این داستان را اینحا گذاشته ام و تعییرش خواهم داد. فلذا این یک پست دینامیک است.
"سازمان دفن کودکان در شیشه عضو فعال می پذیرد."
دوست عزیز که این نوشته را میخوانی آیا درد درون شیشه بودن را درک کرده ای! درد بیش از چهل سال در الکل غوطه ور بودن!
من -رازاندود جهان کافی - و همسرم - فرانک سوراناتیاولی- در سال دو هزار و دو میلادی در آزمایشگاه جنین شناسی دانشگاه آتاوا با هم آشنا شدیم. اولین بوسه ما میان هزاران شیشه جنین یک ماهه و یک روزه و ناقص شکل گرفت.
جنین ها همه در الکل مایل به زرد پررنگ غوطه ور بودند. فرانک دستش را دور گردن من انداخت و گفت :" حس می کنم .. دوستت دارم" همان موقع دستش گرفت به لبه میز. هر دو به سمت شیشه دهن گشاد حاوی جنین دویدم. گرفتیمش که نیفتد. نیفتاد. فرانک نوشته روی شیشه را خواند.
" جنین پسر هشت ماه و سه روزه. دهم نوامبر هزار و نهصد و هفتادو سه
علت مرگ . نوسالتوژمی بی."
فرانک نشست روی زمین. تولد فرانک پانزده دسامبر هزار و نهصد و هفتاد و سه است. گفت : " من می توانستم در این شیشه باشم و او تو را ببوسد. " به جنین نگاه کردم. چشمهایش بسته بود. مژه نداشت. پاهایش چروک خورده بود. و بند نافش از لای باسنش رد شده بود. جنین لبهایش را جلو آورد. بند نافش را به دور کمرم پیچید. و مرا بوسید. فرانک درون شیشه خموده سیگاری روشن کرد. همه شیشه الکل مشتعل شده. فرانک سوخت.
بعد از مرگ فرانک من تصمیم به رهایی همه جنین های درون شیشه گرفتم. در حال حاضر سازمان من دو هزارو سیصد و نود سه جنین مرده انسان را از شیشه های الکل آزاد کرده است.


