افسردگی داشت. از دوازده سالگی که روسها وارد تبریز شده بودند. از همان موقع که فهمیده بود که دختر چهارم یک خانواده معمولی است که دلشان شدیدن پسر می خواسته . وقتی او بدنیا آمده ٬ خیلی خورده تو ذوق پدر و مادرش. خودش بزرگ شده است. دیگر لباسی برایش نخریده اند. هرچه بوده لباس خواهرهای بزرگتر بوده است. او ناخواسته به دنیا آمده است . مدرسه نرفته چون روسها در شهر بوده اند. در پانزده سالگی عاشق آقاخان ٬ پسر فرح السلطنه شده است. غلط زیادی! خدا عالم است که چقدر چشم سفیدی کرده تا زن آقا خان بیست ساله شده. آقا خان همه عمر منتظر بود که یک روز در بزنند و بگویند :بیا مرگ ما تیمسار بشو! ولی در نزدند. مادربزرگ شروع کرده به کار. حسادتش عامل پیشرفتش بود. دوست نداشت آنطور بماند. دوست داشت بیاید تهران. آمد. دوست داشت در امیریه خانه بخرد. خرید. بعد دوست داشت برود یوسف آباد. رفت. هفت ساله بودم که مادربزرگ عشق کارخانه داشتن بود. از کلمه کارخانه دار مور مورش می شد. کار کرد . هر چه داشت و نداشت فروخت و کارخانه خرید. در شهریار. آقا خان همه این روزها روبدوشامبر سیلک می پوشید و در استکان پایه نقره چای می خورد. آقا خان هم برای مادر بزرگ حکم وسایل خانه را داشت. شیک بود. عتیقه بود. به کلاس خانه می آمد. راننده شیکی بود. در زندگی مشترک تقسیم کار شده بود. همه چیز را مادر بزرگ تامین می کرد. آقاخان اصالت را می آورد.
خانه را هم عوض کرد. رفت سلطنت آباد. اسم جدید هم حاضر نبود یاد بگیرد. پاسداران از نظرش دهن پر کن نبود. آشپزی بدی داشت. آقا خان رفت. آقا خان دلش می خواست مردی کند. در خانه مادر بزرگ نمی شد. کار سختی بود. آقا خان که رفت افسردگیش بدتر شد. شاید عاشق آقاخان بود. شاید هم حرصش در آمد. شاید هم ربطی به آقاخان نداشت و قرار بود بعد از یائسگی اینطور بشود. سه بار سکته کرد. هربار زنده شد. خودش را دایم فیزیوتراپی می کرد. دوست نداشت زمین گیر بشود. هفده سال بعد از رفتن آقا خان زندگی کرد. وقتی می مرد خیلی لاغر بود. چهل کیلو. چند ماه آخر مرا یادش نیامد. ولی من او را یادم است!
به روز شد :
امروز چهارم مرداد هشتاد و پنج است . آقاخان هم امروز رفت. درست سه ساعت پیش. مادرم می گفت با همان بوی پیپ و موهای شانه شده. او هم سکته مغزی کرد. تا لحظه آخر با دست راست که هنوز کار می کرد می نوشت. نوزده سال است که آقا خان را ندیده ام. در عمق دماغم بوی آقاخان می آید. بوی اودکلنش و پیپش و کتابهایش. خیلی کتاب می خواند. اولین بار من بوف کور را سال دوم دبستان از کتابخانه او برداشتم و خواندم. به او گفتم که هیچی نفهمیدم . گفت اول راهنمایی که رسیدی دوباره بخوان. آخرین بار که دیدمش یک شب زمستانی بود. زمان موشک باران. برق رفته بود. ما یک چراغ گازی داشتیم و من در اتاق خودم با نور شمع مشق می نوشتم. او (پدر) آمد و غصه چشمهای من را خورد. پالتو پوشید و نمی دانم در ان شب تاریک از کجا مغازه بازی پیدا کرد و برای من هم یک چراغ گازی خرید و رفت. دیگر ندیدمش.



