تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

کامپیوتر ندارم. جایش ورزش می کنم و کتاب می خوانم . پس در پیاده رو کمتر خواهم نوشت. یک کامپیوتر دیگر خریده ام که در راه است. زنده باد کامپیوتر در راه!

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:34  توسط پیاده  | 

 

زنجیر از آسمان آویزان است. وسط یک کوچه خلوت در مرکز شهر. انتهای زنجیر معلوم نیست. چند رشته سیم آبی و قرمز و زرد  از سوراخهای زنجیر رد شده است. به انتهای سیم ها و زنجیر - در ارتفاع یک متری از سطح زمین - یک صفحه پلاستیکی مشکی وصل شده است. روی صفحه یک دکمه قرمز رنگ است که روی آن نوشته شده است PUSH AND TALK . مخصوص حرف زدن با ملکوت است. فشار می دهی و حرف می زنی. اگر خوش شانس باشی جواب هم می گیری. کسی یک کاغذ بزرگ سبز به انتهای زنجیر آویزان کرده است . رویش نوشته است : " Out Of Order Forever" در طرف دیگر کاغذ نوشته است :

Knock knock

?Who's There

God

?God Who

دکمه را فشار می دهی و می گویی " Hello " . کمی فکر می کنی و می گویی " سلام " . صدای نمی آید. صفحه مشکی را به گوشت نزدیک می کنی. دوباره می گویی " خدا ؟ لرد؟ سلام "

مرد مستی که سر کوچه خوابیده بود بیدار می شود. دماغش را تمیز می کند و می گوید . " Cigar "  . سر تکان می دهی. مرد پشتش را به تو می کند و رو به دیوار می شاشد.

 

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت 10:7  توسط پیاده  | 

 

۵. مردان خانه گردان ٬ زنان سبکبال!

سال نو مبارک ! امروز ۱۸ فروردین است. لیست اضافه حقوق ها را منتشر کرده اند. شما و آقای مهندس ن.ج. هر دو  مدرک کارشناسی دارید. شما ۸ ماه سابقه کار و آقای مهندس سه ماه سابقه کاری دارد. هر دو با پایه حقوق برابر استخدام شده اید. در یک اشتباه  خانم منشی٬ نامه اضافه حقوق آقای مهندس می آید روی میز شما و مال شما؟ لابد همین دور و برهاست!

حقوق آقای مهندس حدود دو برابر شما اضافه شده است. لابد اول با خودتان فکر می کنید. حرف نزن . زشت است. خوره بازی و ندید بدید بازی در نیاور! عزیز من پول شوخی بر نمی دارد. حق شماست. حتی اگر تصادفن پدر شما بیل گیتس است ٬ باید از حقتان دفاع کنید. مزاحم مدیر عامل مهربان می شوید. دلیل را می پرسید.

- آقای مهندس ن.ج. زن دارد ٬ باید خانه را اداره کند.

- چه ربطی دارد؟ زن و بچه می رود در حق عائله مندی نه در اضافه حقوق . ما هردو یک اندازه کار می کنیم.

- خانم مهندس . شما فوقش اضافه حقوق هم داشته باشید می روید کفش می خرید. 

و می خندد. جگر مدیر عامل را !

- در قانون وزارت کار مقدار حق عائله مندی مشخص شده است. این همه نیست. و در قانون وزارتخانه  از "ارتباط نوع مصرف حقوق با اضافه کردن" حرفی زده نشده است.

- ما قوانین وزارتخانه را رعایت کرده ایم. در لیست وزارتخانه و دارایی شما و ن. یک اندازه حقوق می گیرید.

حق با مدیر عامل است. شرکت شما دو لیست دارد. لیست صوری و لیست حقیقی. در لیست صوری همه شما حداقل حقوق تعیین شده توسط وزارت کار را می گیرید. در آن لیست ٬همه زن ها و مردها یکسان دیده می شوند. زنان و مردان برابر! ولی در لیست حقیقی شما دو سوم آقای مهندس حقوق می گیرد. ( برگرفته از کتاب چگونه قانون را با جایش دور بزنیم . صفحه ۶۷ ) غصه نخور.. تو که قرار نیست نان خانه را بدهی ؟ شوهر هم که بکنی او خرجت را می دهد . برو کفشت را بخر !

۶. جنسیت خط اتوبوس سازی !

امروز قرار است بروید بازدید خط اتوبوس. بعضی از قطعات که استانداردش را تدوین می کنید نمی دانید اصلن کجا اتوبوس قرار می گیرند؟ در ایران خودرو خدمت آقای مهندس ن. ٬ که قرار است راهنمای شما باشند ٬نشسته اید. ایشان می گویند :

- شما می خواهید تشریف نیاورید خط؟ سختتان می شود؟

لابد آقای مهندس توانایی این را دارند که خط را بیاورند خدمت شما . بی بی دی ٬ با بو دی ٬ بو! سابقه آقای مهندس ن. را دارید. ایشان مرتبن شما را لوس می کنند. وقتی می خواهید در قندان را بردارید. می گویند : " خانم مهندس برای شما سنگین است ٬ اجازه بدهید کمکتان کنم ."

- نه سختم نمی شود. خط تولید است دیگر.

- نه٬ باور بفرمایید با خط پژو فرق دارد. زمینش گریسی است. چاله دارد. خدای نکرده اذیت می شوید. برای یک خانم٬ خط مناسبی نیست. کفشتان خراب می شود.

- ممنون.. اذیت نمی شوم. کفشم هم خراب نمی شود. می شود برویم؟

آقای مهندس آ.ج. که کنار شما نشسته است ٬ ریز می خندد و سکسکه می کند. شما به خطوط مناسب برای خانمها فکر می کنید. فکر کنید ! بجایی نمی رسید چون من قبلن فکر کرده ام.

 

۷. نوار بهداشتی ٬ محرمانه!

فرض کنید ٬شرکت شما در یک ساختمان مسکونی واقع است. ساختمان مسکونی سه خوابه هم یک دستشویی بیشتر ندارد. البته یک حمام هم دارد که شده انبار قطعه. شما و آقایان از یک دستشویی استفاده می کنید. این دستشویی سطل آشغال ندارد.

 چرا ؟

چون ممکن است خانمها به اشتباه نوار بهداشتی خود را در آن بیاندازند. شما یکبار از جیب خودتان سطل زباله دردار و غیر شفاف خریده اید ٬ ولی گفته اند که نمی شود که در دستشویی بگذاریدش .

چرا ؟

کی خالیش کند؟ آقای ی. که مسئول نظافت و چای و نقد کردن چک است. نه ایشان نمی توانند سطلی که تویش " چیز " خانمها هست را تمیز کنند. اگر خود خانمها تمیز می کنند ٬ اشکال ندارد ٬ بگذاریدش !شما خانمها هفت نفر هستید. همه می گویند نه ما خالی نمی کنیم. شما هم که نمی توانید مرتب سطل مردم را خالی کنید. پس منصرف می شوید. تصمیم درستی گرفتید خانم مهندس الف.!  شما هم مثل همه  باید نوار بهداشتی مصرف شده را ٬ بعد از کلی استتار  بزنی زیر بغلت و بیاندازی در سطل زباله آشپزخانه . درست است کار بهداشتی نیست ولی عفیف تر است.

فرض کنید یک بعد از ظهر گرم تابستان است. مثلن مرداد ماه. شما دارید کار می کنید و چرت هم می زنید. آقای مهندس م.ق . سراسیمه آقای ی. را صدا می زند. به مکالمه گوش دهید.

- بله مهندس جان؟

- یک "چیز" افتاده روی زمین دستشویی.

آقای ی . می رود و چیز را بر می دارد. و " چیز " چیزی نیست جز پوست نواربهداشتی. ( نوار بهداشتی های مدرن در کیسه های شیک صورتی و سبز و زرد و آبی عرضه می شوند ). همه خانمهای شرکت را به اتاق مدیر اداری می خواهند. مدیر اداری خانم ک.الف. از همه شما خواهش می کند که بیشتر مواظب باشید. خانم مدیر اداری می گوید که خیلی هم شرمنده شده است و ما الان چگونه می توانیم به صورت آقایان ی. و مهندس ق.  وباقی نگاه کنیم. شما از آنجا که هنوز به مبارزه معتقدید خواهید گفت :

- خوب یک سطل بگذاریم در دستشویی !

- الف جان. کوتاه بیا. توالت مشترک است . باید رعایت کنیم .

و شما رعایت خواهید کرد. از جلسه "پوست نواربهداشتی و عواقب آن " که بیرون می آیید ٬ آقایان پیراهن چهارخانه٬ دارند می خندند. شما فکر می کنید ٬ اینها نمی دانند که خانمها عادت ماهانه می شوند؟ کجای این مساله خنده دار است؟ فکر کنید. فکر کردن ورزش مغز است .

 

پی نوشت قرمز : این نوشته به احتمال قوی یک داستان است... اگر در باز کردن کد اسامی .. آشنا از آب در آمدید با شخصیتها ٬ مکان یا زمان.. تصادفی بوده!!!  

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:41  توسط پیاده  | 

 

۳. فضایی بدون دیوار

خانم مهندس الف.الف. خوشبختانه ٬در محیط کار شما دیوارها را برداشته اند. دیگر مثل ادارات دولتی اتاق خانمها و آقایان ندارید. در شرکت شما حتی دیوار کوتاه جدا کننده هم نیست. تصور کنید که میز کار شما در سالن پذیرایی یک خانه سه اتاق خوابه است. باقی همکاران مهندس شما هم در این سالن کار می کنند. کسی نمی خواهد شما را از هم جدا کند.

ساعت دو بعد از ظهر روز شنبه است. خانم مهندس الف. ت. با مدیرعامل رفته اند ماموریت مهم اداری ! خانم الف. ت. خواهر رییس شما امروز مرخصی گرفته است. در سالن پذیرایی شما تنها خانم هستید. آقایان دور میز آقای مهندس م.م. جمع شده اند. مهندس م.م. خاطراتش را از بازرسی کارخانه کمک فنرسازی در رشت تعریف می کند.

- اولش قر آمد ولی زود راضی شد.

- کجا بردیش ؟

- هتل.

- قبول داری مثل ژلست .

همه می خندند. تو سرت را بالا نمی آوری. گردنت خشک شده است. فکر می کنی که از سالن بروی بیرون. بروی اتاق تایپیست ها. ولی تو می خواهی که مبارزه کنی. بکن!

- خواهرش هم بود؟

- نه.. ولی این دفعه حتمن او را هم کنترل کیفیت می کنم.

- آره.. گواهی را بنویس بچسبان رویش.

از اتاق بیرون می روی. دلت دیوار می خواهد؟ می کشم برات !

 

۴.  تیتر بی تربیتی بود حذف شد!

مدیر عامل از شما خوشش آمده است. نه از آن خوش ها که یک مدیر خوب از یک کارمند خوب می آیدش. از آن خوشها که مستقیم مربوط می شود به یک مرد و یک زن. عیبش چیست ؟

الف : رییس محترم شما ٬ خانم مهندس ٬ که خیلی هم رییس خوبی بود. بسیار هم به شما کار یاد می داد ٬ حالا می تواند شما را دو نیم کند.

ب. خواهر خانم الف. ت. شما را که می بیند. فیس می کند. نامه های شما را تایپ نمی کند.

ج. آقای مدیر عامل برای شما عشوه می آید. دایم به بهانه های مریخی شما را به اتاقش می خواند. از شما می خواهد در را ببندید تا صدای بیرون اذیتتان نکند. می گوید چرا نمی نشینی ؟  و حالا لیستی از بهانه ها :

-  هفته پیش شما کاغذ A4  خیلی مصرف کردید؟ چرا؟

- گرمته؟

- وقتی با کارفرما ( دوستان ایران خودرویی ) حرف می زنی سعی کن دماغت را بالا نکشی؟

- خودکار بیک من را ندیدی؟

شما می دانید که بیرون از این در رییس شما دارد خود زنی می کند. از اتاق که بیرون می آیید. منشی که دارد موهای زیر پوستی اش را در می آورد ٬ به شما لبخند می زند.این لبخند معنی می دهد : "بورتوس تو هم ! " وارد سالن می شوید. خانم مهندس الف.ت. گریه کرده است. می پرسی چه شده است؟ بلند می شود. می دود بیرون ( از دویدن منظورم خود دویدن بود ٬نه هروله کردن ) و وسط راهرو غش می کند. همه خانمهای تایپیست و بایگان بیرون می دوند. صدای شیون شرکت فنی و مهندسی و مشاوره را پر می کند. آقایان پیراهن چهار خانه از خنده غش کرده اند. شما به حل مشکلات فنی کاربراتور پیکان فکر می کنید. شاید باید استعفا بدهید. ولی شما هنوز به تئوری پاک نکردن صورت مساله معتقدید. خوش بگذرد دوست من !

ادامه دارد ...

 

پی نوشت : پیاده رو یک ساله شد.

پی نوشت قرمز : این نوشته به احتمال قوی یک داستان است... اگر در باز کردن کد اسامی .. آشنا از آب در آمدید با شخصیتها ٬ مکان یا زمان.. تصادفی بوده!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:19  توسط پیاده  | 

 

گردهمایی زنان در تاریخ بیست و دوم خرداد ابتدا من را هیجان زده کرد. بعد به ده دقیقه نکشید که آرام شدم.دقیق یادم هست . داشتم چایی می خوردم با یک نصفه شیرینی و با دست سومم هم داستانی می نوشتم در مورد یک مرد و یک فاحشه مرده. داستانم را نصفه رها کردم. البته انتهایش را بدخط گوشه کاغذ نوشتم تا بعدن یادم نرود . و فکر کردم. و باز فکر کردم. به برابری . در خیلی از جاها ظاهرن به برابری رسیده ایم. ولی در باطن ٬ فرهنگ را چه کنیم ! چقدر زمان خواهد برد؟

یک داستان:

۰. نقطه شروع برابری :

فرض کنید اسم شما خانم مهندس الف.الف است. تازه فارغ التحصیل شده اید و طبیعی است که خیلی حالت خوبی نسبت به کلمه خانم مهندس در خودتان حس می کنید. بعد از دختر عموی مامان که در آمریکا زندگی می کند ( و راست و دروغ مهندس بودنش را خدا می داند) ٬ شما اولین زن مهندس زنده و قابل لمس فامیل هستید. آفرین بر شما. شما برای بیشتر مهندس بودن باید کار کنید. شما پا به پای پسران همکلاسی جوشکاری و تراشکاری کرده اید. پس شما به تبعیض جنسیت در مورد کار معتقد نیستید. باز هم براوو.

۱.  مصاحبه :

امروز مصاحبه دارید. در یک شرکت مهندسی و مشاوره و .. بنام ف.ه . مقنعه مشکی. مانتو مشکی. شلوار پارچه ای مشکی. کفش واکس زده مشکی. ابروان مشکی. مژه مشکی. فرمها را پر می کنید. خانم منشی زیر میز موهای زیر پوستی را با سنجاق ته گرد از پایش در می آورد. بعد از هر مو می گوید اووف!  متنی را که برای ترجمه به شما داده اند ترجمه می کنید. درود بر شما. ده دقیقه به در و دیوار نگاه می کنید. آقایان مهندس پیراهن چهار خانه به بهانه های مختلف می روند و می آیند. شما با ناخن ساقه پیچک را زخمی می کنید و ته خودکار بیک را در می آورید و سر جایش می گذارید. و باز در می آورید. اووف!

- خانم  الف.الف بفرمایید. ( خانم منشی دوست ندارد شما را مهندس خطاب کند)

در اتاق مصاحبه آقایان مهندس م. م رییس گروه قطعات مکانیکی و آقای مهندس م.م رییس گروه قطعات برقی نشسته اند. به گرمی با شما احوالپرسی می کنند. زنده باد برابری! دو سه بار هم به شما می گویند خانم مهندس و شما خوشتان می شود. از شما جنس چند قطعه و روش تولیدش را می پرسند. جواب می دهید. درود بر شما. آقای م.م. می پرسد :

- خانم مهندس الف الف شما ده سال دیگر خودتان را کجا می بینید.

کمی فکر می کنید . می گویید:

- رییس یک واحد تولیدی.

اشکال ندارد. شما تازه کار هستید. ولی آقای م.م. تازه کار نیست . او شما را تصحیح می کند.

- شایدم خانه شوهر!

هردو م.م. ها می خندند. ( دوپونت و دوپونط). شما کنار ناخنتان را با آن یکی ناخن می کنید تا بعدن سر فرصت بجوید. م.م . دوباره سوال می کند.

- خوب. خانم الف . بجز کار به چیزهایی علاقه مندید؟

- منظورتان چیست؟ ورزش ؟

- ورزش. هنر.. شعر .. اهل کتاب یا فیلم هستید؟

درست حدس زده اید. آقایان م.م. حالا حس می کنند اینجا کافی شاپ است. با خودتان فکر می کنید . مهم نیست. بگذار این کار را بگیرم دیگر ریخت این دوتا قندک ( کپی رایت هیدی!) را نخواهم دید. پس برایشان از کتابهایی که خوانده اید حرف می زنید. از موسیقی. از تئاتر. خیلی هم از کتابهای سخت مثل بورخس و وابستگان حرف نمی زنید. محتاط جلو می روید تا خدای نکرده اطلاعان شما از م.م ها بیشتر جلوه نکند. بامداد خمار  مرز کتابیست٬ که آنها آمده اند. پس یک ساعت راجع به کتاب بامداد خمار حرف می زنید. موقع خداحافظی  م.م ها می گویند. با شما تماس می گیریم. نترسید. حتمن تماس می گیرند!

۲. کار در محیط برابر:

دیدید گفتم. شما استخدام شدید. ابروی کمان و زبان چرب بر هر درد بی درمان دواست. البته دلیل دیگری هم دارد. رییس مستقیم شما یک خانم مهندس است به نام خانم الف.ت. . ایشان دوست دختر مدیر عامل هستند. مدیر عامل غیرتی هست. دوست ندارد خانم مهندس الف.ت. با یک مرد مستقیم کار کند. فلذا خانم الف. ت. ساندویچ شده است بین شما که زیر دستش هستید. و خواهرش که امور اداری مجموعه کوچک سه نفری شمارا انجام می دهد . از بالا هم که متصل است به مدیر عامل مهربان مهندس والا مقام استاد س.م. خوب حالا اگر می توانی زیر آبی برو!

کار شرکت پرواز دادن آپولو است. ایران خودرو دارد چندین خودرو را مونتاژ می کند . یا پوست این را می گذارد روی موتور آن . یا بعد رنسانسی با اختراع سپر جوشن به رنگ سفید همه را انگشت به دهان می کند. آنوقت این شرکت شما در انجام کارهای خورده که دور از شان ایران خودرو است ٬ ایشان را یاری می کند. کارهای خورده عبارتند از :

اندازه گیری قطر نمد کفی پیکان . اندازه گیری رزوه پیچ و تطبیق آن با استاندارهای بین الملی . اگر تطبیق نکرد تدوین یک استاندارد هر دمبیل که پیچ تولید شده در آن بگنجد. این دقیقن کار شماست. تدوین استاندارد برای قطعات غیر استاندارد. من افتخار می کنم به شما.

ادامه دارد ... 

پی نوشت قرمز : این نوشته به احتمال قوی یک داستان است... اگر در باز کردن کد اسامی .. آشنا از آب در آمدید با شخصیتها ٬ مکان یا زمان.. تصادفی بوده!!!

 

  

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1385ساعت 23:29  توسط پیاده  | 

 

ساعت می تواند یازده و سی دقیقه شب باشد. من حتمن از ورزش بر می گردم. صورتم سرخ است و عرق کرده ام. لابد دلم یک نوشیدنی خنک می خواهد. مغازه آن مرد هندی باز است. به سمت دیگر خیابان می روم. باد گرم و مرطوب به صورتم می خورد. جایی سگی پارس می کند. خنکی فلز را روی شقیقه عرق کرده ام حس می کند. انگار که صورتت را به میله ایستگاه اتوبوس بچسبانی. همه این فکر ها می تواند در کسری از ثانیه در ذهن من ایجاد شود. کسی می گوید : اگر تکان بخوری مغزت را می ریزم کف پیاده رو. چیزهای دیگری هم خواهد گفت. کیف پولم را بالا می آورم. دلم می خواهد صورت مرد را ببینم. مرده شور هالییود را ببرند. حس می کنم مرد شبیه فارست وایتیکر ( بازیگر گست داگ ) است یا شاید سامول جکسون ( بازیگر پالپ فیکشن ). دلم می خواهد عمق چشمهایش را ببینم. اسلحه را بیشتر فشار می دهد. خودم را می بینم که در کف پیاده رو دست و پا می زنم و لثه هایم ترک خورده است. باز هم چیزی می گوید. من هنوز به لهجه آفریقایی- آمریکایی عادت نکرده ام. تفنگ را بیشتر فشار می دهد. شاید پول نمی خواهد. شاید می خواهد من را ببوسد. " می توانم شما را ببوسم" . می گویم " parden me" . برای حرف زدن با یک قاتل بالقوه خیلی لفض قلم حرف می زنم. جمله اش را تکرار می کند. نمی فهمم. دیگر باور کرده ام. این مرد برای من آیه ای از انجیل نخواهد خواند یا اصول سامورایی شدن. دلم می خواهد بخوابم. چرا در یک همچین لحظه سرنوشت سازی دلم می خواهد بخوابم. تفنگ روی شقیه من تکان می خورد. پس دست مرد می لرزد. از این همه فکر که می تواند در کسری از ثانیه در مغزم شکل بگیرد تعجب می کنم. کاش مرد مرا بغل کند. کیف پول را باز می کنم. بغض کرده ام. می گویم " همش همینه " دلم می خواهد اگر آخرین جمله ای در کار است به زبان مادری باشد. این دیگر خود غمزه وطن پرستی است. مرد کیف را می گیرد. تفنگ را برمی دارد. و می رود. بر می گردم. نگاهش می کنم. پسر سیاه پوستی است که شلوار جین گشاد و تی شرت سیاه گشاد و بلند به تن دارد. می نشینم روی زمین. به مادرم فکر می کنم.

 

حمید می گفت که چند شب پیش ٬ ساعت دوازده ٬ سر همین خیابان سی و چارلز کسی تفنگ گذاشته است روی شقیقه همکلاسیش و پولهایش را گرفته است. شاید من همان همکلاسی هستم.

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:42  توسط پیاده  | 

 

۱. در روایات هست که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. من از ماه ها قبل به فکر افتادم که اینجا را برای خودم سند بزنم. و باز هم در روایات هست که هرچیز که خوار آید روزی به کار آید. امروز می روم هر جا که بشود یک پیاده رو ثبت می کنم.

۲. قدمای بلاگ فا نویس. چه جور می شود کلی لینک اضافه کرد به این بلاگ فا. من که هر کاری می کنم. بیست تا بیشتر قبول نمی کند.

۳. آقای شرمن الکسی .. خدا شما را عزت دهد با این کتاب که نوشتید. بنده ۲ روز است که حمام نرفتم. غذا هم نپختم. ولی غذا خوردم.تا این کتاب تمام بشود٬  روی گاز برای مصرف یک ماه موشهای عزیز خوردنی است ٬بسکه گاز کثیف است و من وقت ندارم تمیزش بکنم. او هم وقت ندارد. روباطی می سازد که موشها را ببندد رویش و بچرخاند و عکس از اندرونشان بگیرد٬ تا سرطان موشها را درمان کنیم. و موشهای بیشتری داشته باشیم. و من مرتب تله با کره بادام زمینی ارگانیک بگذارم. و صبح ها موشهای گردن زده شده ٬ بی تومور ٬ را بیاندازیم در سطل موش . ولی آقای الکسی شما آخرشید. همان طور که ر.ق. ٬ همانطور که ونه گات و خیلی های دیگر. من هلاک این قبیله بازی شما شدم. می دانید که من خودم از آن قبیله بازهای معروف هستم. همانطور که شما و همانطور که ونه گات.

۴. مرد در صف سریع تر ( کسانی که کمتر از ده فقره خرید دارند) جلوی من ایستاده است. زنی که قبل از مرد است  در کیفش دنبال کوپن تخفیف برای خمیر دندان دو رنگ کلگیت سفید کننده می گردد. وقتی کوپن خیلی درگیر جزییات بشود ٬ پیدا کردنش هم سخت تر است. دستان زن می لرزد. عینکش را که می زند نصف کوپن ها می ریزد روی پیشخوان متحرک. فروشنده و زن دنبال کوپن می گردند. مرد من را نگاه می کند. من هم مرد را نگاه می کنم. مرد لبخند می زند. من هم لبخند می زنم. مرد به بسته دست من اشاره می کند.

- دوست داری؟ برنج.

- بله.

- من هم دوست دارم.

- ا.. چه جالب.

- یک تشابه دیگر هم داریم.

- چی؟

- که هر دو در انتخاب صف درست .. خیلی وضعمان خراب است.

من باید بخندم . می خندم. مجله ای بر می دارم. مرد خیره نگاهم می کند. منتظر است که نگاهش کنم و باز حرف بزند. کوپن پیدا می شود. زن فروشنده کوپن را جلوی دستگاه می گیرد. دستگاه بوق می زند. زن فروشنده می گوید.

- متاسفم. این کوپن اعتبار ندارد.

زن دوباره در کیفش دنبال عینک می گردد. عینک را به چشم می زند. خودش تاریخ کوپن را نگاه می کند. زن خمیر دندان را می گذارد و می رود. نوبت مرد است. فروشنده خرید مرد را حساب می کند. یک بسته آدامس هم بر می دارم. مرد می گوید :

- خیلی به هم شبیه هستیم. من هم این آدامس را دوست دارم. باید بیشتر همدیگر را ببینیم.

-  آره.. می دانی بزرگترین تشابه ما چی است؟

- چی ؟

- هر دو ازدواج کرده ایم.

دست چپم را بالا می آورم. به حلقه اش اشاره می کنم. پول را می دهد. کیسه هایش را بر می دارد.

لبخند می زند. می گوید :

" کاش اول تو را دیده بودم "

خمیر دندان پیرزن را هم بر می دارم و فکر می کنم٬ خوش به حال مرد ٬دندان طلا نیازی به سفید کننده ندارد.

۵. لطفن اگر وقت کردید و بلد بودید لینک پیاده رو را به اینجا تغییر بدهید.

 

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1385ساعت 10:59  توسط پیاده  |