تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:47  توسط پیاده  | 

 

مدتها پیش به تلنگری گریه می کردم. دلیلی برای اشکهایم نبود و می ریخت. الان روی مبل نشسته ام. کمی دلتنگم. ولی گریه ام نمی آید. دلم می خواهد گریه کنم. خشک شده است . فکر می کنم. به داستانی. داستانی می سازم که برایش گریه کنم . خود زنی. این داستان برای اشک آوری شخصی طراحی شده است. اگر شما را به گریه نمی اندازد به گیرنده های خود دست نزنید. اگر فاقد شخصیت پردازی ، زمانبندی و سایر قوانین داستانی است ، ببخشید. چون این یک داستان نیست. نوحه است.

می بینمت از پشت شیشه فرودگاه. آخرین بار که دیدمت فقط شقیقه هایت سفید بود . الان همه موهایت سفید است. برایم دست تکان می دهی. گل دستت است. تنها هستی.

بیرون می آیم. چمدانم کوچک است. بغلم می کنی. گریه ام نمی آید. شاید خشک شده است. با هم سوار ماشین می شویم. همان ماشین سبز را هنوز داری. ماشین را شسته ای و به عادت مادرم آبمیوه ای را که دوست دارم برایم خریده ای. ضبط ماشین خاموش است. می پرسی خسته ای. می گویم نه ؟

میدان آزادی در نور نارنجی می درخشد. می رسیم به یادگار امام. اینجا مسیر خانه است. می ترسم. مطمئن هستم که همه چیز درست است . ماشین را پارک می کنیم. می رویم بالا. می لرزم. می فهمی. تو هم می لرزی. با دستی که چمدان در دستش نیست به پشتم می زنی. در را باز می کنی. خانه بوی همیشه را می دهد. بوی پارکت صیقل خورده. بوی سیگار تو. بوی اودکلن تو. سکوت بلندیست. بوی خورشت کرفس می آید. تو پخته ای. عکس من روی میز است. و عکس مادرم . می نشینیم روی مبل . تو سیگار را روشن می کنی. می گویی. اگر فکر می کنی باید گریه کنی ، گریه کن.

می روم به آشپزخانه. خورشتت را می چشم. خوب پخته ای. می گویم با تنهایی چکار می کنی؟ می گویی : زیادش رفته .. چیزیش نمانده . حالا گریه می کنم.

پدر . دیشب این خواب عجیب را دیدم. ته خوابم رشید بهبود اف می خواند. با گریه از خواب بیدار شده ام. اول شاد شدم که خواب بود. بعد به خاله ام فکر کرده ام. از در که آمد دو روز بود مادر بزرگ چهل و دو کیلوی را به خاک سپرده بودیم. خاله ام به گل رسید و خاک و خرما. من می ترسم. امروز زود از سر کار آمدم خانه. سعی کردم به خوابم فکر نکنم. ولی گلو درد گرفته ام از این بغض فرو خورده. گفتم بنویسم. شاید گلو دردم خوب شود.  یادت هست. کوچک بودم کنار دیوار آحری می لیستادم و تو قد مرا با آجر ها اندازه می گرفتی. می گفتم " کی بزرگ می شوم ؟ "  می گفتی بزودی. چرا بزرگ شدم؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط پیاده  | 

آقای ونه گات .. مرسی که این همه کتاب خوب نوشتی که من هزار بار بخوانم و بگویم.. مگر می شود!!!  
+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:54  توسط پیاده  | 

 

۱. جمله اول را با نک و نال شروع نخواهم کرد.

۲. آخر هفته نسبتا خوبی داشتم. کلی آدم که می شناختم و نمی شناختم را دیدم. خیلی هم حرف زدم. الان کمی صامت شده ام. ولی ملالی نیست که سهم خودم را از حرف تمام و کمال زده ام.

۳. یک دوست خیلی خوب اینجا است. یک دوست خیلی قدیمی. قرار گذاشته ایم تابستان من بروم دم مرز دنبال دوست و باهم برویم تا مونترال. و بعد هم شهر کبک. دوست با من همه جا بوده است.

۴. سعی کردم دیر بروم سر خشمم. سعی کردم لفت بدهم تا خشم بخوابد  ولی فایده ندارد.

۵. من متنفرم. از همه آنها که لباس " آزادی مادامیکه به حریم دیگران لطمه نزند " بر تن می کنند و بعد به همه آنها که در بیست سالگی با یک مرد مطابق استانداردهای مادرشان ازدواج نکرده اند می گویند غیر طبیعی .

آنها که اگر زن طلاق گرفته ای بهشان بگوید " ماست میوه ای هلو خوشمزه است "  دیگر ماست میوه ای هلو نمی خورند چون فکر می کنند که باعث زندگیشان می شود.

آنها که می خواهند همه زنهای رنج دیده دنیا را نجات بدهند ولی در دل فکر می کنند : " زنهای همجنس باز را کسی نمی گرفته که همجنس باز شده اند."

آنها که مطمئن هستند که پشت هر لغزش مردانه ای یک فتنه گر زنانه نشسته است.

آنها که دم از برابری دنیا می زنند ولی به راحتی می گویند ترکها خرند.

از این جنس آدمها دوست ندارم. شکوه خانم را بیشتر دوست دارم که عملش مثل حرفش است و حرفش مثل فکرش. و فکرش تابع مد نیست. و معتقد است. تا شوهر نکردی به سر و وضعت برس که بگیرنت. بعدش هم برس تا شوهرت چشم و گوشش نجنبد. و خودش موهایش بلند است و طلایی. لنز دور خط دار آبی دارد. تاپهای خیلی باز می پوشد و معتقد است : " مرد جماعت همیشه چشمش دنبال سر و  سینه است ٬ پس بذارحداقل مال من را دید بزند. " و باز هم می گوید : " چه می شه کرد. بیچاره خسته که می اد خونه دلش همین خوشه به یه رژ من. من که کار دیگه ای از دستم بر نمی آد ٬ چرا یک رژ را ازش  دریغ کنم. "

۶. همین. من فکر کنم چون عصبانی هستم هرچه بنویسم پر از نک و نال خواهد بود. پس نمی نویسم.

تا بعد.

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:14  توسط پیاده  |