تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

همه نامه هایی که برای روز زن بدستم رسیده است را می خوانم. روز زن من امروز بعد سالها مبارک است. امروز که یاد گرفتم که آن گونه که تو تعیین کردی نباشم. امروز که همه نامه هایی که برایم نوشته بودی را خواندم. امروز به خودم می بالم که " عامل سرشکستگی تو " هستم. بدان که عامل سربلندی تو چیزی نیست جز زنی که در سکوت با لنگهای گشوده و فرج بی مو و مقعدی چرب شده به سقف نگاه می کند در حالی خورشت فسنجانش روی گاز جا می افتد. زنی که تو را سر بلند خواهد کرد٬ از سکوت به سکوت خواهد رفت. امروز روز من است. دیروز این روز را با سه زن دیگر جشن گرفتم. با همان زنها که به قول تو کثافتند و انگل اجتماعی. که " جنده " و " زیر همه خواب " هستند. که علافند و وبلاگ نویس. زنانی که از دید من باهوش ترینها هستند. آزاده ترین ها. زیبا ترین ها. موفق ترین ها. دیروز با آن سه زن کنار آتش شراب خوردم . من از دستت عصبانی نیستم. خشمگین هم نیستم. تو تجربه واقعی من بودی از آنچه در کتابها خوانده بودم.

امروز روز من است چون بقول تو موهایم را " جنده وار" رنگ کرده ام. خانه نارنجی ام را تمیز کرده ام. با نازلی و کتی و پانته آ دوستم. عاشقم. بدون فکر کردن به عاقبت حرفهایم بی پروا حرف می زنم. با هنرمند ترین معشوق جهان زندگی می کنم. رنگ مبلهایم را تعیین می کنم. اجازه کار دارم. اجازه فکر کردن دارم. زیبا شده ام. با مزه هستم. وبلاگ می نویسم. کتابم را ترجمه می کنم. مهندسم. درانتهای تخت مچاله نمی خوابم. کنسرت برگزار می کنم. و از همه مهمتر " آیدا " هستم.

همه ایملیهایت را پرینت گرفته ام. می خواهم داستانشان کنم. همه را می گنجانم. فحشهایت، جنده خطاب کردنت، تهدیدهایت را به کشتن به سنگسار. آرزویت را برای کوری چشمهایم.تهدیدهایت را به اینکه اموالم را و یادگارهای کودکی و مادربزرگم را ضبط کرده ای و به من نخواهی داد. دوست من، این چیزها مهم نیست. تو به من چیزی را دادی که یک دنیا ارزش دارد. تو به من بزرگترین تجربه دنیا را دادی. من در کنار تو فهمیدم که افسردگی یعنی چه. سه ماه از خانه بیرون نرفتن و با موش ها حرف زدن به چه دلیل ایجاد می شود. اقدام به خودکشی چه حسی دارد. چه تعالی وجود دارد در "جنده" بودنی که من آزادگی خطابش می کنم.

امروز. این وبلاگ پیاده رو باز است هر چند که تو هزار بار خواستی که ببندمش. امروز آیدا حرف می زند هر چند که تو خواسته بودی خفه شوم . من به دعوت شرکتمان سوار جت اختصاصی می شوم و برای عضویت در مهندسین حرفه ای کانادا فرم پر می کنم. هرچند که معتقد بودی من هیچ چیز نمی شوم . امروز دیگر سینه هایم کوچک و رقت آور نیست. زیبا و ایستاده است. از لحاظ جنسی سرد و "به درد نخور" نیستمُ ٬ گرمم و عاشق. پرحرارت.

تو آزادی تا انتهای جهان برایم نامه بنویسی یا در وبلاگم به اسم " اتوبان " یا هر چیز دیگر من را " جنده " خطاب کنی. آزادی که شرمگین باشی از فساد من. آزادی که در خوابهایت من را ببینی و تحقیرم کنی . آزادی که برای همه دنیا و حتی خاله مادر من نامه بنویسی و از فساد من بگویی. از " زخم واژنم" . از " غلام بنگی تمپو زن " از " زیر همه خوابیدن " هایم . آزادی که همه فرشهایم و نقره های مادر بزرگم و ترمه های مادری من را ضبط کنی. من خوشحالم که بدنم را از خانه تو و از معرض تجاوزهایت دزدیدم. من خوشحالم که روحم را از شلاقهای تحقیرت بدر بردم. من خوشحالم. که من ام.

امروز که یک زن قدرتمند هستم که تن به نخواسته هایم نمی دهم٬ روزم مبارک .

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط پیاده  | 

 

همسر علیرضا او را ترک کرد. بی جنگ و جدال. گفت که دیگر دوستش ندارد. نمی شود کسی را بزور نگاه داشت. گونه علیرضا را بوسید و رفت. حتی خرس آبی رنگش را روی میز کنار تخت جا گذاشت. شش ماه بعد در مهمانی همکارانش ، ماریت مست که از دوستان زن سابقش بود گفت : " چی چپوندی تو شلورات که قلنبه شده ، اگر هیچکس نداند منکه می دانم خبری نیست چیز میز حسابی نداری"

- چی را می دانی؟  این مزخرف را از کجا آوردی؟

- از آزی شنیدم. دختره بدبخت بعد چهار سال تقریبن دختر بود.

- آزی گفت ؟ تو مستی.

- آره.. می دانی علی بد نیست آدم عیبش را قبول کنه و اگر جاییش درد می کنه جای دیگرش را فوت نکند.

 

ماریت رفت. و علیرضا بازهم وصف ناتوانیش را شنید . از نوه خاله مادرش و از دوست پدرآزیتا، دوست پسر آزیتا و حتی در برنامه رادیوی دکتر هاشمی در رادیو اورنج کانتی . " در پاسخ به شنونده عزیزخانم آزیتا روحانی از ارواین باید عرض کنم، ناتوانی جنسی مردان قابل درمان است ولی گام اول اذعان بیمار است به ناتوانی. همسر شما اگر حاضر نبوده اقرار به ناتوانی بکند شما تصمیم عاقلانه برای جدایی گرفته اید . معمولن ناتوانی جنسی برای مردان حامل ناتوانی خشونت و سرکوب می آورد . زنان قربانی ناتوانی جنسی مردان ..." آقای دکتر فقط پلاک خانه علیرضا را نگفت .

 

-         الو آزیتا..

-         سلام.. علیرضا ؟

-         خوبی؟  ( آدم متمدن همیشه سلام و احوال پرسی می کند ! آیدا *)

-         مرسی

-          این چیزها چیست  که همه جا پر کرده ای . این مزخرفات

-         علیرضا.. چی به خانواده ام می گفتم. موقعیت من را درک کن.جدا شدن از تو یک مرد تحصیل کرده خانواده دوست. آنها نمی فهمند عدم عشق یعنی چه. معذرت می خواهم . محکومم می کردند. شاید طرد.

-         به دوست پسرت هم ..

-         برای این بود که برایم احترام قایل شود. فکر نکند من گربه صفت هستم یا هرزه. علیرضا من خیلی در موقعیت بدی هستم. جامعه بر علیه من است. تو آسیب نمی بینی . و گریه.

 

علیرضا گوشی را گذاشت.شاید  دلش می خواست هنرپیشه فیلم پورنو باشد. شاید هم فکر می کرد که مرد است و باید موقعیت آزیتا را درک کند. به احترام عشق باید ضعف آزیتا را درک می کرد. در هر حال باید به نقش " علی بی دول" عادت می کرد. و عادت کرد.

 

علیرضا از طرف شرکت زیمنش به یک کشور در حال آباد سازی اجباری اعزام شد. در کشور آباد شونده علیرضا سابقه نداشت. سابقه جنسی.  هیچکس به نوشته های اینترنتی آزیتا در مورد ناتوانیهای جمسی علیرضا دسترسی نداشت. کسی به دکتر هاشمی گوش نمی کرد.

 

علیرضا توسط گروه " بر علیه اشغالگران " به گروگان گرفته شد. گروگانگیران از شرکت زیمنس نقاضای دویست هزار دلار کردند. شرکت زیمنس حتی پرداخت یک پاپاسی را هم رد کرد. گروگان گیران علیرضا را کشتند. به جرم تجاوز به کشور و ناموسشان. ابتدا آلت تناسلی و تخمهایش را بریدند و بعد از مرگش همه مجموعه را در دهانش گذاشتند.  از این اعدام انقلابی را فیلم و عکس گرفتند . فیلم در همه شبکه های اینترنتی توزیع شد. عکس را مجله تایم چاپ کرد. *

 

ماریت فیلم را که دید گفت : " بیچاره علی ، عجب خالی بندی بود آزی. از این بزرگتر نمی شود "

 

در زیر عکس مثله شده علیرضا در حالی که آلت تناسلیش که  انتهایش در دهانش است ، مادامیکه سرش به  شانه اش  می ساید. این جمله معروف از کتاب صد سال تنهایی مارکز را نوشته اند. آنجا که زن کولی می گوید : " پسرم خدا شما را حفظ کند"!

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--

پاورقی در پرانتز :(برای اثبات خشونت اقوام کشور در حال آباد سازی. کسی نگفت زیمنس جان ماشالله دویست هزار تا که خرج یک روز قهوه شماست خوب می دادی پول لامصب را)

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط پیاده  |