تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

۱. من کجا هستم؟

من اینجا هستم. سردم هم نیست. کلاه هم نمی گذارم. من خوبم.

۲. چرا نمی نویسم ؟

اتفاقن می نویسم. ولی جدی شده ام. دارم نا تمام هایم را تمام می کنم. عادت دارم که کارهایم را نصفه رها می کنم.  بعد زبان و حس و حالت و شعور و فرهنگم دستخوش تغییرات می شود . داستان یکدست نمی شود. فلذا مشق می نویسم از روی نوشته های قبلیم. بنویس و بنویس.  شاید زبان برگردد. جواب می دهد. باور کنید. یکبار داستانی قرار بود بنویسم که جعل یک قصه دینی باشد. داستان این بود که" یک زن مرد درستکار و زاهد که دست بر قضا بلیط کشتی نوح گیرشان آمده بود و سوار کشتی نوح شده بودند و قاطی باقی درستکارها منتظر بودند که بلا بخوابد و اینها پیاده شوند و بروند زمین را پر از آدم حسابی کنندُ ٬ ناگهان حال می کنند با همدیگر و عشق برقرار می شود. یادشان می رود قبلش مراتب اداری و الهی را طی کنند. باران بوده و عرشه و بوسه ای و شاید فکر به همه آنها که الان زیر آبند و ما که روی آبیم بیا حالش را ببریم. ناگهان به خودشان می آیند و بعله. نوح می فهمد. می گوید توبه کنید. نمی کنند. یا شاید هم شل می کنند! خلاصه اینکه باقی زاهدان دست و پای رومثو و ژولیت را می گیرند. یک ٬ دو ٬ سه. شالاپ. قاطی باقی خلاف ها. "

خلاصه قرار بود من این داستان را بنویسم. ( با خودم قرار بود) ولی می خواستم که خوب دروغ بگویم. پس باید به زبان کتاب آسمانی می نوشتم. هزار بار از روی متن ترجمه شده عهد عتیق و قرآن نوشتم . رونویسی. ۲۱۴ صفحه. و شد. داستان شد به زبان کتاب آسمانی. بی حرف پیش.

۳. چکار خواهم کرد؟

زندگی. (تعریف زندگی ساده است. مادامیکه اکسیژن می گیرم و دی اکسیدکربن پس می دهم. مادامیکه صبحها در مسیر کارم آهنگی را زمزمه می کنم. مادامیکه وقتی می خندم با دست روی پایم می کوبم. مادامیکه وقتی ورزش می کنم ازدیدن خودم در آینه سالن ورزش خوشحال می شوم. مادامیکه وقتی کتاب می خوانم دلم می خواهد بیشتر کتاب می خوانم . و مادامیکه که شب موقع خواب با خودم می گویم " خوشحالم" و ازاین فکر داغ غنج می روم. ) 

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 22:3  توسط پیاده  |