتر بوده از باقی به زمین ٬صدای خرد شدن پاهای شما را شنیده است. لذت برده است. گویا همانقدر که از صدای به اوج رسیدن مردی در آغوشت لذت می بری. سیمین می گفت از آن لذت هنوز هم شرمنده است. همانقدر که از هم آغوشی با مردی شرمنده می شود.

شما جده من هستید خانم منیرالسلطنه. جده من هستید اگر مادر بزرگم زیر آبی نرفته باشد و من واقعن نوه آقاخان باشم. گویا گنجه کفش بزرگی داشتید. به روایت مادرم. شوهر هم کم نکردید. همه درباری و ارتشی. من از شما چند عکس دیده ام . با پیراهن فاخر. شانه های سفید. موهای سیاه.پاهایتان هم در عکس معلوم است. صاف و سفید. همان پاها که گورگن با بیل شکستشان . دایی بزرگ به شما می گوید " مادر قرمساقها" . عموهایش را می گوید و پدرش را. دایی کوچک با افتخار عکس شما و باقی قرمساقها را قاب کرده  و به دیوار زده است. سیمین و سوسن به شما می گویند لکاته گور به گور. گویا سیمین را به زور شوهر داده بودید. سیمین بعد مرگ پدر و شوهر کردن مادر ( شما جابه جا بخوانید- مادر اول شوهر کرد و پدر بعد مرد - تراژدی ) در خانه شما زندگی می کرد و شما گویا بزور شوهرش دادید.مادربزرگ به شدت به شما افتخار می کرد. به استقلال فکری تان. به خودخواهیتان. به لباس پوشیدنتان. به جسارتتان.مادرم همواره غصه گیس بلندش را می خورد که شما فرمودید برایش کوتاه کردند. من نظری ندارم. فقط گاهی به گنجه کفش شما حسادت می کنم. منیر جان خوشحالم که بسیار کوتاهترم از شما و در قبر که چه عرض کنم در گلدان هم جا می شوم. همین.

 

 

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط پیاده  |