تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

(۱)

مرد داستان من گریه می کند. بنا بر توصیه ر.ق مرد داستان باید اسم داشته باشد ٬ تا تبدیل به یک شخصیت بشود. مرد را امین درودیان می نامم. ر.ق گفته است باید راجع به شخصیتهایم بیشتر حرف بزنم تا از مرز نمایشنامه به داستان بگذرم. امین سی و دوساله است. قد متوسط و  چند سالی می شود که پیشانیش بلند و بلند تر می شود. جلوی موها مثل یک هفت مانده و کناره مانند دو هشت عقب نشینی می کنند. امین مهندس مکانیک است و دو سال است که به این شهر سرد آمده است . ر.ق در مورد مکان و زمان هم حساسیتهای خودش را دارد. تورنتو. امین در تقاطع خیابان یونگ و بالیول زندگی می کند. من - که نویسنده این داستان هستم - کسی را در تورنتو نمی شناسم که در تقاطع یانگ و یک جای دیگر زندگی نکند. زن امین ٬ نسیم ٬ بیست و نه ساله است. او باسن بسیار بزرگی دارد که اصلن قشنگ نیست. من از آن دسته نویسنده ها نیستم که به قیافه و هیکل شخصیت هایم کاری داشته باشم . برای من واقعن مهم نیست. من این را نوشتم چون برای نسیم مهم است. نسیم رضوی فکر می کند که همه آدمها به باسن او فکر می کنند. این را شما نخواهید فهمید ولی من می دانم. چون من نسیم را خلق کرده ام. اگر کسی به نسیم آدامس بدون قند تعارف کند ٬ نسیم آن را اشاره  غیر مستقیم به باسنش و توهین مستقیم به خودش می داند.

تورنتو شهر سردی است. هر جانور خونگرمی این را می فهمد. گاهی اولین برف در ماه اکتبر روی زمین می نشیند و آخرین برف اواخر آپریل گورش را گم می کند. امین به دوستش می گوید :‌ نورت یورک خیلی جای بی خودی است. پر از ایرانی جواد است. دوستش هم تایید می کند. دوست امین ٬ رضا ٬ ساکن یانگ و دیویس ویل است. یک کوچه بالاتر  از خانه امین. آقای ر.ق می دانم که دارم زیاده روی می کنم. گندش را در می آورم. ولی من آعتقادات خودم را دارم . یا رومی روم ٬ یا زنگی زنگ. آدمها یا بی سر و صدا ٬ بی نام ٬ بی شکل در قصه های من می آیند و می روند٬ یا اینجور فیها خالدونشان را وسط می کشم.

داستان از گریه امین شروع نمی شود. داستان از اینجا شروع می شود که نسیم در یک عصر بسیار سرد ٬ خانه را ترک می کند و برای همیشه به خانه رضا می رود. من همه قصه را اولش می گویم که اگر برایت جالب نیست بروی دنبال یک کار مهمتر . امین کاغذ زرد روی یخچال را می خواند. امین من برای همیشه رفتم. می دانی که کجا . خسته شدم . فکر می کنم نامه های قهر زنها خیلی کلیشه ای شده است. باید یک فکر اساسی برای نامه های قهر بکنیم. امین پوتینهایش را می پوشد. شال گردن ٬ کت ٬ دستکش. می رود چند خیابان بالاتر. شراب می خرد. کمی فروشگاه را می گردد. بر می گردد خانه. لباسهایش را در می آورد ٬ بطری را باز می کند. و حالا چشمهایش نمناک می شوند. نسیم و رضا در یک کیلومتری امین ٬ روی کاناپه دراز کشیده اند. رضا کمی تکان می خورد.

 نسیم می پرسد :‌راحتی؟

رضا :‌آره..

نسیم به باسنش فکر می کند و کمی هم به امین. حس می کند هیچ چیز عوض نخواهد شد. ولی اینطور نیست. نسیم یک سال دیگر در یک کار داوطلبانه در گینه بوسیله یک قبیله آدمخوار بنام سی د (‌به کسر) را دیوا ربوده خواهد شد. قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا خیلی چربی زن  و گوشت کف دست مرد را دوست دارند. این دو در قبیله غذاهای اشرافی محسوب می شوند. آنها همه زنان چربی ساز قبیله خود را خورده اند و بر اثر فلسفه انتخاب اصلح در طبیعت (Natural Selection)‌ همه زنها های قبیله نی قلیونی شده اند. آنها نسیم را برای اصلاح نژاد نگاه می دارند و او را نمی خوردند.  نسیم با رییس قبیله - سی گوا تو ٬ که آخرین بازمانده مردانی است که کف دستشان گوشت دارد-  ازدواج خواهد کرد. و دوازده بچه خواهند داشت.

همه قصه به همین سادگی و مزخرفی است. مساله داستان ابدن خیانت و این حرفها نیست. مساله باسن نسیم است که راوبط او را با آدمها تعیین می کند. در مورد رضا و امین خیلی نخواهم نوشت. من مرد نیستم و معمولن با شخصیتهای مرد داستانهایم خیلی همزاد پنداری ندارم. آنها را در حد تیپ نگاه خواهم داشت. ولی نسیم را نه.  نسیم لیسانس زبان انگلیسی دارد. در یک فروشگاه خیلی بزرگ بنام بی (‌به کسر ب)‌کار می کند. فروشنده قسمت لوازم خانگی است. از چهارده سالگی کناره های باسنش رشد کرده است. کمرش باریک است. کم کم از پشت به حجم باسن اضافه شده است. باسن حتی پایینتر آمده و حتی روی رانها هم رخته کرده است. او از هفده سالگی کناره های باسنش را روزی چهل دفعه به دیوار کوبیده است. امین یکبار گفته است :‌ دامن بیشتر از شلوار به تو می آید. نسیم فکر می کند اگر بجای باسن ٬ شکم داشت ٬ حداقل می توانست گاهی نفسش را حبس کند و شکمش را کوچک کند. ولی باسن اصلن قابل کنترل نیست. تلویزیون ٬ رادیو٬ مجلات مرتب از لاغری ٬ داروی لاغری ٬ دستگاه لاغری قسطی ٬ کلینیک لاغری ٬ دوقلو های لاغر و هنرپیشه های چهل کیلویی حرف می زنند.

 

(۲)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:36  توسط پیاده  | 

همسایه دست راستی من - خانم وایتمن - از صدای ویلون همسایه دست چپی من - کریس - متنفر است. وقتی کریس ساز می زند. خانم وایتمن با عصایش به دیوار اتاق من می زند. کریس چیزی از این جریان نمی داند. صدای عصا به خانه او نمی رسد.

در آسانسور را نگاه می دارم که خانم وایتمن سوار شود. در آسانسور دور می زند تا واکرش روبروی در باشد.

می گویم :‌ لابی ؟

 می گوید :‌اوهوم.

می گویم : این من نیستم که ویولن می زنم.

 می گوید : می دانم.

 می گویم : کریس است. همسایه کناری من. شماره ۱۱۱۱

می گوید :‌می دانم. تو هم کم سر و صدا نمی کنی!

می گویم :‌معذرت می خواهم. بیشتر سعی خواهم کرد که مزاحم شما نشوم.

می گوید :‌ولی آن پسر واقعن مزخرف می زند.

می گویم :‌بهتر نیست به خودش بگویید. شاید برود در سالن پایین تمرین کند.

چیزی نمی گوید. آسانسور می ایستد. آرام بیرون می رود.

 

کیسه های خرید را کنار در آپارتمانم روی زمین می گذارم. در کیفم دنبال کلید می گردم. کریس در صندوق پستی را می بندد. سلام می کنم.

کریس :‌سلام

من: چه هوای خوبی است امروز.

کریس : اوهوم.. کوپن خمیر دندان و خوشبو کننده زیر بغل. تو نمی خواهی ؟‌

من : نه . برای من هم گذاشته اند.

کریس :‌خوبه ..

من : خانم وایتمن.. آپارتمان ۱۱۱۳ وقتی تو تمرین می کنی ٬ خیلی عصبانی می شود. با عصا می کوبد به دیوار من.

کریس : درک. گور پدرش. مگر آن پتیاره گوشش هنوز می شنود.

من :‌حتمن. چون تا آرشه را می کشی .. شروع می کند به دیوار خانه من زدن.

کریس :‌خدا را شکر. من که چیزی نمی شنوم. وقتی ساز می زنم پاک کر می شوم. فقط صدای سازم را می شنوم.

من : خوش به حالت.

کریس : ‌البته وقتی نمی زنم٬ خوب می شنوم. تو هم کم سر و صدا نمی کنی !

من :‌ معذرت می خواهم. سعی می کنم ساکت تر باشم.

کریس : ‌کوپن خوشبو کننده زیر بغل خواستی به من بگو.

لبخند می زنم  و در آپارتمان ۱۱۱۲ را باز می کنم.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:35  توسط پیاده  | 

۱.از موش زیاد حرف زده ام. یک مثنوی هم داستان راجع به موش نوشته ام. مگر نه اینکه باید از دغدغه های ذهنی ام بنویسم. موش بر همه دغدغه های من غلبه کرده است.  پنج سانتیمتر ( دو اینچ ) است ( البته بدون احتساب دم) . خیلی رفتار غیر معقولی دارد. تصویر خودش را در کتری نگاه می کند و پوست پیاز می خورد. حس می کنم از دفعه اول که دیدمش چاقتر شده است. بخاطر آنهمه ته مانده کیک شکلاتی بود که ریخته بود کف فر. موقعی که می خواهم بروم به آشپزخانه در می زنم. تا اگر دارد عکس خودش را در کتری استیل نگاه می کند در برود. وقتی در آشپزخانه هستم مرتب آواز می خوانم یا در های کابینت ها را به هم می زنم ، تا فکر نکند من رفته ام و بیرون بیاید. آقای هیونگ برایش تله گذاشت. دو تا تله فنری با طعم کره بادام زمینی. روی تله کلی راجع به مزایای این نوع تله و روشهای استفاده اش نوشته اند. تله مثل گیوتین است. گردن موش را می زند. نه آنقدر که قطع شود. آنقدر که موش بمیرد و من عذاب وجدان بگیرم و روی کابینت پر شود از خون موش. چرا من این همه به موش فکر می کنم؟

۲. اولین تابستان است که قرار نیست ایران بروم. قرار نیست ببینمشان. مثل یک معتاد در حال ترک همه جایم درد می کند. همین.

۳. کریستین معتقد است که داستانها و فیلمهای ایرانی خیلی افسردگی آور هستند. برایش توضیح می دهم معمولن فیلمهای به زبان انگلیسی ترجمه می شوند که هنری باشند فیلم هنری هم که چیک فلیک ( تازه این کلمه را یاد گرفته ام.. یعنی آبدو خیاری نه به این غلظت .. مثل آثار دختر پسری هالیوودی ) نمی شود. فلذا می شود طعم گیلاس. کتاب هم همینطور. کریستین می گوید : " آهان "

۴.علم بهتر است یا ثروت؟

۵. همسایه بغل دستی ترد میل خریده است. در خانه اش را نمی بندد که هر که رد می شود ببیند. روی ترد میل راه می رود و با تلفن همراه حرف می زند. پابرهنه. نذر کرده است ، لابد !

۶. آقای سخنران ایرانی - که موهایش را از ته زده بود و خیلی جوجه کباب و کوکا دوست داشت- در جلسه دانشگاه گفت که ایرانی ها دو دسته اند . یک دسته موافقند که آمریکا به ایران حمله کنند. یک دسته هم مخالفند. ابعاد و نسبت دو دسته را نسبت به هم مشخص نکرد. آخر این چه طرز حرف زدن است. شاید دسته موافق پنج درصد باشند، یا برعکس. من سریع به بغل دستی آمریکاییم گفتم ،من که مخالفم. دکترایش را قرار است اگر خدا بخواهد از سوربون بگیرد.  آدمها دو دسته اند. یا پنج انگشتی یا شش انگشتی! این چه طرز دسته بندی است؟!

۷. آقای پایک - سرایدار دانشکده ریاضی محض - حوصله ندارد. وقتی می بیند دانشجویان دور هم در اتاق مذاکره نشسته اند و حرف می زنند ، حرف غیر درسی. وارد می شود. صندلی ها را - از زیر جوانان دانشجوی دوره دکترا - جمع می کند. گوشه اتاق روی هم می چیند . چراغ را خاموش می کند و می رود. اگر کسی چرت بزند. در ها را به هم می کوبد. اتاق دانشجویانی را که دوست ندارد تمییز نمی کند. آقای پایک حکومت خودش را دارد.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط پیاده  | 

اگر نخواهم تمرکز کنم٬ هیچ چیز جلو دارم نیست. نه این کتاب ٬ نه صدای سارا برایتمن. دلم می خواهد مرد میز بغلی را نگاه کنم. او دارد چیزی را تند تند تایپ می کند. او تمرکز کرده است. فکر می کنم. بهتر است کتاب را روی زمین بندازم. مرد سرش را بلند خواهد کرد. به چشمهایش نگاه خواهم کرد و لبخند خواهم زد.

 خواهم گفت :‌ببخشید٬ حواستون را پرت کردم.

خواهد گفت :‌نه..اینطور نیست.

خم می شود کتاب را از زیر پایش به من بدهد. نگاهی به جلد کتاب خواهد کرد.

خواهد گفت : سر بوگانوف .. نشنیده بودم.. نوشته کیست؟

خواهم گفت : نوشته خودش.. مثل آلبوم مدونا اثر مدونا

خواهد گفت ٬ فکر نمی کنم چیزی بگوید. خواهد خندید. یا لبخند خواهد زد.

به کتابم نگاه می کنم. امروز روز مناسبی نیست. سبیل هایم را بند نینداخته ام. ابروهایم هم جوانه زده است. از این فاصله معلوم نیست. ولی اگر بیاید سر میز من بنشیند٬ حتمن خواهد دید. آفتابی هم هست. اگر دست روی صورتم بکشد حسشان خوهد کرد.امروز روز مناسبی نیست. لباس زیرم هم مناسب نیست. اعتماد به نفس ندارم. جوراب هم پایم نیست. ناخنهای پایم نامرتب هستند. زیر بغل هایم.

سعی می کنم که تمرکز کنم روی کتابی که می خوانم. زنی که دو میز آنطرفتر ٬کنار میز مرد٬ نشسته است کتابش را روی زمین می اندازد. امروز روز مناسب آن زن است. مرد عکس العملی نشان نمی دهد. هدفون در گوشش است.از این فاصله معلوم نیست. زن خم می شود. کتابش را از زیر میز مرد بر می دارد. چقدر دلم برای آن زن می سوزد.

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط پیاده  | 

دشنه و سنگ ممکن است که استخوانهایت را خرد کند ٬ ولی کلمات هیچوفت به تو آسیب نخواهند رساند.

چاک پالانیوک نویسنده کتابهای کلوب دعوا (‌Fight Club ) و خفگی (Choke ) است. کتاب لالایی ( Lullaby ) خیلی معروف نیست. یا حداقل قدر بقیه معروف نیست. یا شاید اصلن معروف نیست. در هر حال کتاب خیلی خوبیست. جز دو سه فصل آخرش که من نفهمیدم چی به سر نویسنده آمد که ناگهان وارد قلمرو هری پاتر شد!

قرنها پیش ٬ ملوانها عادت داشتند در سفرهای طولانی ٬ یک جفت خوک را در جزایر متروکه به امان خدا رها کنند. یا یک جفت بز را ول کنند. در هر حال ٬ در سفر بعدی آنها ٬ جزیره تبدیل به یک منبع گوشت می شد. این جزیره ها دست نخورده بودند. آنها محل زیست و زاد و ولد پرندگانی بودند ٬ که هیچ شکارچی نداشتند. تخمهای این پرندگان در هیچ جای دیگر کره زمین نمی توانستند دوام بیاورند. گیاهان آنجا ٬ بخاطر فقدان دشمن ٬ بدون خار یا سم تکامل پیدا کرده بودند. بدون شکارچی و دشمن ٬ این جزیره ها حکم بهشت را داشتند.

در سفر بعدی ملوانان  به این جزایر٬ تنها چیز موجود ٬  گله های خوک و بز بود.

اویستر قصه را تعریف می کند.

ملوانان این کار را "  بذر گوشت افشانی "  می نامیدند.

اویستر می گوید. " این تو را یاد چیزی نمی اندازد؟‌ مثلن داستان آدم و حوا ؟"

در حالی که از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند ٬ می گوید ٬ " تو هیچوقت نمی دانی که کی خدا با کلی سس باربی کیو( barbecue) برخواهد گشت ؟ "  

راوی کتاب همه چیز را در زمان حال روایت می کند. راوی٬ لالایی آفریقایی را می داند که هرکس که آنرا بشنود ( نه بخواند ) می میرد. در طول داستان راوی کلی آدم بی مصرف ( Ass hole = من نمی دانم ترجمه اش به فارسی چه می شود. نه تحت الفظی .. قطعن بی مصرف نمی شود. چون عضوی که ذکر جمیلش رفت بسیار با مصرف است !! ) را به درک می فرستد. من تخیل نویسنده را به شدت تحسین می کنم. از همه مهمتر شخصیت پردازی های او را. راوی بیمار است. از صدا. او زن و دخترش را با این لالایی بدون اینکه بداند چه می کند٬ کشته است.

These music -oholics . These calm-ophobics

این موسیقی - معتادها. این سکوت - ترسها.

هیچکس نمی خواهد قبول کند که ما به موسیقی معتاد شده ایم. این ممکن نیست. هیچکس نمی تواند به موسیقی و تلوزیون و رادیو معتاد شود. ما فقط دلمان بیشتر می خواهد ٬کانالهای بیشتر ٬ صفحه نمایش بزرگتر و صدای بلندتر. ما نمی توانیم بدون آنها تاب بیاوریم ٬ اما نه ٬ هیچکس معتاد نیست. ما می توانیم هر وقت که بخوایم خاموشش کنیم.

 کسی می داند که آیا کتابی از او در ایران ترجمه شده است یا نه؟‌ خدا را چه دیدی شاید ( گاس copyright سر هرمس مارانا)  من کتابش را ترجمه کردم.

 

 

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1385ساعت 11:33  توسط پیاده  | 

سال نو مبارک.

یک شروع خوب. اولش را که خیلی دوست داشتم. باقیش را هم خودم دوست داشتی می کنم. ( حداقل سعی که می توانم بکنم) .

 

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1385ساعت 11:32  توسط پیاده  |