همه چیز به نظر عادی می آمد. تا زمانی که درد و ضعفم خیلی زیاد شد. دیگر مثل قبل نبود. قادر به حرکت نبودم. برای هر کار باید دستم را به کناره های گردنم می گرفتم. نمی دانستم که سرم سنگین شده است یا گردنم نحیف. در این سه سال که در کانادا زندگی می کردم هیچوقت دکتر خانوادگی نداشتم. به این سادگی ها نبود که یک دکتر پیدا کنم که جا برای مریض جدید داشته باشد. دکتر "وابسته" داشت. گردنم را نشانش دادم با آن زایده عجیب که دورش حلقه زده بود. گفت چرا تا بحال کاری برای زایده نکردم. گفتم فکر نمی کردم چیر مهمی باشد. فکر می کردم خیلی ها دارند ولی مال آنها کمتر برجسته است.
توضیح بیماری :
دور گردن من یک زایده از جنس و پوست گردنم حلقه است. گاهی درد می گیرد. گاهی داغ می شود و گاهی هم یخ می کند. نمی توانم سرم را راحت به اطراف بچرخانم . زایده مادر زاد است. بچه که بودم مادرم موهایم را کوتاه نمی کرد تا زایده زیر موهایم پنهان بشود. مادرم خوشحال بود که مدرسه ما نمی گذاشت حتی در حیاط دبستان هم مقنعه هایمان را در بیاوریم. مادرم دوست نداشت کسی زایده دور گردن من را ببیند. من هم ولی زایده را حس می کردم. وقتی سردم بود زایده گرم می شد. زایده با من بود.
توضیح دکتر وابسته از بیماری "نافویوق" :
زایده چیزی نیست جز بند ناف بیمار در دوران جنینی. بند ناف دور گردن نوزاد پیچیده است و بجای خفه کردن نوزاد قسمتی از گوشت و پوست نوزاد شده است. در دوران جنیی نوزاد از بند ناف تغذیه کرده است و بعد از خارج شدن نوزاد از رحم بند ناف شروع به تغذیه از بیمار کرده است. بند ناف بر حسب غریزه٬ مانند کوهان در حیوانات کوهان دار٬ عمل کرده است و در موارد ضروری به بدن بیمار غذا و خون رسانده است. این بیماری بسیار نادر است . بند ناف در اکثر موارد با شبکه اعصاب بیمار ارتباط برقرارنمی کند. ولی در این مورد خاص بافت متراکمی بین اعصاب بند ناف و بیمار ایجاد شده است. در این گونه موارد یا "نافویوق وابسته " بیمار جز تاثیرات جسمی از لحاظ روحی هم از بند ناف تاثیر می گیرد.
من در قید نام بیماری نبودم . تا بحال نفهمیده بودم که این زایده خونی گرم دور گردنم یک بیماریست. بسیاری از مردهای که می شناختم بعد از اولین تماس لبها یا دستهایشان با گردن من مرا ترک کردند. من فکر می کردم شاید لیاقت مرا ندارند یا حرف مرا نمی فهمند .ولی فهمیدم که آنها چندشان می شد از بزرگی زایده و شاید از گرمی آن. وابسته گفت که یک راه حل این است که بند ناف را بردارند ولی کار بسیار خطرناکی است. گردن من به حضور بند ناف (نافویوق) عادت کرده بود و بسیار نازک شده بود. شاید بعد از برداشتن بند ناف گردنم قادر به تحمل وزن سرم نباشد. از همه مهمتر ارتباط اعصاب من و نافویوق بود. با جدا کردن نافویوق من دچار یک خلا عصبی می شدم. شاید ول می شدم در هوا. یعنی سرم ول می شد در هوا بی هیچ ربطی به بدنم. ولی من از دکتر خواستم که نافویوق را بردارد. من زیر آن برگه مسخره را هم امضا کردم. نافویوق از من تغذیه می کرد ، عشاق من را می تاراند و گردن من را هرروز ضغیفتر می کرد.
وابسته نافویوق رااز گردنم جدا کرد. عمل جراحی حدود چهارده ساعت طول کشید. وابسته بعدن برای من تعریف کرد که نافویوق به همه بافتهای داخلی آسیب رسانده است. وابسته گفت که نافویوق سرطان نیست. سرطان سلولهای خود توست بر علیه تو، ولی نافویوق سلول کسی دیگرست که با تو می ماند. نافویوق باور نمی کند که تو مستقل شده ای . کماکان می خواهد به بدن تو مواد غذایی برساند. نافویوق فکر می کند تو بدون حضورش نمی توانی زندگی کنی. ولی این نافویوق است که دارد از تو تغذیه می کند. در یک مجله خواندم که نافویوق بدن شخص بیمار را هم دچار این توهم وابستگی می کند. بدن من هم توهم داشت. فکر می کرد بدون نافویوق دوام نخواهد آورد. ولی آورد.
وابسته نافویوق را در شیشه گذاشت. شیشه را خودم خریده بودم. حدودن دویست دلار قیمتش بود. نافویوق را کنار گنجینه هایم گذاشتم. کنار ظرف نقره ای مادر بزرگم. شلیته مادر مادر بزرگم و دستبند دوران نوزادیم. گردنم خیلی نازک است و باید از گردنبند طبی استفاده کنم. جای نافویوق هنوز بصورت یک زخم عمیق روی گردنم است. "وارس" مردی که تازه با او آشنا شده ام جای زخم را می بوسد و می پرسد : " گواتر داشتی؟ " می گویم : " نه ، نافویوق" برایش توضیح می دهم که چه بیماری است. می پرسد : " ارثی است؟ " می گویم : " نه" دوست دارد مطمئن شود که ارثی نیست. شاید به داشتن بچه با من فکر می کند. مرا دوست دارد. به او می گویم که من همه تلاشم را خواهم کرد که هیچ ردی بر گردن کودکم نداشته باشم. حتمن حواسم را جمع خواهم کرد. وارس جای نافویوق را می بوسد. می داند که گردن من نمی تواند سرم را نگه دارد و نمی توانم سرم را از روی بالش به راحتی بلند کنم. ولی می دانم او این را بیشتر دوست دارد تا بوسیدن یک زایده گرم قوی را که دور گردنم پیچیده است.



