تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

 

من نمی توانم با شما دست بدهم.

 

جلسه اول:

 

لورنزو گفت که زنش را کشته است. دوازده سال پیش. بعد یک مدت گم و گور شده است. بعدهم پریده توی یکی از همین قایق لکنتی ها که سیگار قاچاق می کنند و خودش را رسانده است به میامی. در میامی و فورت لادردل حدود دو سال کارگل کرده تا توانسته یک پولی جمع کند. بعد آنتونیوی بی کس برایش یک پاسپورت عالی جور کرده که مال یک آدم سیاسی دم کلفت بوده که دست برقضا، اسم کوچک او هم لورنزو بوده است. لورزنو هیچوقت نفهمیده و نخواسته که بفهمد چه بلایی سر صاحب دم کلفت پاسپورت آمده است. لورنزو با پاسپورت و کلی شاهد صد دلاری تقاضای پناهندگی کرده و کلی قصه سرهم کرده که چریک بوده و اگر برگردد هاوانا از تخم دارش می زنند. بعد از سه سال با پناهندگیش موافقت شده و یک کارت سبز کرم رنگ به نام لورزنو صادر شده است و بعد از پنج سال هم به لورنزو یک پاسپورت آمریکایی داده اند. . لورنزو صاحب یک مغازه کوچک خواربار فروشی است. همسرش مکزیکی است. و همیشه مالیاتش را به موقع داده و حتی یک بار هم جریمه رانندگی نگرفته است.

 

 

این شهروند آمریکایی نمونه با استفاده از خدمات بیمه یک شرکت بیمه خوب تا ده جلسه مجانی مهمان من است. می گوید خوابش نمی برد. نمی داند خواب دیده است یا واقعن دوازده سال پیش زنش را با همین دستها خفه کرده است. وقتی می گوید همین دستها، دستهایش را جلوی صورت من تکان می دهد. خواب ندیده است. برایم توضیح می دهد که زنش حتی فرصت نکرد جیغ بزند." ساعت سه صبح بود. از خواب بیدار شدم. او هم خواب بود. دهنش باز بود و از کنار لبش بزاقش روی بالش ریخته بود. موهایش هم کرک روی بالش گلوله شده بود. دستهایم را کنار گردنش گذاشتم و فشار دادم. محکم. چشمهایش را باز کرد و یک صدای زوزه مانند از خودش در آورد. و تمام. " بعد این حادثه لورنزو تا صبح کنار زنش خوابیده و خواب دیده است که زنش کنارش زنده خوابیده است. توی خواب فکر کرده است خفه کردن را خواب دیده است. ولی وقتی از صدای ماشین آنیبال که روشن نمی شده است بیدار شده ، و دیده زنش با لبهای سیاه و چشمهای باز کنارش خوابیده است، فهمیده که این بیداری است. لورنزو با همان دستها مارسللا را به حمام می برد و با کارد قطعه قطعه می کند. " زن آنیبال همیشه ول بود تو حیاط ، اگر مارسللا را یکجا بیرون می بردم، حتمن بو می برد " به مدت یک هفته هرروز یا هرشب قسمتی از مارسللا رابیرون می برد . " همان شب اول شروع کردم به داد زدن و فریاد کشیدن. حدود ساعت دوازده شب که همه خواب بودند. ولی هنوز آنقدر خوابشان سنگین نشده بود که صدای دعوا را نشنوند. کلی هم چیز به در و دیوار پرت کردم. بعد کفشهای مارسللا را پا کردم و از پله ها دویدم و رفتم بیرون. خدای من شما زنها چطوری با پاشنه بلند راه می روید؟ بعد کفشها را انداختم توی صندوق عقب ماشینم و برگشتم بالا. پا برهنه. زن آنیبال با لباس بی آستین خواب توی راه پله ایستاده بود و از لای در خانه ما را نگاه می کرد. قبلن فکرش را کرده بودم و وسایل مارسللا ریخته بودم وسط اتاق. من را که دید یقه اش را جمع کرد و پرسید چی شده؟ گفتم رفت. و گریه کردم. سرم را گذاشت روی سینه اش. یقه اش کنار رفت .بین سینه هایش بوی عرق و عطرو هوای شرجی می داد. شانس آوردم آنیبال بیدار نشد."

 

لورنزو می گوید مشکلش عذاب وجدان و این چرندیات نیست. مارسللا در تقدیرش بوده که کشته شود و دستهای لورنزو یک وسیله الهی بوده برای تحقق این تقدیر. با انگشت اشاره اش روی میز شیشه ای لوزی می کشد. من ، یک روانکاو تازه کار٬ از دستهای لورنزو می ترسم. لورنزو ناخن انگشت کوچکش را بلند کرده است و گاهی با آن کناره لبش را می خاراند. " من فقط الان کمی مضطربم. فکر نمی کنم ربطی به جریان مارسللا داشته باشد. شاید مال کار زیاده نه خانم دکتر؟ " می گویم : " شاید" از لورنزو می پرسم هیچوقت پیش کشیش اعتراف کرده است؟ هیچوقت در این دوازده سال حس کرده که می خواهد سبک بشود. " این جریان که گفتم ، خیلی اذیتم نمی کرد. ولی چرا اعتراف کردم. قبل اینکه از هاوانا بزنم بیرون رفتم یک محله خیلی دور و پرت و پلا و برای کشیش اعتراف کردم. نه راجع به مارسللا ،راجع به روابطم با زن آنیبال. خوب بعد آنشب خیلی به من سر می زند. تقریبن هر روز. حتی توی آن یک هفته که زنها معذوریت دارند هم می آمد. صبحها به محض اینکه آنیبال از در می زد بیرون. دست و رو نشسته می آمد خانه من. اول همون. بعدشم شروع می کرد دور و بر خانه پلکیدن و مرتب سوال می کرد. چرا مارسللا این شال خوشگلش را نبرده؟ چطور دلش آمده این پیراهنش را نبرد؟  من هم با آنیبال دوستی داشتم. شبها که می دیدمش دم در٬ که داست با ماشینش ور می رفت و زنش در حیاط نشسته بود و برایش حرف می زد ٬ حس بدی به من دست می داد. از شانس گه من کشیشی که می خواستم برایش اعتراف کنم گوشش سنگین بود. حالا فرض کنید تو آن اتاقک مسخره ٬ من دهنم را چسباندم به توری و او هم گوشش را گذاشته روی توری. و من داد می زدم :"من زن همسایه را می کنم. هرروز"  و او می گفت که چکار می کنی؟  "

 

جلسه اول که تمام می شود، لورنزو با ناخنش می زند روی میز شیشه و می گوید ، "ضمنن من شنیدم که روانکاو خیلی راز نگه دار است ، برای همین آمدم پیش شما. " می گویم " البته" چرا این را می گویم.

 

ماشینم روشن نمی شود. استارت که می زنم صدای خفه ای می دهد. زنگ می زنم به تعمیرکار بیست و چهار / هفت تا بیاید یک نگاهی به باتریش بیندازد. ساعت هشت شب است. توی ماشین نشسته ام. می بینمش . لورنزو آنطرف خیابان به یک سواری نقره ای تکیه داده است و آبمیوه می خورد. درها را قفل می کنم. آبمیوه لورنزو تمام می شود. از خیابان رد می شود و شیشه خالی را در سطل بازیافت شیشه می اندازد. تلفنش را در می آورد و شماره می گیرد. وانت بیست چهار/هفت کنار ماشینم می ایستد. مرد با سیم های رابط پیاده می شود. از ماشین پیاده می شوم. لورنزو رفته است.

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 12:9  توسط پیاده  | 

 

 

همه چیز به نظر عادی می آمد. تا زمانی که درد و ضعفم خیلی زیاد شد. دیگر مثل قبل نبود. قادر به حرکت نبودم. برای هر کار باید دستم را به کناره های گردنم می گرفتم. نمی دانستم که سرم سنگین شده است یا گردنم نحیف. در این سه سال که در کانادا زندگی می کردم هیچوقت دکتر خانوادگی نداشتم. به این سادگی ها نبود که یک دکتر پیدا کنم که جا برای مریض جدید داشته باشد. دکتر "وابسته" داشت. گردنم را نشانش دادم با آن زایده عجیب که دورش حلقه زده بود. گفت چرا تا بحال کاری برای زایده نکردم. گفتم فکر نمی کردم چیر مهمی باشد. فکر می کردم خیلی ها دارند ولی مال آنها کمتر برجسته است.

 

توضیح بیماری :

 

دور گردن من یک زایده از جنس و پوست گردنم حلقه است. گاهی درد می گیرد. گاهی داغ می شود و گاهی هم یخ می کند. نمی توانم سرم را راحت به اطراف بچرخانم . زایده مادر زاد است. بچه که بودم مادرم موهایم را کوتاه نمی کرد تا زایده زیر موهایم پنهان بشود. مادرم خوشحال بود که مدرسه ما نمی گذاشت حتی در حیاط دبستان هم مقنعه هایمان را در بیاوریم. مادرم دوست نداشت کسی زایده دور گردن من را ببیند. من هم ولی زایده را حس می کردم. وقتی سردم بود زایده گرم می شد. زایده با من بود.

 

توضیح دکتر وابسته از بیماری "نافویوق" :

 

زایده چیزی نیست جز بند ناف بیمار در دوران جنینی. بند ناف دور گردن نوزاد پیچیده است و بجای خفه کردن نوزاد قسمتی از گوشت و پوست نوزاد شده است. در دوران جنیی نوزاد از بند ناف تغذیه کرده است و بعد از خارج شدن نوزاد از رحم بند ناف شروع به تغذیه از بیمار کرده است. بند ناف بر حسب غریزه٬ مانند کوهان در حیوانات کوهان دار٬ عمل کرده است و در موارد ضروری به بدن بیمار غذا و خون رسانده است. این بیماری بسیار نادر است . بند ناف در اکثر موارد با شبکه اعصاب بیمار ارتباط برقرارنمی کند. ولی در این مورد خاص بافت متراکمی بین اعصاب بند ناف و بیمار ایجاد شده است. در این گونه موارد یا "نافویوق وابسته " بیمار جز تاثیرات جسمی از لحاظ روحی هم از بند ناف تاثیر می گیرد.

 

من در قید  نام بیماری نبودم . تا بحال نفهمیده بودم که این زایده خونی گرم دور گردنم یک بیماریست. بسیاری از مردهای که می شناختم بعد از اولین تماس لبها یا دستهایشان با گردن من مرا ترک کردند. من فکر می کردم شاید لیاقت مرا ندارند یا حرف مرا نمی فهمند .ولی فهمیدم که آنها چندشان می شد از بزرگی زایده و شاید از گرمی آن. وابسته گفت که یک راه حل این است که بند ناف را بردارند ولی کار بسیار خطرناکی است. گردن من به حضور بند ناف (نافویوق) عادت کرده بود و بسیار نازک شده بود. شاید بعد از برداشتن بند ناف گردنم قادر به تحمل وزن سرم نباشد. از همه مهمتر ارتباط اعصاب من و نافویوق بود. با جدا کردن نافویوق من دچار یک خلا عصبی می شدم. شاید ول می شدم در هوا. یعنی سرم ول می شد در هوا بی هیچ ربطی به بدنم. ولی من از دکتر خواستم که نافویوق را بردارد. من زیر آن برگه مسخره را هم امضا کردم. نافویوق از من تغذیه می کرد ، عشاق من را می تاراند و گردن من را هرروز ضغیفتر می کرد.

 

وابسته نافویوق رااز گردنم جدا کرد. عمل جراحی حدود چهارده ساعت طول کشید. وابسته بعدن برای من تعریف کرد که نافویوق به همه بافتهای داخلی آسیب رسانده است. وابسته گفت که نافویوق سرطان نیست. سرطان سلولهای خود توست بر علیه تو، ولی نافویوق سلول کسی دیگرست که با تو می ماند. نافویوق باور نمی کند که تو مستقل شده ای . کماکان می خواهد به بدن تو مواد غذایی برساند. نافویوق فکر می کند تو بدون حضورش نمی توانی زندگی کنی. ولی این نافویوق است که دارد از تو تغذیه می کند. در یک مجله خواندم که نافویوق بدن شخص بیمار را هم دچار این توهم وابستگی می کند. بدن من هم توهم داشت. فکر می کرد بدون نافویوق دوام نخواهد آورد. ولی آورد.

 

وابسته نافویوق را در شیشه گذاشت. شیشه را خودم خریده بودم. حدودن دویست دلار قیمتش بود. نافویوق را کنار گنجینه هایم گذاشتم. کنار ظرف نقره ای مادر بزرگم. شلیته مادر مادر بزرگم و دستبند دوران نوزادیم. گردنم خیلی نازک است و باید از گردنبند طبی استفاده کنم. جای نافویوق هنوز بصورت یک زخم عمیق روی گردنم است. "وارس" مردی که تازه با او آشنا شده ام جای زخم را می بوسد و می پرسد : " گواتر داشتی؟ " می گویم : " نه ، نافویوق" برایش توضیح می دهم که چه بیماری است. می پرسد : " ارثی است؟ " می گویم : " نه" دوست دارد مطمئن شود که ارثی نیست. شاید به داشتن بچه با من فکر می کند. مرا دوست دارد. به او می گویم که من همه تلاشم را خواهم کرد که هیچ ردی بر گردن کودکم نداشته باشم. حتمن حواسم را جمع خواهم کرد. وارس جای نافویوق را می بوسد. می داند که گردن من نمی تواند سرم را نگه دارد و نمی توانم سرم را از روی بالش به راحتی بلند کنم. ولی می دانم او این را بیشتر دوست دارد تا بوسیدن یک زایده گرم قوی را که دور گردنم پیچیده است.

 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 19:32  توسط پیاده  |