امروز نوشته های پراکنده خودم را می خواندم. در همه آنها زنی بود با تکه ای از من. همه زنها از من متولد شده بودند. همه در یک چیز مشترک بودند. مثل یک خال روی ساق پا که من دارم. و یک نشانه دیگر از من. بعضی از خصوصیات زنان بی نام یا با نام قصه ها ، خصوصیاتی بود که من خودم در خودم انکار می کنم. زنان داستانهایم را بیشتر از مردها دوست دارم. با مردها نمی توانم ارتباط برقرار کنم. مردهای قصه کامل نیستند. تیپ هستند. شاید همان تصور غلط من از یک مرد پوسته ای. در مرد همیشه در گیر ظاهر بوده ام و خطوط مستقیم جسمش. به عمق نمی رسم خیلی، هیچگاه و آنها که ظاهرشان سدی نبوده که مرا از عمقشان باز بدارد٬ را مرد خیلی نمی بینم. چیزی بی جنسیت شاید. ولی زنهای داستانهایم، با هر سرانجامی که دارند، زاده من هستند.
امروز که می خواندمشان ، به یک داستان رسیدم. فکر کنم دوسال و نیم پیش نوشته بودمش. داستان یک زن بود که بخاطر یک سری اتفاق خودش را از بالای پل درون رودخانه می انداخت. تصویر آخر داستان جنازه روی آب مانده زن بود که بین پایه های پلی گیر کرده بود. دامن زن بالا رفته بود و رانهای زن معلوم بود. و آب و آماس بعد از مرگ ، لباس زیر زن را پف دار تر کرده بود. باسن زن سفید و مهتابی و برجسته در لباس زیر کتان لیمویی . این تصویر زن مرده من بود. من در زن مرده داستانم نماد سکس را می دیدم. دلایل مرگ زن ، از نظر من کمرنگتر از زیبایی بدن است. و تنهایی زن بین ستونهای و آب رودخانه. این تصویری است که من دوست دارم.
چرا فصل مشترک همه این زنها در تنهایی است؟ زنان داستانها همه تنها هستند. این خاصیت را از من به ارث می برند با آن خال روی ساق پا. من ، انسانی که بوسیله اطرافیان درجه یکش ، افراطی دوست داشته شده است. کسی که می تواند زود دوست پیدا کند. چرا تنهایی را بعنوان وجه مشترک شخصیتهایش انتخاب می کند. این سوال اذیتم می کند. من تنها هستم؟ اگر نیستم چرا شخصیتهایم هستند؟ شاید پوسته ام تنها نیست؟ شاید از خودم که حرف می زنم پای دیگری را وسط می کشم که من نیست. پس من تنهاست . و دیگر ویژیگی زنها گرایش جنسی آنهاست. تمایل آنها به تماس فیزیکی. اعتقاد عجیب من به تماس فیزیکی، این هم با زنها می آید. زنهای تنهایی که دنبال عشق نمی گردند و دلشان جسم را طلب می کند. مردهای داستان اگر اسمی را یدک می کشند به سفارش ر.ق است. باقی همه آن پوسته یکسان مرد بودن است برای زنان داستان.
این نقد نیست. این جمع بندی من از خودم است. امروز در زنان داستانهایم مادرم را پیدا نکردم ، دوستی که همیشه تقدیرش می کنم را ندیدم و دوست همیشه عاشقم را هم ندیدم. هرچه بود زنانی بود با پاره های عاریه از من. و این مرا می ترساند که خیلی دم دست باشم ٬برای نقد شدن و برای تعییر داده شدن.
همه اینها را گفتم که بگویم دیگر در پیاده رو نخواهم نوشت. تجربه وبلاگ داستانی نوشتن برای من تجربه خوبی نبود. داستانهایم به نوشته هایی تبدیل شد که برایم غریبه اند. از ترس کشف نشانه هایم یا تمایلاتم در زنان داستان، زنان را تبدیل کرده به کسانی که نمی دانم کیستند. می روم که دوباره برای خودم بنویسم . بی ترس. می دانم که شاید گوشی برای داستانهایم پیدا نکنم ولی باز حداقل می توانم آنطور که دوست دارم بنویسم. و هر آنقدر که دوست دارم از خودم ، قرض بدهم به این زنها و کسی را نترسانم. می دانم که اگر روزی شهامت و قابلیت چاپ داستانهایم را پیدا کن به این شدت در معرض نقد شخصیتی قرار نخواهم گرفت. یک کتاب ٬ یک کتاب است. از وبلاگ مستقل تر است و نویسنده اش دور از دسترس تر است. نمی توانم بی نام بنویسم ٬ چون بی نام بودن برای کسی که داستان می نویسد چه فایده ای دارد. " داستانهای یک نویسنده آماتور و گمنام " خیلی کلیشه ای است.
روزانه نگاری در وبلاگ هم نخواهم کرد. مداد و آن دفترهای عکس دار که برادرم برایم می خرد را ترجیح می دهم. وقتی دوباره می خوانیشان اسمها عوض نشده اند. جای اشک روی کاغذ معلوم است. و خطم در اوج ناخوانایی نشانه حس من است .
خواستم خداحافظی کنم٬ از این تجربه یکساله نوشتن در وبلاگ و خواستم که بروم و بگردم دنبال آنجایی که قصه هایم حمل بر داستان بشود و نترسم از نوشتن زنی که پیراهن مرد همسایه را از رختشورخانه ساختمان کش می رود و قایمش می کند بین لباسهایش و هر از گاهی بویش می کند.
آیدا ـ پیاده


