تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

۱.از موش زیاد حرف زده ام. یک مثنوی هم داستان راجع به موش نوشته ام. مگر نه اینکه باید از دغدغه های ذهنی ام بنویسم. موش بر همه دغدغه های من غلبه کرده است.  پنج سانتیمتر ( دو اینچ ) است ( البته بدون احتساب دم) . خیلی رفتار غیر معقولی دارد. تصویر خودش را در کتری نگاه می کند و پوست پیاز می خورد. حس می کنم از دفعه اول که دیدمش چاقتر شده است. بخاطر آنهمه ته مانده کیک شکلاتی بود که ریخته بود کف فر. موقعی که می خواهم بروم به آشپزخانه در می زنم. تا اگر دارد عکس خودش را در کتری استیل نگاه می کند در برود. وقتی در آشپزخانه هستم مرتب آواز می خوانم یا در های کابینت ها را به هم می زنم ، تا فکر نکند من رفته ام و بیرون بیاید. آقای هیونگ برایش تله گذاشت. دو تا تله فنری با طعم کره بادام زمینی. روی تله کلی راجع به مزایای این نوع تله و روشهای استفاده اش نوشته اند. تله مثل گیوتین است. گردن موش را می زند. نه آنقدر که قطع شود. آنقدر که موش بمیرد و من عذاب وجدان بگیرم و روی کابینت پر شود از خون موش. چرا من این همه به موش فکر می کنم؟

۲. اولین تابستان است که قرار نیست ایران بروم. قرار نیست ببینمشان. مثل یک معتاد در حال ترک همه جایم درد می کند. همین.

۳. کریستین معتقد است که داستانها و فیلمهای ایرانی خیلی افسردگی آور هستند. برایش توضیح می دهم معمولن فیلمهای به زبان انگلیسی ترجمه می شوند که هنری باشند فیلم هنری هم که چیک فلیک ( تازه این کلمه را یاد گرفته ام.. یعنی آبدو خیاری نه به این غلظت .. مثل آثار دختر پسری هالیوودی ) نمی شود. فلذا می شود طعم گیلاس. کتاب هم همینطور. کریستین می گوید : " آهان "

۴.علم بهتر است یا ثروت؟

۵. همسایه بغل دستی ترد میل خریده است. در خانه اش را نمی بندد که هر که رد می شود ببیند. روی ترد میل راه می رود و با تلفن همراه حرف می زند. پابرهنه. نذر کرده است ، لابد !

۶. آقای سخنران ایرانی - که موهایش را از ته زده بود و خیلی جوجه کباب و کوکا دوست داشت- در جلسه دانشگاه گفت که ایرانی ها دو دسته اند . یک دسته موافقند که آمریکا به ایران حمله کنند. یک دسته هم مخالفند. ابعاد و نسبت دو دسته را نسبت به هم مشخص نکرد. آخر این چه طرز حرف زدن است. شاید دسته موافق پنج درصد باشند، یا برعکس. من سریع به بغل دستی آمریکاییم گفتم ،من که مخالفم. دکترایش را قرار است اگر خدا بخواهد از سوربون بگیرد.  آدمها دو دسته اند. یا پنج انگشتی یا شش انگشتی! این چه طرز دسته بندی است؟!

۷. آقای پایک - سرایدار دانشکده ریاضی محض - حوصله ندارد. وقتی می بیند دانشجویان دور هم در اتاق مذاکره نشسته اند و حرف می زنند ، حرف غیر درسی. وارد می شود. صندلی ها را - از زیر جوانان دانشجوی دوره دکترا - جمع می کند. گوشه اتاق روی هم می چیند . چراغ را خاموش می کند و می رود. اگر کسی چرت بزند. در ها را به هم می کوبد. اتاق دانشجویانی را که دوست ندارد تمییز نمی کند. آقای پایک حکومت خودش را دارد.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط پیاده  | 

دشنه و سنگ ممکن است که استخوانهایت را خرد کند ٬ ولی کلمات هیچوفت به تو آسیب نخواهند رساند.

چاک پالانیوک نویسنده کتابهای کلوب دعوا (‌Fight Club ) و خفگی (Choke ) است. کتاب لالایی ( Lullaby ) خیلی معروف نیست. یا حداقل قدر بقیه معروف نیست. یا شاید اصلن معروف نیست. در هر حال کتاب خیلی خوبیست. جز دو سه فصل آخرش که من نفهمیدم چی به سر نویسنده آمد که ناگهان وارد قلمرو هری پاتر شد!

قرنها پیش ٬ ملوانها عادت داشتند در سفرهای طولانی ٬ یک جفت خوک را در جزایر متروکه به امان خدا رها کنند. یا یک جفت بز را ول کنند. در هر حال ٬ در سفر بعدی آنها ٬ جزیره تبدیل به یک منبع گوشت می شد. این جزیره ها دست نخورده بودند. آنها محل زیست و زاد و ولد پرندگانی بودند ٬ که هیچ شکارچی نداشتند. تخمهای این پرندگان در هیچ جای دیگر کره زمین نمی توانستند دوام بیاورند. گیاهان آنجا ٬ بخاطر فقدان دشمن ٬ بدون خار یا سم تکامل پیدا کرده بودند. بدون شکارچی و دشمن ٬ این جزیره ها حکم بهشت را داشتند.

در سفر بعدی ملوانان  به این جزایر٬ تنها چیز موجود ٬  گله های خوک و بز بود.

اویستر قصه را تعریف می کند.

ملوانان این کار را "  بذر گوشت افشانی "  می نامیدند.

اویستر می گوید. " این تو را یاد چیزی نمی اندازد؟‌ مثلن داستان آدم و حوا ؟"

در حالی که از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند ٬ می گوید ٬ " تو هیچوقت نمی دانی که کی خدا با کلی سس باربی کیو( barbecue) برخواهد گشت ؟ "  

راوی کتاب همه چیز را در زمان حال روایت می کند. راوی٬ لالایی آفریقایی را می داند که هرکس که آنرا بشنود ( نه بخواند ) می میرد. در طول داستان راوی کلی آدم بی مصرف ( Ass hole = من نمی دانم ترجمه اش به فارسی چه می شود. نه تحت الفظی .. قطعن بی مصرف نمی شود. چون عضوی که ذکر جمیلش رفت بسیار با مصرف است !! ) را به درک می فرستد. من تخیل نویسنده را به شدت تحسین می کنم. از همه مهمتر شخصیت پردازی های او را. راوی بیمار است. از صدا. او زن و دخترش را با این لالایی بدون اینکه بداند چه می کند٬ کشته است.

These music -oholics . These calm-ophobics

این موسیقی - معتادها. این سکوت - ترسها.

هیچکس نمی خواهد قبول کند که ما به موسیقی معتاد شده ایم. این ممکن نیست. هیچکس نمی تواند به موسیقی و تلوزیون و رادیو معتاد شود. ما فقط دلمان بیشتر می خواهد ٬کانالهای بیشتر ٬ صفحه نمایش بزرگتر و صدای بلندتر. ما نمی توانیم بدون آنها تاب بیاوریم ٬ اما نه ٬ هیچکس معتاد نیست. ما می توانیم هر وقت که بخوایم خاموشش کنیم.

 کسی می داند که آیا کتابی از او در ایران ترجمه شده است یا نه؟‌ خدا را چه دیدی شاید ( گاس copyright سر هرمس مارانا)  من کتابش را ترجمه کردم.

 

 

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1385ساعت 11:33  توسط پیاده  | 

سال نو مبارک.

یک شروع خوب. اولش را که خیلی دوست داشتم. باقیش را هم خودم دوست داشتی می کنم. ( حداقل سعی که می توانم بکنم) .

 

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1385ساعت 11:32  توسط پیاده  |