|
مرد سیال شده است روی پیشخوان. دستهایش تا آنجا که می شود از هم فاصله گرفته اند. لیوان را کمی عقبتر می برم تا دستش به آن نخورد. زیتون را با انگشت توی لیوان خفه می کنم. رها می پرسد : مسته؟ سرم را تکان می دهم. مرد سرش را از روی پیشخوان بر می دارد. رد گلهای برجسته پیشخوان روی صورتش حک شده است. مرد: به چه زبانی حرف زدید؟ من : زبان خارجی. مرد : چه زبانی؟ من: تبتی. رها می خندد. مرد می گوید : من می دانم که پارسی حرف زدید. می گویم از کجا می دانی؟ مرد می گوید :خودت یادم دادی... اسم من ایزاک است. یادت هست؟ اسم من ایزاک است را دوباره به فارسی تکرار می کند. به چشمهای آبی و موهای سفید و بور نگاه می کنم. دستش را روی دستم می گذارد. دستم را عقب می کشم. من مرد را قبلا جایی ندیده ام. چشمها را و سنگینی دستها شاید٬ ولی مرد را نه. رها کیفش را بر می دارد و می رود سر میز می نشیند. مرد نگاهم می کند. کتم را از پشت صندلی بر می دارم. به سمت میز می روم. رها می گوید : گیلاس مارتیتی را جا گذاشتی روی پیشخوان. می گویم : نه٬ دیگر نمی خورم.. فکر می کنم باید کم بخورم.. خیلی کم.
|
|
| |
|
موش مرده است. سرش تقریبن قطع شده است. مرد سرایدار با موهای زرد موش را با تله دور گردنش در کیسه می اندازد و می برد. روی کابینت خون ریخته است و یک بادام. خانه بوی مرده و مرگ موش می دهد. پنجره را باز می کنم. مرد همسایه مهمان دارد. زن مهمان داد می زند. هوا خیلی سرد است. صدای زن قطع می شود. صدای مثل صدای خرخر می شنوم . انگار کسی نمی تواند نفس بکشد. صدای خرخر قطع می شود. صدای گریه زن را می شنوم. پنجره را می بندم. صدای سکوت بلند می شود. محلول ضد عفونی را روی کابینت می ریزم.
|
|
| |
|
همسایه بالایی ٬ یا شاید بالای بالایی یا حتی بالاتر ویلن می زند. خانه آنقدر ساکت است که صدایش را می شنوم. اول فکر کردم کوک می کند ٬ ولی بعد از نیم ساعت صدای جر جر و جیر جیر شنیدن قانع شدم که می نوازد. سبکش لابد اینجوری است. دیوارها نازکند یا سکوت از دیوار قوی تر است. خیلی خوب است. کسی حرف نمی زند. حتی من که همیشه حرف می زنم. حتی با خودم. خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. خیلی وقت است هیچی ننوشته ام جز لیست خرید شنبه و جزوه آمار. همیشه فکر می کرم یکشب که خیلی تنها بودم و مرلو پنج ساله هم داشتم حتما یک شاهکار خلق می کنم.ولی الان دارم به صدای ویولن همسایه بالا بالایی و صدای سیفون همسایه بغلی گوش می دهم.
|
|
مرد صاحب بار گیلاس مارگاریتا را روی پیشخوان سراند و چیزی می گوید. مرد گیلاس را برمی دارد و اسکناس ده دلاری را روی پیشخوان می گذارد. زن موهای طلایی را پشت گوش می زند و به مرد نگاه می کند. استکان کوچک را بالامی برد. زن :به سلامتی مرد: به سلامتی زن استکان خالی را روی میز می کوبد و لیمو را در دهن می گذارد. مرد با انگشت یخ را داخل گیلاس مارگاریتا می چرخاند. زن: اولین بارت است اینجا می آیی؟ مرد: نه.. ولی همیشه بالا می نشستم... قسمت رستوران. زن: خیلی زشت است آدم به سلامتی بگوید و لب هم به گیلاسش نزند. مرد: متاسفم.. من نمی دانستم.. زن: معلومه.. مهم نیست.. زن با ناخنهای بلند روی پیشخوان می زند. زن : دی.. یکی دیگر.. آخریش است. دی : آلیس.. با ماشین خودت که نیامدی؟ زن: نه.. با تاکسی.. به سلامتی مرد هم گیلاس را بالامی برد. و کمی می نوشد. زن : ناراحتی؟ مرد: زنم.. امشب می رود.. الان زدم بیرون که نبینم چمدان می بنند. دی : تکراری بود.. یک تازه اش را بگو یک آبجو مهمان من. زن و مرد می خندند. زن: بخور به سلامتی آزادی.. مجردی. مرد: به سلامتی آزادی زن صندلش را در می آورد. صندل طلایی روی زمین می افتد.زن پای بدون کفش را در هوا تاب می دهد.
زن : حالا مشکلتان چی هست؟ مرد: همه چیز. زن: لابد دوست پسرهم گرفته. مرد: نه.. زن نجیبی است. زن می خندد. زن: می خورم به سلامتی نجابت. حالا مال کجا هستی؟ مرد: لبنان زن : پس مسلمانی؟ مرد: آره.. زن: زود یادت می رود. باور کن. ماه اول سخت است. مرد: می دانم. خیلی چیزها سر دو ماه از یادم رفته است. زن : سرت را باید گرم کنی.. با کار.. با ورزش.. با تکیلا .. و می خندد. زن : کار که می کنی؟ مرد: آره.. همین دانشگاه مریلند.. دانشجوی دکترا هستم. زن : خوبه.. من هم کالج درس می خونم.. و کار هم می کنم.. مرد: خیلی خوبه زن: آره.. می خواهم دستیاردکتربشوم. زن با ناخنهای بلند موها را شانه می کند. صلیب طلایی بین سینه های زن مدفون شده است. زن با زنجیر گردنش بازی می کند. صلیب روی لباس زن می افتد. زن : می خواهی برویم بیرون سیگار بکشیم. توی این بار کوفتی سیگار کشیدن ممنوع شده است. مرد: من سیگار نمی کشم. زن:پس بیا بیرون من را همراهی کن. مرد: نه .. فکر می کنم بروم خانه . شاید راضییش کردم که نرود. زن: باشه ... پس من را هم تا ایستگاه مترو می رسانی؟ مرد: ...خوب... باشد..الان مگر قطار هست؟ زن : آره هست.. دی ..دی.. من دارم می روم. دی : شب بخیر..خوش بگذرد. زن پای برهنه را روی زمین می کشد و با پا دنبال صندل می گردد. مرد صندل را جلوی پای زن می گذارد. |



