تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

شما هم عجیب تر از علم می خواندید. خوانده بودید خبری را که مردی از کنار یک گود برداری ساختمانی رد می شده است و ناگهان می افتد توی گود برداری؟  روی میلگردها. میلگردها در تنش فرو می روند. یکی از زیر دنده هایش می رود تو و از طرف دیگر در می آید بیرون. یکی از کنار رانش رد می شود. درست یادم نیست . چند تای دیگری هم میلگرد در تنش می رود. ولی مرد نمرده است.صورت مرد رو به آسمان است. بین زمین و هوا .

مرد لابد آسمان را نگاه می کرده است. ابرها با سرعت رد می شدند. مرد شاید از ناهار بر می گشته است. سعی کرده ساعتش را نگاه کند. درد از زیر سینه پیچیده است تا زیر گلو. کارگرها بالای گود برداری مرد را نگاه می کردند. سر کارگر با بی سیم با کسی حرف می زند.

سرکارگر: زنگ زدیم به آتش نشانی . می رسند.

...

سرکارگر : ناهار هستند. برنگشته اند.

...

سرکارگر: زنده است. تکان خورد.

...

سرکارگر: نه علامت خطر را برداشته بودند . گذاشته بودند آنطرف. آنور مدرسه است .

...

سرکارگر : در خواست دادیم. ولی هنوز نیامده . دوتا ببیشتر نداریم. توری هم درخواست کردیم.

...

سرکارگر : چشم. الان می روم میروم و می آورمش و می گذارمش اینجا.

مرد می بیند که سر کارگر می دود و می رود. حتمن اخراجش می کنند. دلش برای سرکارگر می سوزد. خودش را هم رییسش اخراج می کند. ریسش الان لابد دارد سراغش را از منشی می گیرد.

رییس : تاد هنوز نیامده ؟

منشی: نه.

رییس: ساعت سه با من قرار داشت.

منشی: از ناهار هنوز بر نگشته.

رییس: م.. پ.. ... تا رسید بفرستش دفتر من . زنگ بزن به تلفن همراهش ببین کجاست. الان اینها می رسند و تاد هنور قیمتهای نهایی را به من نداده. اگر بر نداشت برو ببین رو میزش پیدا می کنی.

منشی : باشه.

در جیب شلوار مرد تلفن همراه می لرزد. مرد حس می کند میلگردها هم می لرزند. درد میلگرد کنار ران بیشتر می شود. کنار رانش می خارد. اهمیت نمی دهد. کف پایش هم می خارد. آنجا که گود است. البته کف پای تاد مادرزاد صاف است. بچه که بود نمی توانست به کمپینگ برود. راهپیمایی طولانی برای تاد کمرد درد می آورد. مادرش می گفت کف پای پدرش هم صاف بوده است. " مثل اردک " این را مادرش می گفت. تاد پدرش را ندیده است. پدر تاد چند ماه قبل از تولد تاد بر اثر خفگی با مونوکسید کربن مرده است. ساعت چهار و نیم صبح از سر کار آمده خانه. متوجه شده که کلید ندارد. از پنجره زنش را دیده که مثل یک قدیسه " مقدس و باردار " روی مبل خوابیده است. دلش نیامده زنش را بیدار کند. رفته توی گاراژ و نشسته توی ماشین و صبر کرده تا صبح بشود. رادیو و بخاری هر دو روشن بوده اند. صبح وقتی مادر تاد در گاراژ را باز می کند تا جنیفر ( سگ خانواده ) ٬ برود و بشاشد ٬ شوهرش را می بیند که آبی رنگ در صندلی جلو بیوکش خوابیده است. مادر تاد دو سال بعد با ناپدری تاد ازدواج کرد. و همیشه وقتی شوهرش بیرون می رود می پرسد : " عزیزم کلیدت را بردی؟ "

تاد فکر می کند٬ ما پا اردکی ها به مرگهای عجیبی می میریم. چقدر دلش می خواست کفشش را می کند و آن گودی را که ندارد٬ می خاراند. با زبانش توی دهنش را می گردد. یک تکه مرغ لای دندانش گیر کرده است. سعی می کند مرغ را در آورد. تاد کارگر ها را می بیند که با هم حرف می زنند.

کارگر : سگ جونیه؟

کارگر۲: ناله هم نمی کند.

کارگر: رفتنیه.

کارگر۲ : نه سروقت برسند ٬ نجاتش می دهند.

کارگر: عمرن...از پایین که میله ها تو بتونند.  از بالا می کشندش بیرون؟ حداقل یک متر از این ور زده بیرون.

کارگر۲ : اگر شکایت کنه ... دهن مهندس سرویسه.

 خارش مرد را عصبی کرده است. فکر نمی کرد در این موقعیت استثنایی هم انسان به خارش بیفتد. تلفن همراهش بازهم زنگ می زند. این باید مادرش باشد. می خواهد مطمین باشد که تاد کلیدش را برده است. همیشه حدود ساعت چهار زنگ می زند. کف پای اردکی تاد می خارد. با خودش فکر می کند اولین چیزی که از گروه امداد خوهد خواست این است که بخاراندش.  در عجیب تر از علم خواندم که میلگردها را با فشار آب سرد خنک نگاه داشتند تا کارگرها با اره آهنبری بریدندشان. بعد تاد را با میگلرد ها گذاشتند توی آمبولانس. نویسنده عجیب تر از علم دیگر توضیحی نداده بود  و ما را به حال خودمان ول کرده بود که تعجب کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:5  توسط پیاده  | 

 دوازده سال بود که به مادرم نامه ننوشته بودم. از وقتی به این شهر باریک آمدم. دوازده سال پیش بیست و هقت ساله بودم. مادرم یادم نیست چند ساله بود. اینجا یک شهر باریک است. هر دو طرفش آب است. در قسمتهای شمالی شهر باریکتر می شود. آنقدر که ماهیها از آبهای سمت شرقی به آبهای سمت غربی می پرند. یک جوک مسخره در شهر باریک است. یکبار یک بند باز به شهر آمده و روی طناب راه رفته است. دو سر چوبش از هر دو طرف از شهر باریک بیرون زده بوده است. خیلی هم جوک نیست ولی وقتی دوازده سال ساکن شهر باریک باشی به این جوک می خندی. 

برای مادرم یک صد دلاری هم گذاشتم توی پاکت یک عکس از خودم و سامویل. هفت سال هست که با سامویل زندگی می کنم. سامویل در بانک کار می کند و خاله اش رییس من است. برای مادرم نوشته ام که خاله سامویل خیلی من را دوست دارد و این در پیشرفت کاری من بسیار موثر خواهد بود.  وقتی نامه را می نوشتم دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود. تمام دوازده سال با خودم می گفتم. یکروز که چیزی شدم برای مادرم نامه ای خواهم نوشت و خواهم گفت که این چند سال دوری ارزش داشته است. بعضی وقتها هم با خودم فکر کردم که من به زودی خودم می روم به دیدن مادرم و نوشتن نامه ضرورتی ندارد.

دیشب هوا خیلی گرم بود. سامویل داشت نوشابه اش را که توی فریزر گداشته بود تکان می داد تا کمی سیال تر شود. گاهی هم قوطی را به گردنش می چسباند و می گفت : " ااوووه"  گفتم همین امروز فردا باید نامه ای برای مادرم بنویسم. گفت : " مادرت هنوز زنده است؟ " من نمی دانستم. هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که مادرم من هم ممکن است بمیرد. رفتم که قدم بزنم. کنار ساحل . در شهر باریک همیشه حداکثر بیست دقیقه با آب فاصله داری. در قسمتهای شمالی تر این فاصله کمتر است.  

 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1385ساعت 23:33  توسط پیاده  | 

 انارمن را به بازی دعوت کرد... من هم نیم ساعت است دارم فکر می کنم که چه چیزهایی را خوانندگان پیاده رو از من پیاده نمی دانند. خیلی چیزها است. کدام پنج تا را بگویم! ولی به هر حال لبیک انار خانم٬ لبیک...

۱. من ناخن خور قهاری هستم. بعد از بیست و یکسال ناخن خوری و دور ناخن کنی با دندان به احراز تخصص  "مانیکور بدون ابزار "  نایل شده ام. گاهی هم ترک می کنم ولی ممولن دیری نمی پاید که می خورم ولی نه ساده و هردمبیل٬ نه! حرفه ای. باور بفرمایید! در مورد پدیکور شرمنده ام چون انعطاف بدنم کم است.

۲. از سوسک ٬ روح ٬ جن ٬ حرف ترسناک ٬ مرد بیکله ٬ زیرزمین ٬ و آسانسور خالی که ساعت نه شب از طبقه یازده به سمت پایین می آید و در طبقه هفتم می ایستد و درش باز می شود و کسی سوار نمی شود و طالع نحس بلا نسبت مثل سگ می ترسم.

۳. دوست دارم موقع مسواک زدن آهنگ زمزمه کنم و گند مبسوطی بزنم به آینه دستشویی.

۴. در دوست پیدا کردن وضم خیلی خوب است (به طرفه العینی ) ولی معمولن به کسی خیلی نزدیک نمی شوم. مادرم می گوید چون خواهر نداشتی عادت به درد و دل مبسوط نداری. ولی اینجور شده است٬ دیگر. کلن ماحصل ۲۳ سال دوستیابی من شده سه تا دوست واقعی . همین. در مورد باقی اساسن دیوارم را حفظ می کنم.

 ۵. بزرگترین دستاورد من از دوران چهارساله تحصیلم در دانشگاه بین الملل امام خمینی (ره) ٬بعد از مدرک کارشناسی مهندسی٬ این بوده است که می توانم سر پا صورت خودم را بند بیاندازم. بدون تکیه به جایی و متعادل تر از حواصیل . از آنجایی که در این سه سال که به آمریکایی شمالی مهاجرت کرده ام این قابیلت به مراتب بیشتر از مدرک کارشناسیم بدردم خورده است جمله اول را اصلاح می کنم.  بزرگترین دستاورد من از دوران چهارساله تحصیلم در دانشگاه بین الملل امام خمینی (ره) ٬ این بوده است که می توانم سر پا با یک پا صورت خودم را بند بیاندازم. باور کنید وقتی برای مصاحبه کاری می رفتم مدرک لیسانس دهن پرکنی نداشتم ولی حداقل سبیل هم نداشته ام.

من چه کسی را دعوت کنم. می روم تحقیق کنم ببینم کی مانده است که من دعوتش کنم.

 

+ نوشته شده در  یکم دی 1385ساعت 21:20  توسط پیاده  |