تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

نمی دانم کدام قصه شهریار مندنی پور بود - فکر کنم یک قصه بود از کتاب مومیا و عسل -  که از یک ده نفرین شده حرف می زند. ده نفرین شده خاکش مرده بود. گیاه نمی داد. به هم نمی چسبید. مثل شن. از همه بدتر نوزادانی بودند که در شکم مادرشان مانده بودند. از نه ماه و نه روزشان گذشته بود ولی زاده نمی شدند. صدای گریه شان می آمد ولی کاری نمی شد برایشان کرد. بچه های آنقدر در شکم مادر گریه می کردند تا می مردند.

یاد پ کردم امروز. کلاس مندنی پور در مجله کارنامه. روی زمین نشسته بودیم. آنروزها بود که پیمان داشت تغییر می کرد. من لیوان آب میوه و شیرینی دانمارکی دستم بود. نگاه می کردم به شهریار مندنی پور و موهای آشفته اش. صدای مندنی پور و تصویرش نمی گذاشت قصه را بفهمم. پیمان با بیک و به نستعلیق روی کاغذم نوشت : " ....سبز بود" هنوز دست نوشته را دارم.

یک روز لای ملافه های سفید در شهر کینگستون از خواب که بیدار می شوی و می بینی بازهم آفتابی در کار نیست. یادت می افتد. من اینجا چه می کنم؟ کتابخانه ام کو؟ بهاره کو؟ پیمان کو؟ رحمانیان کو؟ چرشمیر کو؟ برادرم کجاست؟ آفتاب کو؟ چرا مادرم صدا نمی زند : " آیدا.. آژانس دم در است"  چرا من لوله های نقشه را بر نمی دارم و بدوم از پله ها پایین. چرا من نیستم؟ قسمت مهندسش مهم نیست. بعد مهندسی زیر پل کریمخان با پ قرار کتاب خریدن ندارم. تازه یاد گرفته بود که در صورتم نگاه کند. تازه فهمیده بود که خدای " مفید" کمی غلو شده است. تازه عکس جنازه های جنگ را از کیفش در آورده بود. ولی هنوز بند کفشش را نمی بست تا دم مسجد معطل نشود. هنوز انگشتر حرز ( دیکته اش را نمی دانم) داشت. با ته ریش. با یک کمربند یادگار جنگ که زیر پیراهنش می بست. برایم از دخترها حرف می زد. از همکلاسیهایش و آن دختر چادری قد بلند که دختر وکیل مجلس بود و او عاشقش بود. صدایش دقیقن همان بود که باید باشد. بم با " شین " ها قوی. با غم جنگ مثل قصه ظهر جمعه. وقتی قصه می خواند " شین" ها حال آدم را خراب می کرد. و مکث های بمش. لای ملافه های سفید به بهاره فکر می کنم. به بهاره که در راهروهای زیرزمین تئاتر شهر میخچه اش را می کند. همه کتابهای بیضایی که بهاره برایم خرید در خانه اند. و من لای این ملافه های سفید.

بچه دارد گریه می کند. انگشت به حلقم می کنم. شاید بتوانم بالایش بیاورم. حس می کنم صدای گریه بچه خانم بغلی را در مترو می آزارد. می گوید تلفن همراهت زنگ می زند. می گویم تلفن نیست. به شکمم اشاره می کنم. زن بلند می شود و می رود. ته خودکار را به زبان کوچکم می زنم. عق می زنم. وسط قطار. کمی زرشک و با مایعی زرد و سبز روی زمین می ریزد. بچه گریه می کند.

 برای همه آنها که فکر می کنند٬ این نوشته نشانه افسردگیست عرض می کنم که خیر . این خود افسردگیست. افسردگی . چراغم خاموش است. فوتش هم می کنم روشن نمی شود. بوسش هم کردیم نشد. دوا گلی. کورتون. ضماد. من ظاهرن انسان خوش اخلاقی هستم. زرشک! ( اینجا زرشک در معنای غیر واقعی خود ظاهر شده است ) خوش اخلاق مرد. اخلاق ربط مستقیمی دارد با چراغ. آنشب در کافه هفت غربی بعد از نوشیدن سه گیلاش شراب زدم زیر گریه.  و رویم را کردم به مرد که فکر می کرد رومیزی میز بلند است و کسی نمی بیند و پایش را با کفش به لای پاهای زنی که روبرویش نشته بود می مالید. سرم را گذاشتم روی میز. و نگاه کردم. بعد چه شد؟ آهنگ .. آن موسیقی عجیب فانک. یادم می آید که من نشسته با دستهایم می رقصیدم و فکر نمی کردم که او چه فکر می کند. مرد پایش را زمین گذاشت و من را نگاه کرد.

 

پینوشت : بقول سر هرمس مارانا ( یاور همیشه مومن) چند وقتی است که در حاشیه تخمه نمی شکنم... یعنی نظر برای دیگران نمی گذارم... عذر می خواهم.. شدیدن درگیر خودم هستم... شدید.. برخواهم گشت..با یک کیسه تخمه... حتمن

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:13  توسط پیاده  | 

 

برای همه پیش نمی آید که مجبور بشوند - حتی شده برای یکبار-  یک تصمیم خیلی مهم بگیرند. برای زن پیش آمده است. زن تصمیم مهم را گرفته است. زن کابوس مادرش است . هیچکس در سیاه زمستان به تورنتو پناهنده نمی شود.  زن می شود. دیشب صدای گریه او هم به کابوسهایش اضافه شده بود. خوابیده بود. این تنها اسلحه مغز زن است. اگر کم بیاورد زن را می خواباند. هجده ساعت در شبانه روز. زن در سه سال گذشته به قدر یک نوزاد خوابیده است.

زن - که منم- سنگدل شده است. جواب هیچ تماسی را نمی دهد. فقط صدای گریه او را می شنود. گریه او را با صدای گریه های خودش در این سه سال قیاس می کند. زنان کارگر غسالخانه به صدای شیون خو گرفته اند.  ولی صدای گریه زن را می آزارد. زن هم گریه می کند. آنقدر بلند که جز صدای خودش صدایی نشنود. زن بیمار است.

مرز :

افسر پلیس : دانشگاه خوبی پذیرش گرفته ای.

زن با زبانش در گوشه دهانش - جایی بین لثه و جداره داخلی لپ - دنبال ته مانده های بادام غیر زمینی می گردد.

زن : اوهوم

افسر : زود تمام می شود. انگشتت را بگذار آنجا.

زن: چهل روز منتظر بودم . خیلی عجله ندارم.

افسر چای سرد را سر می کشد.

افسر : اینجور شده دیگر. برای همه اینجور است.

زن: می دانم. شکایتی ندارم. بد هم نشد. خیلی فکر کردم.

افسر زن را نگاه می کند. زن با به ناخن انگشتش نگاه می کند که تا ته خورده شده است و کناره هایش زخم است. یکی از زخمها سر بسته است. زن دلش می خواهد انگشتش را از روی دستگاه انگشت نگاری بردارد و زخم را با دندان بکند.

ترمینال اتوبوس ها نیویورک:

از پنجره آسمان خراش را می بینی؟ نگاه کن. اینجا نیویورک است. منهتن. چرا گریه می کنی؟ باز چی شده؟ گم شدی؟ خسته ای ؟ بی خوابی؟ می ترسی؟ یادت افتاد که خودت نبودی؟ کی بودی؟ دیوانه بازی در نیاور؟ منطقی باش!

اینجاست که زن دهانش را باز می کند و به صدای منطقش می گوید : " خفه شو کثافت جاکش " زن از انعکاس صدای خودش تعجب می کند. زن نمی توانست فحشهای " ج" دار را بگوید. حتی در حمام. مردی که روی چمدانهایش خوابیده می گوید : " What" زن می گوید : " جاکش ... it means pimp" مرد دوباره می خوابد. زن سر دلمه بسته زخم کنار سبابه را با دندان می کند. مزه خون را حس می کند.

تورنتو تئاتر مصاحبه به کارگردانی سهیل پارسا :

گریه می کنم. من این کار را قبلن هم دیده ام. این همه گریه نداشت. ولی این بار اشکم یقه لباسم را خیس کرده است. دستهایم می لرزد. از تئاتر بیرون می آیم. چشمهایم را ریز می کنم. آیدا آنطرف خیابان ایستاده است بین ملافه های شسته شده. بلیط تئاتر بعدی دستش است. با هم با ملافه ها پرواز می کنیم.

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط پیاده  | 

 

باید بنویسم. با صدای بلند و برای آدمهای واقعی. از همه آنچه که می گذرد. حس می کنم در زمان سفر کرده ام. حس می کنم گذشته ای در کار نبوده است و من سالهاست که در تورنتو هستم. مستاصل. و این همه خودم . خودم را دیدم. سه هفته پیش . سلام کرد . جوابش را ندادم . داشتم پشت لبم را بند می انداختم. من ٬ آیدای واقعی ٬ روی کوسن های کنار اتاق نشسته بود. لکنت داشت. موهایش هم از موهای من کوتاه تر بود. و از من لاغر تر هم بود. کمی هم سبیل داشت. گفتم " از کجا معلوم ٬شاید من اصلی باشم." گفت :"من دلیل دارم." و دلیلش یک چراغ سبز بود که زیر سینه راستش چشمک می زد. چراغ من تا چند وقت پیش قرمز بود تا اینکه اواخر بهار خاموش شد.

گفت :"این چراغ خوشحالی است . "زیر چراغ خودم را خاراندم. گفتم:" خوب که چی؟ "

گفت : " نمی خواهی موهایت را کوتاه کنی؟ " سبیل را به حال خودش گذاشتم. با آیدا رفتم و موهایم را کوتاه کردم. در مسیر برگشت آیدا دستم را گرفته بود. گفتم : " حرف بزن" گفت : " سختم است. با تمرین درست می شوم" من می دانستم چه می خواهد بگوید. من حرف زدم. دستم را فشار داد. دستش را نگاه کردم. ناخنهای آیدا جویده نبود. شبش به حلقه طبل نوازان تورنتو رفتیم. جایی در ویکوتوریا پارک. من نمی خواستم برقصم. آیدای واقعی بلند شد. می رقصید. چشمهایش را بسته بود. من هم بلند شدم. چشمهایم را بستم و تنم را سپردم به ترکیب صدای جیمبه و طبل و سنج و همه سازهای کوبه ای دنیا. زیر سینه راستم گرم شد. آیدا بغلم کرد. در گوشم گفت : " گه سگ.. کی می خواهی آدم بشی ؟ "  گفتم :"چرا سینه های تو از مال من بزرگتر است ؟ " گفت : " بسکه خری " ایستاد کنارم. سایه هر دوی ما روی زمین افتاد. تفاوتی نبود در اندازه سینه ها. حتی سبیل آیدا هم خیلی محسوس نبود. گفتم :" ولی به نظرم تو بهتر از من موندی " گفت : " من فقط چراغم روشنه " و رقصید.

نشستم روی چمن ها. سگ هم کنار من نشسته بود. دماغش را به انگشتم مالید. سعی کردم به چیزهای مهم فکر کنم. به مهندسی محیط زیست. به همه درسهایی که باید بخوانم. به ویزایی که نیامده است. به همه پولهایی که باید داشته باشم. به آوارگی. سگ لیسم زد. آیدا را نگاه کردم که می رقصد و مرد جامییکایی را که جیمبه می زد.او هم آیدا را نگاه می کرد. به هیچ چیز فکر نکردم. چراغم خارید. چراغم را خاراندم.

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1385ساعت 16:18  توسط پیاده  |