تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

مردی که بمب را در ایستگاه قطار گذاشت ٬ الان روی نیمکت پارک نشسته است. بمب در یک کیف بچه گانه با عکس " دورا " جاسازی شده است. کنترل از راه دور بمب در جیب مرد است. مرد برخلاف بمب گذاران تبلیغاتی خونسرد نیست. خشن و ریش دار هم نیست. مرد در خانه گربه و گیاه سبز ندارد. مرد موسیقی کلاسیک گوش نمی دهد. صورتش را هم با دستمال نمی بندد. خلاصه مرد یک مرد معمولی یا یک مرد خیلی غیر معمولی نیست.

دفعه اولش است. صد و هفتاده نه سانتیمتر قدش است . چشمانش آبیست و الان بخاطر آفتاب جمعشان کرده است. عینک ری -بن سیاه هم نزده است. عقایدی را که فیلمها در ذهنت کرده اند دور بریز! مرد یک روبات هم نیست. دست مرد می لرزد. مرد بیست و چهار سال دارد. زن ندارد.  در حال حاضر دوست دختر هم ندارد. پدرش هم در یک شهرک در حومه همین شهر مغازه سیگار و فندک فروشی دارد. مذهبی هم نیست. مرد پنج سالی است که عضو سازمان مخالفین مهاجرت شده است. دیپلم که گرفت پیش پدرش کار کرد. دوست داشت کار پدرش را توسعه بدهد. می خواست فندک " زیپو " هم بفروشد. پدرش مخالفت کرد. گفت گران است و کسی نمی خرد. قید کار با پدرش را زد.

برای همه سرخورده ها پیش می آید که در بار با کسی درباره مشکلشان حرف بزنند و آن شخص برایشان منشا مشکل را پیدا کند. مردها. آمریکا. مسلمانان. دولت. گی ها. مهاجرین برای هر مشکلی دلیلی است . ( قانون علت و معلول) دلیل مشکل مرد هم مهاجرین است. کمی هم دولت حاکمه. مرد عضو این گروه زیر زمینی شد که شعارشان هست. " کره زمین خیلی بزرگ است . چرا به من چسبیدی" شعار مد روزی نیست. ولی وقتی گروهک زیر زمینی شعارشان را که صورت آهنگ می خوانند خوبتر به نظر می آید.

آنها مثل همه ضد مهاجرین از کتک زدن خارجی ها و آتش زدن خانه هایشان شروع کردند. ولی بدتر شد. حالا دولت برای این اشغال گران مظلوم نما دل هم می سوزاند. به خانواده هایی که خسارت دیده بودند، حقوق بالاتری میداد. یا هزیته درمان. از جیب پدر مرد بمب گذار. از مالیات بر خریدی که مرد روی آن کیف یا همه محتویتاش داده است.

کیف هنوز در ایستگاه است.مرد از دور می بیندش.  دستان مرد می لرزد. می ترسد دستش را در جیبش بکند و بمب منفجر شود. زنی با بارانی آبی به ستون بیرون ایستگاه تکیه داده است. مرد حس می کند باید صبر کند که زن تاکسی بگیرد و برود و بعد دگمه را فشار بدهد. مرد می تواند بودن یا نبودن آدمها را تعیین کند.

" اگر نمی توانی از بین ببری خرابش کن " این شعار بی معنی را رهبرشان گفت. از آن روز در جاهای مختلف بمب می گذارند یا خرابکاری می کنند. و بعد زنگ می زنند و با نام یک سازمان دیگر، بمب گذاری را بر عهده می گیرند. لازم نیست خیلی با هوش باشی که بفهمی اسم سازمان یک اسم به زبان مهاجرین است. لازم نیست برای یک سازمان تروریستی ثبت شرکت بگیری. پس از تلفن عمومی زنگ بزن و بگو " من از طرف سازمان X کشورِY ,بمب گذاری در محله شلوغ شهر را بر عهده می گیرم" مطمئن باش پلیس نخواهد گفت " برو! دروغگو. اگه راست می گی چرا لهجت yی نیست؟" رییس پلیس سریعن پودر می زند روی دماغش و می رود می ایستد جلوی تریبون. و می گوید. " طرف سازمان X کشورِ Y مسولیت بمب گذاری را بر عهده گرفت " و مردم که در حال چیپس خوردن رییس پلیش را نگاه می کنند. می گویند. " خودشان لیاقت آدم شدن را ندارند. بیا این سگ را ببر بیرون. می خواهد بشاشد. کی این غربتیها را راه داده است. "

مرد می داند تا ده دقیقه دیگر قطار بعد از ظهر می رسد. ایستگاه پر می شود از آدم. فرصت خوبیست برای فاجعه خلق کردن. بعد از فشار دکمه می رود. می رود خانه. وجدانش ناراحتش خواهد کرد. سیصد نفر آدم مرده روی سینه اش سنگینی می کند. الان می فهمد که چرا بمب گذاران Z کشور T خودشان را هم منفجر می کنند. تاوان گناهت را با خود گناه می دهی. بی حساب می شوی . نه وجدانی می ماند . نه توهم پلیس. توهم کشنده است. تا اخر عمرت از سایه پلیس می ترسی. شاید دلت بخواهد به کسی بگویی. به جنده ای که رویش خوابیده ای. بین هن و هن ها بگویی. من بودم که ایستگاه قطار را چهار سال پیش منفجر کردم. آنوقت زن از یک سوراخش یک دستگاه ضبط صدای دیجیتالی  در می آورد و از سوراخ دیگرش هفت تیر کوچکی . سینه اش را بالا می دهد و تو آرم پلیس را زیر سینه اش خالکوی شده می بینی. هفت تیر را رو به تو می گیرد : " دستات را بگذار روی سرت. تو همه این چهار سال تحت نظر بودی "

مردی که بمب را در ایستگاه قطار گذاشت دیگر دلش برای مردم نمی سوزد. دلش برای خودش سوخت. می تواند برود یک جای دیگر. یک جا که جا برای همه باشد. ولی اگر دگمه را فشار بدهد دیگر توهم خواهد داشت . در هر فرودگاهی وقتی زن کمی به پاسپورتش خیره شود به خودش خواهد شاشید. دو نفر آنطرف خیابان در ماشین منتظرش هستند. خودش هم یک بار در ماشین منتظر کسی بوده است. این حس را ندارد. او که دکمه را نزده بود.  هر چقدر هم که خونسرد اعدام یک اعدامی را نگاه کنی به تو نخواهند گفت " جلاد" . دو هفته پیش ترفیع گرفت. دلش می خواهد برای خودش گریه کند.

من مخالف کشت و کشتار هستم. من از خواندن تعداد مرده ها متفرم. من مرد داستانم را از روی نیمکت بلند می کنم . مرد را به داخل ایستگاه می برم. مرد کیف را بر می دارد. به صورت همه آدمهای که به خاطر انتخاب  او است که نفس می کشند ، لبخند می زند. با فشار جمعیت از در بیرون رانده می شود و بمب منفجر می شود. و صد و سی سه نفر می می میرند. حدود دویست نفر مجروح می شوند که حال برخی از مصدومین وخیم گزارش شده است.

پاورقی : من ، طراح بمب ، که در ماشین نشسته بودم . بمب را منفجر کردم. همیشه کلید یدک برای قفل هایت بساز. مخصوصن وقتی بمب گذارت دفعه اوش است و نویسنده ات ادعای انسان دوستی دارد. من بمب را با کنترل دوم منفجر کردم. من به پلیس زنگ خواهم زد و مسولیت این انفجار انتحاری را هم از طرف سازمان X کشورِ Y به عهده  خواهم گرفت. هیچکس نخواهد فهمید که چشمهای بمب گذار سوخته و متلاشی شده آبی بوده است.  

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:27  توسط پیاده  | 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1385ساعت 13:40  توسط پیاده  | 

 

۱. فرض کنید که اسمش اسحاق است. ( کپی رایت مرحوم هدایت )

برای من چه فرقی می کرد که او مال کجاست یا من مال کجایم. مثلن آمدیم اینطرف دنیا با هم صلح کنیم ( بگذریم که من از ابتدا با کسی جنگ هم نداشتم ) برای او فرق می کند. دایم از احمدی نژاد حرف می زند. بعد می گوید : اسراییل را اینجور نبین .. اگر بخواهد دنیا را منفجر می کند. رویش نمی شود بگوید ایران را .. می ترسد ازش شکایت کنم. اصرار دارد که به من ثابت کند من چشمم را با عمل لیزیک عمل نکرده ام. می گوید : " ایران همچین تکنولوژی ندارد"  سه قدم به سمت قبله بر می دارم و می گویم : " به این قبله من لیزیک کردم.. پنج سال پیش " می گوید دکترت همینجوری گفته لیزیک ولی لابد یک عمل دیگر بوده است.

خا... مالی رییس .. بچه رییس... زن رییس.. ته ریش رییس.. لپ تاپ رییس و حتی صدای زنگ تلفن رییس را می کند. ( مثال : امروز می گفت.. " جان .. باورت نمی شه ولی زنگ تلفن همراهت تو به من انرژی می ده.بهترین Ring tone هست که تا بحال شنیدم.... صبح که نبودی کسل بودم )

دختر چهارده ساله رییس بزرگ بزرگه شرکت یک مقاله در مجله کیهان بچه ها نوشته .. امروز گیر داده بود به رییس بزرگ که

" Please Send it to me, I cannot wait to read it "

وقتی ساعت شش کیفم را برمیدارم که بروم .. شروع می کند مونولوگ گفتن : " آه خدای من .. پایانی برای کار نیست.. چقدر کار داریم ( روی we تاکیید می کند ).. من باید شنبه هم بیایم... و یکشنبه ... بعد جان را صدا می کند و می گوید.. " Is it ok if I live here .. I am not kidding.. we have a lot to d"

اسحاق می دانم که فارسی بلد نیستی ... ولی اگر احیانن یاد گرفتی و اینجا را خواندی بدان که خیلی گهی !!!

2. خیلی وقت است که خواب نمی بینم... خیلی خوشحالم...

3. من نمی دانم کسی که شهامتش را ندارد چرا فیلم ترسناک نگاه می کند... که بعدش در مترو حس کند مردی که روبرویش نشته است دارد سبز رنگ می شود.. حالا دارد دندان در می آورد... و کسی در شیشه پشت سر مرد به او لبخند می زند.. کسی که از بیرون به شیشه مترو چسبیده است. بعد هی مرد را نگاه کند.. و ار ترسش پلک نزند و نزند.. آخر سر مرد معذب شود... و برود یک واگن دیگر سوار شود...

4. اسحاق خیلی گهی !!!!

 5. من یک کفش پاشنه بلند نیمه نارنجی دارم.. نارنجی مرده...یک نقشهایی هم دارد. تازه خریدم.. من و کفشم هر دو از با هم بودن خیلی خوشحالیم. کفشم می داند که شکل همه کفشها نیست. من هم می دانم. کفشم برای خیلی ها عجیب به نظر می آید. خیلی ها که فکر می کنند .. کفش فقط یا مشکی یا قهوه ای. کفشم مرا متفاوت می کند. امروز سر کار پوشیده بودمش. با خودم کیف می کردم. قهوه که می خوردم پایم را تکان می دادم و حس می کردم با سواد ترم. خیلی راحت است. اصلن از آن پاشنه بلند هایی نیست که ظاهرشان از بیرون مردم را خفه می کند ولی در داخل دخل پای آدم را می آورند. سایه هم سلیقه ام را تایید کرد. کفش من به کمد من خوش آمدی.

پی نوشت اول: سایه جان .. ما لینک شما را گذاشتیم در این نوشته .. ولی شما را ظاهرن سرورتان (به کسر س ) دامپ کرده.

پی نوشت دوم : اسحاق .. من می دانم که تو کلی کونت پاره شده و لیسانس حقوق گرفتی.. ولی حالا چرا سر ناهار کلمه قلمبه می گویی که من نفهمم بور بشوم. خوب کردم جلوی همه ازت پرسیدم این یمنتبلرگیمتبنمینتبمی که گفتی را چگونه هجی می کنند. و تو نتوانستی و تو هم بور شدی..

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط پیاده  |