شما هم عجیب تر از علم می خواندید. خوانده بودید خبری را که مردی از کنار یک گود برداری ساختمانی رد می شده است و ناگهان می افتد توی گود برداری؟ روی میلگردها. میلگردها در تنش فرو می روند. یکی از زیر دنده هایش می رود تو و از طرف دیگر در می آید بیرون. یکی از کنار رانش رد می شود. درست یادم نیست . چند تای دیگری هم میلگرد در تنش می رود. ولی مرد نمرده است.صورت مرد رو به آسمان است. بین زمین و هوا .
مرد لابد آسمان را نگاه می کرده است. ابرها با سرعت رد می شدند. مرد شاید از ناهار بر می گشته است. سعی کرده ساعتش را نگاه کند. درد از زیر سینه پیچیده است تا زیر گلو. کارگرها بالای گود برداری مرد را نگاه می کردند. سر کارگر با بی سیم با کسی حرف می زند.
سرکارگر: زنگ زدیم به آتش نشانی . می رسند.
...
سرکارگر : ناهار هستند. برنگشته اند.
...
سرکارگر: زنده است. تکان خورد.
...
سرکارگر: نه علامت خطر را برداشته بودند . گذاشته بودند آنطرف. آنور مدرسه است .
...
سرکارگر : در خواست دادیم. ولی هنوز نیامده . دوتا ببیشتر نداریم. توری هم درخواست کردیم.
...
سرکارگر : چشم. الان می روم میروم و می آورمش و می گذارمش اینجا.
مرد می بیند که سر کارگر می دود و می رود. حتمن اخراجش می کنند. دلش برای سرکارگر می سوزد. خودش را هم رییسش اخراج می کند. ریسش الان لابد دارد سراغش را از منشی می گیرد.
رییس : تاد هنوز نیامده ؟
منشی: نه.
رییس: ساعت سه با من قرار داشت.
منشی: از ناهار هنوز بر نگشته.
رییس: م.. پ.. ... تا رسید بفرستش دفتر من . زنگ بزن به تلفن همراهش ببین کجاست. الان اینها می رسند و تاد هنور قیمتهای نهایی را به من نداده. اگر بر نداشت برو ببین رو میزش پیدا می کنی.
منشی : باشه.
در جیب شلوار مرد تلفن همراه می لرزد. مرد حس می کند میلگردها هم می لرزند. درد میلگرد کنار ران بیشتر می شود. کنار رانش می خارد. اهمیت نمی دهد. کف پایش هم می خارد. آنجا که گود است. البته کف پای تاد مادرزاد صاف است. بچه که بود نمی توانست به کمپینگ برود. راهپیمایی طولانی برای تاد کمرد درد می آورد. مادرش می گفت کف پای پدرش هم صاف بوده است. " مثل اردک " این را مادرش می گفت. تاد پدرش را ندیده است. پدر تاد چند ماه قبل از تولد تاد بر اثر خفگی با مونوکسید کربن مرده است. ساعت چهار و نیم صبح از سر کار آمده خانه. متوجه شده که کلید ندارد. از پنجره زنش را دیده که مثل یک قدیسه " مقدس و باردار " روی مبل خوابیده است. دلش نیامده زنش را بیدار کند. رفته توی گاراژ و نشسته توی ماشین و صبر کرده تا صبح بشود. رادیو و بخاری هر دو روشن بوده اند. صبح وقتی مادر تاد در گاراژ را باز می کند تا جنیفر ( سگ خانواده ) ٬ برود و بشاشد ٬ شوهرش را می بیند که آبی رنگ در صندلی جلو بیوکش خوابیده است. مادر تاد دو سال بعد با ناپدری تاد ازدواج کرد. و همیشه وقتی شوهرش بیرون می رود می پرسد : " عزیزم کلیدت را بردی؟ "
تاد فکر می کند٬ ما پا اردکی ها به مرگهای عجیبی می میریم. چقدر دلش می خواست کفشش را می کند و آن گودی را که ندارد٬ می خاراند. با زبانش توی دهنش را می گردد. یک تکه مرغ لای دندانش گیر کرده است. سعی می کند مرغ را در آورد. تاد کارگر ها را می بیند که با هم حرف می زنند.
کارگر : سگ جونیه؟
کارگر۲: ناله هم نمی کند.
کارگر: رفتنیه.
کارگر۲ : نه سروقت برسند ٬ نجاتش می دهند.
کارگر: عمرن...از پایین که میله ها تو بتونند. از بالا می کشندش بیرون؟ حداقل یک متر از این ور زده بیرون.
کارگر۲ : اگر شکایت کنه ... دهن مهندس سرویسه.
خارش مرد را عصبی کرده است. فکر نمی کرد در این موقعیت استثنایی هم انسان به خارش بیفتد. تلفن همراهش بازهم زنگ می زند. این باید مادرش باشد. می خواهد مطمین باشد که تاد کلیدش را برده است. همیشه حدود ساعت چهار زنگ می زند. کف پای اردکی تاد می خارد. با خودش فکر می کند اولین چیزی که از گروه امداد خوهد خواست این است که بخاراندش. در عجیب تر از علم خواندم که میلگردها را با فشار آب سرد خنک نگاه داشتند تا کارگرها با اره آهنبری بریدندشان. بعد تاد را با میگلرد ها گذاشتند توی آمبولانس. نویسنده عجیب تر از علم دیگر توضیحی نداده بود و ما را به حال خودمان ول کرده بود که تعجب کنیم.


