تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

دیروز که رفته بودم خرید دم فروشگاه جاینت (Giant) یاد مادربزرگم افتادم. شاید بخاطر همه پیرزنهایی بود که موهایشان سفید بود. در خانواده مادری از همه آذری تر بود. لهجه غلیظی داشت. همه " ق"  ها را " گ " تلفظ می کرد. جالب است که او از همه بیشتر نمونه آمریکایی دارد با اینکه از همه کمتر تلاش کرد. اینجا همه زنهای همسن او ٬موهایشان مدل موهای او است و کفشهایشان. این کفشها . سفید یا کرم یا طوسی روشنُ٬ با بند یا بی بند خیلی مرا یاد او می اندازند. برای نسل خودش زیادی عصیانگر بود. فکر کنم همین شد که زود مرد. پنجاه سالش که شد ٬ دیگر موهایش را رنگ نکرد. موهایش کم کم یکدست سفید شدند. آنها را کوتاه می کرد و بین مو ها را های لایت (‌لو لایت !! )‌ خاکستری می کرد. صاحب سبک بود. نماز نمی خواند. تا آخر هم دین به خرجش نرفت و من نفهمیدم چطور زنی با سه نسل فاصله از من ٬ که کتابخوان هم نبوده ٬ که پدرش مذهبی و مادر و خواهرهایش چادری بوده اند ٬ جرات کرد به این صراحت کار خودش را بکند. می گفت همیشه می دانستم آقا خان می رود. پدر بزرگم را می گفت. همه سعیش را کرد که او نرود ولی او رفت. مادربزرگ خودش کار کرده بود. زن عجیبی بود با دسترنج کارش ( تولیدی پوشاک بچه داشت )‌ چند مغازه خریده بود. در خیابان شانزه لیزه . منظورش همین امیر اکرم خودمان است. عاشق این بود که یک زن پیشرو باشد. حتمن اگر سواد درست و حسابی داشت یک انجمنی چیزی عضو می شد. تا آخر حاضر نشد مانتو شکل همه بپوشد. تابستانها می رفت پارچه نخی گلدار و طرح دار (‌ مثل پارچه چادر نماز )‌می گرفت و از آن مانتو می دوخت. مادرم می گفت :‌مانتو های من در آوردی مامان. مادربزرگ همان من در آوردی ها را می پوشید. می گفت به جوانها گیر می دهند ٬به من ببینم کی گیر خواهد داد . (‌البته این ها را به آذری می گفت ). می گفت من افسردگی دارم و رنگ تیره افسرده ترم می کند.

افسردگی داشت. از دوازده سالگی که روسها وارد تبریز شده بودند. از همان موقع که فهمیده بود که دختر چهارم یک خانواده معمولی است که دلشان شدیدن پسر می خواسته . وقتی او بدنیا آمده ٬ خیلی خورده تو ذوق پدر و مادرش. خودش بزرگ شده است. دیگر لباسی برایش نخریده اند. هرچه بوده لباس خواهرهای بزرگتر بوده است. او ناخواسته به دنیا آمده است . مدرسه نرفته چون روسها در شهر بوده اند. در پانزده سالگی عاشق آقاخان ٬ پسر فرح السلطنه شده است. غلط زیادی! خدا عالم است که چقدر چشم سفیدی کرده تا زن آقا خان بیست ساله شده. آقا خان همه عمر منتظر بود که یک روز در بزنند و بگویند :‌بیا مرگ ما تیمسار بشو! ولی در نزدند. مادربزرگ شروع کرده به کار. حسادتش عامل پیشرفتش بود. دوست نداشت آنطور بماند. دوست داشت بیاید تهران. آمد. دوست داشت در امیریه خانه بخرد. خرید. بعد دوست داشت برود یوسف آباد. رفت. هفت ساله بودم که مادربزرگ عشق کارخانه داشتن بود. از کلمه کارخانه دار مور مورش می شد. کار کرد . هر چه داشت و نداشت فروخت و کارخانه خرید. در شهریار. آقا خان همه این روزها روبدوشامبر سیلک می پوشید و در استکان پایه نقره چای می خورد. آقا خان هم برای مادر بزرگ حکم وسایل خانه را داشت. شیک بود. عتیقه بود. به کلاس خانه می آمد. راننده شیکی بود. در زندگی مشترک تقسیم کار شده بود. همه چیز را مادر بزرگ تامین می کرد. آقاخان اصالت را می آورد.

خانه را هم عوض کرد. رفت سلطنت آباد. اسم جدید هم حاضر نبود یاد بگیرد. پاسداران از نظرش دهن پر کن نبود. آشپزی بدی داشت. آقا خان رفت. آقا خان دلش می خواست مردی کند. در خانه مادر بزرگ نمی شد. کار سختی بود. آقا خان که رفت افسردگیش بدتر شد. شاید عاشق آقاخان بود. شاید هم حرصش در آمد. شاید هم ربطی به آقاخان نداشت و قرار بود بعد از یائسگی اینطور بشود. سه بار سکته کرد. هربار زنده شد. خودش را دایم فیزیوتراپی می کرد. دوست نداشت زمین گیر بشود. هفده سال بعد از رفتن آقا خان زندگی کرد. وقتی می مرد خیلی لاغر بود. چهل کیلو. چند ماه آخر مرا یادش نیامد. ولی من او را یادم است!

به روز شد :

امروز چهارم مرداد هشتاد و پنج است . آقاخان هم امروز رفت. درست سه ساعت پیش. مادرم می گفت با همان بوی پیپ و موهای شانه شده. او هم سکته مغزی کرد. تا لحظه آخر با دست راست که هنوز کار می کرد می نوشت. نوزده سال است که آقا خان را ندیده ام. در عمق دماغم بوی آقاخان می آید. بوی اودکلنش و پیپش و کتابهایش. خیلی کتاب می خواند. اولین بار من بوف کور را سال دوم دبستان از کتابخانه او برداشتم و خواندم. به او گفتم که هیچی نفهمیدم . گفت اول راهنمایی که رسیدی دوباره بخوان. آخرین بار که دیدمش یک شب زمستانی بود. زمان موشک باران. برق رفته بود. ما یک چراغ گازی داشتیم و من در اتاق خودم با نور شمع مشق می نوشتم. او (پدر) آمد و غصه چشمهای من را خورد. پالتو پوشید و نمی دانم در ان شب تاریک از کجا مغازه بازی پیدا کرد و برای من هم یک چراغ گازی خرید و رفت. دیگر ندیدمش.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:48  توسط پیاده  | 

۱. شش ماه نیست که آمده است آمریکا. مثل قنسول انگلیس در ایران در سریال امیر کبیر فارسی حرف می زند. " من برای شما احترام را قایل خواهم کرد" . در فیلم ها دیده است که کسانی که انگلیسی شان خوب است (‌انگلیسی زبان هستند ) ٬ فارسی شان خراب است. فکر می کند این گزاره عکسش هم صدق می کند. گند زده است به فارسیش شاید که موثر افتد و انگلیسیش بلبل گون بشود. به من می گوید " من خیلی تو را میس کرد " !

۲ . لیوان چای دستم است. تلفن بین چانه و شانه ام است. چای می خورم. لیوان را روی میز می گذارم و شروع به سوهان کشیدن می کنم. آنطرف خط کسی از بی وفایی جنس ذکور می نالد. آنطرف خط کسی برای من می گوید که هزاران هزار خواستگار دارد. به آینه نگاه می کنم. اگر یک حوله به سرم پیچیده بود یا یک شال روی روسری روی سرم انداخته بودم٬ عین فیلم ها می شدم. او گریه می کند. به لیوان چای می گویم: " جان خودش.. سر دوماه عاشق شده.. عمرن .. پول عزیزم.. پول.. لیوان جان .. کیسه دوخته.. " به خودش نمی گویم. از این تصویر شکل سریالهای تلویزیون خوشم می آید. صدایم را توی گوشی زیر تر می کنم و می گویم :‌" بمیرم.. من درکت می کنم .. من حتمن بهش می گم " روی شین تاکیید می کنم. فرشتگان روی یک صندلی در اسفل السافرین یک کارت Reserve  می گذارند.  

۳. امروز روز شتره است . شتره به کسر شین و ت و ر یعنی بطالت. یعنی اینکه تمام روز کتاب دون کامیلیو بخوانی. پارچ پارچ چایی بنوشی. به مردگان ذهنت ایمیل بزنی و بگویی " من واقعن تو را میس کرد ". وبلاگت را با حرفهایی که هیچوقت نمی نویسی بروز کنی. عکس نگاه کنی. در خیابان راه بروی و آهنگ گوش بدهی و مانند یک احمق خوشبخت به مردم لبخند بزنی . بعد از ظهر هم بروی کافه یک دنیا One wolrd Cafe  و قهوه بخوری و جو زده بشوی. آیا این کلمه واقعا وجود دارد؟ در ادبیات من که بشدت وجود دارد و کاربرد هم دارد.

۴. داستان بلند تقریبن تمام شد. خودم دوستش دارم. حتی بعضی از شبها قبل از خواب می خوانمش. عجب! همه اش را اینجا نخواهم گذاشت. ولی چند قسمت از وسط و آخرش را می گذارم. کلاس تایپ نصرت میروم. دوره که تمام شد ٬ تایپم هم خوب شد ٬ همه اش را می گذارم. من هلاک این آنونس دادن های خودم شدم.

۵. همین!

 

 

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1385ساعت 9:47  توسط پیاده  | 

(۲)

قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا در شمال غربی گینه ٬ در نزدیکی شهر بوکه (Boke) زندگی می کنند. رییس قبیله سی گوا تو ویت سینیور در دانشگاه کیپ تاون درس خوانده است. سی گوا تو ویت سینیور مطالعات گسترده ای در زمینه تلاش بی وقفه بشریت - دانشمندان - برای کشف دارو های ضد بیماری و افزایش دهنده طول عمرانسان ٬ داشته است . در دانشگاه درسهای زیادی تدریس می شده اند که مفصلن در مورد ازدیاد بی رویه جمعیت و عواقب آن می نالیدند. بیکاری ٬ محدود بودن منابع ٬ بالا رفتن آمار جرم٬ جنگ و هزار درد دیگر که اگر اکثر آدمها ٬ مثل آدم می مردند٬ شاید اینجور نمی شد. پدرش - سوا تو وینتا - دوست داشت که او مرد فهمیده ای باشد یا حداقل مثل اجدادشان آدم خوار - کانیبالیست -  نباشد.

 (یک توضیح کوتاه در مورد اجداد :‌بعد از حکم ملکه اسپانیا در مورد مبارزه با کانیبالیسم ٬مخصوصن در بین انسانها٬ اجداد سوا تو وینتا حسابی به درد سر افتادند. ملکه ایزابلا دستور داد  هرکس را که آدم بخورد بکشند. روش بسیارلطیفی بود برای مبارزه با یک کار غیر لطیف. به هر حال اجداد آدمخوار حسابی از عملکرد خودشان شرمنده شدند و سعی کردند که رفتار مناسب تری داشته باشند. )

پدر سی گوا تو ویت سینیور ٬ همیشه دوست داشت پسرش کفش بپوشد. هر وقت گرسنه شد  دنبال غذا نرود ٬ بلکه همیشه  دنبال غذا برود و مرتب غذا را انبار کند و حسابی چاق بشود.و حداقل دو بچه فهمیده داشته باشد. او می خواست سیر تکاملی بشری ( Evolution) را در سه نسل با زور بچپاند. از جد آدمخوار با دماغ سوراخ شده تا یک جنتلمن رنگیین پوست با کراوات زرد.

سی گوا تو ویت سینیور در سفرش به پکن ٬ پاک دیوانه شد. چرا ملتی که از زور بی غذایی هر چیزی - از خزه تا کرم - را می خورند ٬ همدیگر را نمی خورند ! ؟ روش بهتری است. از یک طرف این همه آدم در خیابان نمی لولند و از طرف دیگر هم آدم گرسنه نمی ماند. فکرش را بکن ٬ منبع غذایی در خیابان راه می رود. یک یخچال یا یک گاوداری بزرگ. خیلی فکر کرد. احتمالن اگر شما این روز ها ٬ سی گوا تو ویت سینیور را در یک مهمانی کوچک قبیله ای در حال رقص سنتی ببینید ٬ نخواهید فهمید که او چقدر فکر کرده است. او به این فکر کرده است ٬ که باید به کمک کره زمین بشتابد. فهمیده است ٬که انسان٬ شدیدن٬ در برابر حیوانات دیگر مصونیت پیدا کرده است ٬ دیگر هیچ شکارچی طبیعی ندارد و شوخی شوخی از هرم غذایی خارج شده است. زنده باد تفنگ ! سالی یکبار یکنفر را خرسی یا شیری می خورد. معمولن هم اتفاق به این سادگی ها نیست. انسان زبان بسته ٬ عاشق طبیعت ٬ می خواسته است که توله خرس را با چیبس پنیری تغذیه کند٬ - زن انسان مظلوم هم چلیک چلیک عکس می گرفته - که مادر خرس ناراحت شده و زده دمار از روزگار انسان مهربان در آورده است. البته حتمن ظرف سه روز خرس مادر٬ به جرم هاری بوسیله جنگل بانان غیور کشته شده است و الان در موزه اوهایو ٬بصورت خشک شده ٬ به بازدیدکنندگان تبیلغ چیبس پنیر نشان می دهد. همین انسان مهربان ٬ در برابر بیماری با دارو و در برابر بلایای طبیعی با بتون مصونیت پیدا کرده است. همینطور می شود که میانگین طول عمر انسان روز بروز بالاتر می رود و جمعیتش هم مرتب بیشتر می شود. و بوم!

روزی سی گوا تو ویت سینیور در حیاط دانشگاه با دو دست آمریکایی و فرانسوی اش نشسته بود تا تکالیف دانشگاهیشان را بنویسند. تکلیف یک مقاله تحقیقی بود٬ در مورد جنگهای قرن بیست و بیست و یک - محدود شده بود به جنگهای روی کره زمین . خیلی جنگ بود.  جنگ جهانی دوم ٬ ویتنام ٬ جنگ جهانی اول ٬ دومین جنگ ژاپن و چین  ٬ دومین جنگ کنگو و برو تا آخر. پر از رقمهای دهن پر کن در مورد کشته ها. شصت و دو میلیون ٬ دو میلیون و سیصد ٬ پانزده میلیون ٬ بیست میلیون ٬سه میلیون و هشتصد و برو تا آخر. دختر فرانسوی حسابی احساساتی شد. گفت :‌چقدر انسان رذل و احمق است. آخر چرا جنگ ؟ ‌موقع گفتن این جمله تکراری اشکی هم گوشه چشمش برق زد. پسر آمریکایی در حالی که سعی می کرد نوک خودکارش را که ٬موم زرد گوش به آن چسبیده بود ٬با  شلوار جینش پاک کند ٬ گفت :‌" امیلی ٬ اگر همین جنگهای تخمی نبود ٬ الان انقدر آدم کره زمین را برداشته بود که مجبور بودیم همدیگر را بخوریم . "

  سی گوا تو ویت سینیور به این جمله فکر کرد. همزمان به جمله " پیشگیری بهتر از درمان هست " ٬ هم فکر کرد٬ که روی قوطی کاندوم اهدایی از طرف سازمان مبارزه با اچ.آی.وی ٬نوشته شده بود. یک جنگ سادۀ خودمانی ٬ کلی دلار هزینه دارد. آلودگی هوا و زمین هم دارد. کلی هم آشغال غیر قابل بازیافت تولید می کند. از همه مهمتر اینکه ٬ مرده های جنگ آنجور که دلشان می خواسته است ٬ نمرده اند. بعضی از آنها حتی زندگی درست و حسابی هم نکرده اند. پسر بچه هفت ساله مرده ٬ چیزی از زندگی نمی داند. در قبیله اجدادی سی گوا تو ویت سینیور رسم بر این است که آدمها را فردای سالروز تولد چهل سالگیشان - اگر خودشان بدلیل دیگری نمرده بودند - می خورند. خیلی آرام و بی سر و صدا. انسان چهل ساله آنقدر فهمیده است که بفهمد وقت رفتن است. خودش را خوب می شورد.در صورت لزوم موهای زاید را هم می تراشد. یک معجون خوشمزه با طعم زعفران و عسل می نوشد. این معجون او را بیهوش می کند. یک نفر آرام خرخره اش را فشار می دهد. بدون اینکه خیلی دست و پا بزند و یا حتی چشمهایش را باز کند. چند بار مثل ماهی دهنش را باز و بسته می کند و خداحافظ شما ! به همین سادگی ! همه تلاشی که فرد برای مبارزه با مرگ می کند ٬ موقعی است که می خواهد بر اثر داروی بیهوشی خوابش نبرد. او می داند وقتی خوابید همه چیز تمام است. او می رقصد . بالا و پایین می پرد. حرف می زند. و تا آنجا که می تواند از دقایق آخر لذت می برد. دیگران هم به او کمک می کنند. طبل می زنند. آواز می خوانند. ولی او به هر حال می خوابد. این روش از نظر سی گوا تو ویت سینیور خیلی بهتر از جنگ یا هر کوفت و زهر مار دیگر است. او این روش را برای مجلس کشورش بعنوان یک طرح مطرح خواهد کرد. در اوج ناباوری و مخالفت مجامع بشر دوست بین المللی٬ طرح تصویب خواهد شد.

 

(۳)

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:37  توسط پیاده  |