۱. تمام که می شود خوبی. جایش هم نمانده است. من آلزایمر را از شکوفه به ارث برده ام. شکوفه مادربزرگم بود. سفید بود و آلزایمر داشت. روزی چهل رکعت نماز می خواند که هیچکدام از رکوع فراتر نمی رفت. بعد سلام می داد. و بعد دو قطره اشک می ریخت که با چادرش پاکشان می کرد. حتی یادش نبود که در نماز نیم ساعت قبل اشک ریخته است. اشکش را هم فراموش می کرد. من هم فراموش کرده ام. انگار دیروز زاده شده ام. انگار هیچوقت کینگستون نبوده ام یا بالتیمور. انگار هیچوقت همه پنجره ها را را نه از لحاظ پنجره بودن بلکه از نقطه نظر سوراخی برای پایین پریدن و با مغز به سنگفرش خوردن و له شدن بررسی نکرده ام. یادم نمی آید که همه صبحها با آب دهانم مژه هایم را خیس کرده ام تا نمک ماسیده بر آنها که یادگار اشک شب قبل بود پاک شود و بتوانم چشمهایم را باز کنم بی آنکه مژه هایم کنده شود.
خوبم. خوب بودنم از درون بالا می زند. مثل گاز نوشابه بر می گزدد در دهانم. حتی وقتی سر کار ناخن و ته مداد را با هم در دهانم کرده ام و به یک برنامه که نوشته ام و ایراد تخمی می گیرد و کار نمی کند و ریسسم جیغ می زند و همکارم خایه رییس بدست از جلوی میزم رد می شود ٬ ناگهان مزه نوشابه می آید توی دهانم. یادم می رود. ذوق می کنم. یاد کودکی می افتم که یک شب در سبد آب جلوی در خانه من آوردش. من به اینکه مادرم چه خواهد گفت. مسولیت دارد و هیچ چیز دیگر فکر نکردم. کودکم را از آب گرفتم و الان مجعد ترین کودک جهان که از قضای روزگار موسی است مال من است. شکوفه جان به سلامتی شما.
۲. اسحاق می گوید : " یک فیلمی آمده راجع به ایران و مردم بدبختش و فلاکتشان که یک خانم فرانسوی نوشته و کارگردانی کرده. خانم شرق شناسه. می گویم خانم خودش ایرانیست. اسمش هم مرجان است. می گوید نه. می گویم همسایه بابک و دوست خواهر علی و .... بوده. می گوید آره پدرش کاردار سفارت فرانسه بوده در ایران. من در عجبم اسحاق چطور می تواند این همه مزخرف بگوید.
۳. کتاب آخر آقای قاسمی را می خواندم. تازگیها من هر چی کتاب می خوانم ٬ نویسنده محترم که از قضای روزگار مرد هم هستند ٬ چند صفحه ای را اختصاص داده اند به اولین تجارب جنسی ٬ شومبولی خود. آقای اورهان پاموک گفته بودند که در پنج سالگی آلتی که ذکر جمیلش رفت سفت شده و ایشان تدی بر ( خرس مهربان) خود را بارها مورد تجاوز و تعرض قرار داده اند.شخصیت مخلوق آقای قاسمی عزیز هم که سر می کردند لای پای ننه دوشنبه " چوچول بریده" و استنشاق می کردند بوی خوش آن لا را . ایشان معتقدند که بوی بهشت می داده.
من به فکر فرو رفتم. متاسفانه من مثل اورهان و رضا نشانه فیزیکی نداشتم. نشانه مغزی هم نداشتم. امکانات مطبوعاتی هم نبود. مادرم هم معتقد بود و هست که از ناف به پایین وجود ندارد و بعد از آن انسان از زانو دوباره تشکیل می شود. حتی برای اعضا تناسلی زنانه اسم درست حسابی هم نبود. بچه که بودم هر بار چیز دیگری خطابش می کرد. من هم پاک قاطی کرده بودم که چرا دست همیشه دست است و این طفلکی بی نام. تا اینکه من خودم فکر کردک که اسمش "امینه خانم "است و همین اسم هم ثبت شد .
سال سوم دبستان که بودم دوستم کتایون شعری را دایم می خواند به متن زیر :
" عنایت عنایت ..
عنایت بی کفایت
لقد (نه لگد ) زدم تو خایت "
آن موقع ها سریالی نشان می دادند به نام آیینه که عنایت در آن سریال نقش یک مرد بی عرضه را داشت. از آن مردها که زنشان سرشان داد می زند و حتی ظرف هم می شورند!!! من همه شعر را می فهمیدم ولی کلمه آخر شعر برایم نا مفهوم بود. از کتایون پرسیدم. گفت " از بابات بپرس "
آه ای کتایون خیانتکار ... چرا گفتی از بابات بپرس. خیلی سنگدلی
پدرم یک پیکان سفید داشت که داغان بود. همه درهایش در اوج بسته بودن هم ٬باز بنظر می آمدند. هر کسی از کنار ماشین ما رد می شد داد می زد : " در بازه " ولی در باز نبود. اینجور به نظر می آمد. شیشه هایش هم پایین نمی آمد ٬ اگر هم می آمد یکهو می آمد. یعنی فرض بفرمایید هی دسته را بچرخانید و بچرخانید و هیچ اتفاقی نیافتد. بعد نا امید شوید. و ناگهان. دق. شیشه می افتاد پایین. حالا گوش کنید به مکالمه من و پدر من با کلی سبیل در این ماشین :
" مدرسه خوب بود بابایی"
" بعله دیکته نوزده شدم"
" چرا .. غلطت چی بود"
" یادم نیست.. بابا خایت یعنی چی؟ "
" چی؟"
" خایت... خایه ات"
" یک عضو مردانه است. در زیر شکم. دیگر هم نگو . کی بهت گفت "
" معلممون" ( برای همین دروغ بزرگ من بعدها مجبور شدم دماغم را عمل کنم )
" گفت خایه؟"
" بله "
" چرا... ؟"
"تو یک شعری بود.. ناهار چی داریم؟"
" نه حتمن یک کلمه دیگر بوده. تو اشتباه شنیدی "
" آره .. "
من دیگر نگو ها را دوست داشتم و دارم. هر چیز که دیگر نباید می گفتم یا اسم نداشت چیز خوبی به نظر می آمد. روز بعدش از کتایون پرسیدم. کتایون هم عکسش را کشید. نقاشی کتایون خیلی خوب بود. عکس سیندرلا می کشید از خود والت بهتر. شما تصور بفرمایید چه کشید. کتایون گفت که دختر خاله اش کلی کارت بازی دارد که عکس سکسی دارند. به نظر من کتایون قهرمان بود. من فقط کارت ماشین داشتم و فوتبال. بک دست هم کارت ضرب المثل. با کارت فوتبال با شهرام بازی می کردم. می گفت : " گل زده ؟"
" ده تا"
" هیجده تا."
و من کارتم را می دادم به شهرام. یک سال طول کشید که فهمیدم چرا من همیشه بازنده هستم. شهرام همیشه کارت برزیلش را می گذاشت کارت اول و بعد از بردن هم کارت را به ته صف کارتهایش نمی برد. من مذبوحانه دست و پا می زدم. و می باختم. وقتی علت را فهمیدم و گفتم ٬ گفت دیگر با تو بازی نمی کنم. و با سارا بازی می کنم. آنجا یاد گرفتم که گاهی باید نقش احمق را بازی کنم تا همبازیهایم را از دست ندهم.
ادامه دارد


