|
مرد سیال شده است روی پیشخوان. دستهایش تا آنجا که می شود از هم فاصله گرفته اند. لیوان را کمی عقبتر می برم تا دستش به آن نخورد. زیتون را با انگشت توی لیوان خفه می کنم. رها می پرسد : مسته؟ سرم را تکان می دهم. مرد سرش را از روی پیشخوان بر می دارد. رد گلهای برجسته پیشخوان روی صورتش حک شده است. مرد: به چه زبانی حرف زدید؟ من : زبان خارجی. مرد : چه زبانی؟ من: تبتی. رها می خندد. مرد می گوید : من می دانم که پارسی حرف زدید. می گویم از کجا می دانی؟ مرد می گوید :خودت یادم دادی... اسم من ایزاک است. یادت هست؟ اسم من ایزاک است را دوباره به فارسی تکرار می کند. به چشمهای آبی و موهای سفید و بور نگاه می کنم. دستش را روی دستم می گذارد. دستم را عقب می کشم. من مرد را قبلا جایی ندیده ام. چشمها را و سنگینی دستها شاید٬ ولی مرد را نه. رها کیفش را بر می دارد و می رود سر میز می نشیند. مرد نگاهم می کند. کتم را از پشت صندلی بر می دارم. به سمت میز می روم. رها می گوید : گیلاس مارتیتی را جا گذاشتی روی پیشخوان. می گویم : نه٬ دیگر نمی خورم.. فکر می کنم باید کم بخورم.. خیلی کم.
|
|
زنگ تلفن برای چهارمین بار بصدا در می آید. زن از آشپزخانه بیرون می آید. به پسر نگاه می کند. پسر کانال تلویزیون را عوض می کند. زن گوشی تلفن را بر می دارد. - Hello - … - No - … - Never mind - … - Ok, bye پسر تلویزیون را خاموش می کند. زن به آشپزخانه می رود. پسر با صندلی چرخدار برقی را به سمت آشپزخانه می رود. صندلی به فرش گیر می کند. از اینجا به بعد مکالمات را ترجمه می کنم. از پاورقی نویسی خیلی دل خوشی ندارم. زن: کایل چی شد ؟ پسر : لعنتی.. قبلیه خیلی بهتر بود. زن بیرون می آید. صندلی چرخدار را از فرش آزاد می کند. زن: چیزی می خواستی؟ پسر : نه.. مامان کی می آید؟ زن : شب.. دیر پسر : کی بود زنگ زد. زن : رابرت .. برای نصب هواکش.. گفت که.. پسر :گرسنه هستم زن : ده دقیقه دیگر حاضر می شود. زن به آشپزخانه برمی گردد. پسر دم در آشپزخانه زن را نگاه می کند. زن: کایل .. گفتم که ده دقیقه دیگه.. پسر : اشکال دارد نگاهت کنم. زن : نه .. نگاه کن.. پسر با صندلی وارد آشپزخانه می شود. پسر : فکر کنم مامان فهمیده. زن خیار را خورد می کند پسر : عکست را توی کشوی تختم دید. زن خیار خورد می کند. پسر : موافقه. چون چیزی نگفت . زن : لطفا حرفش را نزن.. پسر : چرا؟ زن : ما قبلا راجع به این مسئله حرف زدیم . پسر : همش بخاطر اینه که من فلج هستم... نه؟ زن در یخچال را باز می کند. پسر : ولی تو هم یک پناهنده بی جا هستی.. زن سس را بیرون می آورد. پسر : تو به این کار احتیاج داری.. مگر نه؟ من می توانم از مامان بخواهم که تو را اخراج کند. زن صندلی چرخدار را به بیرون آشپزخانه هل می دهد. تلویزیون را روشن می کند. میز تاشو را جلوی صندلی باز می کند. زنی در تلویزیون اخبار هواشناسی می گوید. زن با بشقاب غذا بر می گردد. پسر ظرف را پس می زند. زن : کایل خواهش می کنم پسر خوبی باش. پسر : من بچه نیستم.. مثل بچه ها با من حرف نزن. زن : باشد بیا مثل دو تا دوست به هم حرف بزنیم. پسر بشقاب را می گیرد. زن : من چهارده سال از تو بزرگترم. می فهمی. اصلا موضوع بیماری تو نیست. پسر : تو خودت اول خواستی. توی حمام. مگر نه ؟ زن : من فقط وظیفم را انجام دادم. پسر : چرا قبلی ها این کار را نکردند. زن : من فقط شستمش . می فهمی ... مثل انگشتهای پات .. همین. زن از پله ها بالا می رود. پسر فریاد می زند. پسر : من همه چیز را می دانم. تو دو بیمار قبلیت مرده اند. تو ویزات الان معلقه. من خودم برگش را دیدم. اگر مامان هم یک گزارش بد بده تو باید برگردی همان جایی که بودی.. سابقت خرابه... زن : تو حق نداری من را تهدید کنی. می فهمی. پسر: من به مادر چیزی نمی گم.. ولی... زن: غذایت را بخور.
پسر فریاد می زند: غذام را خوردم. من باید حمام کنم قبل از خواب. زن کتاب می خواند. انگشت سبابه اش را توی دهانش می کند. قسمتی از ناخن را می کند. بلند می شود. کتاب را روی تخت پرت می کند. به حمام می رود. شیر آب را باز می کند. وان پر می شود. کمی شامپو می ریزد. به طبقه پایین می رود. پسر تلویزیون را خاموش کرده است. پسر را بغل می کند. روی صندلی بالابر می گذارد. پسر بالا می رود. خودش بالای پله ها روی صندلی چرخدار دوم می نشیند. بلوزش در می آورد. دنده و سرشانه های باریک سفید لرز می کنند. زن شلوار پسر را در می آورد. پسر را بغل می کند و در وان می گذارد. پسر دستهایش را به کناره وان میگیرد تا خودش را بالاتر از سطح آب نگه دارد. زن دو پای بدون ماهیچه را می شورد. عضو کوچک تغییر حجم می دهد. زن : خانم جانسون .. باور کنید که تغییر می کند. زن دوم : امکان ندارد.. پسر من از کمر به پایین فلج مادر زاده.. زن : ولی من خودم دیدم. زن دوم : لابد از تغییر دما بوده.. من با دکترش هم صحبت کردم... زن : حق با شماست. سر پسر را شامپو می زند. پسر چشمهایش را بسته است. پسر : فردا شب می آیی؟ زن : نه. پسر: فردا پدر هم می آید. زن : خوبه.. پسر : فکر می کنی دخترش را هم بیاورد؟ زن : شاید.. پسر : حرفش را نمی زنم.. با من حرف بزن. زن : من حالم خوب نیست. سرم درد می کند. پسر را از وان بیرون می آورد. سرش را خشک می کند. پسر را روی تختش می گذارد. پسر : تا مادر نیامده نرو.. زن : می روم کتابم را بیاورم. پسر : پدر می گوید بروم با آنها زندگی کنم. زن با کتاب بر می گردد. روی صندلی کنار تخت می نشیند. زن : شنیدی... پدر می گفت که آنها برای نوزاد یک پرستار حرفه ای گرفته اند که می تواند کارهای من را هم بکند. زن کتاب را باز می کند. پسر : اگر من بروم تو چکار می کنی؟.. باید بروی؟... پرستار قبلی می گفت بازار کار هم خراب است. کلی از فیلیپینیها را انداخته اند بیرون.. تازه تو که ... زن: بهتر نیست بخوابی. پسر : بعضی وقتها فکر می کنم.. پیش پدر بهتر است.. می دانی.. زن چراغ را خاموش می کند. دستش را زیر لحاف پسر می برد. پسر چشمهایش را می بندد و نفس عمیق می کشد. |
|
| |
|
موش مرده است. سرش تقریبن قطع شده است. مرد سرایدار با موهای زرد موش را با تله دور گردنش در کیسه می اندازد و می برد. روی کابینت خون ریخته است و یک بادام. خانه بوی مرده و مرگ موش می دهد. پنجره را باز می کنم. مرد همسایه مهمان دارد. زن مهمان داد می زند. هوا خیلی سرد است. صدای زن قطع می شود. صدای مثل صدای خرخر می شنوم . انگار کسی نمی تواند نفس بکشد. صدای خرخر قطع می شود. صدای گریه زن را می شنوم. پنجره را می بندم. صدای سکوت بلند می شود. محلول ضد عفونی را روی کابینت می ریزم.
|
|
| |
|
همسایه بالایی ٬ یا شاید بالای بالایی یا حتی بالاتر ویلن می زند. خانه آنقدر ساکت است که صدایش را می شنوم. اول فکر کردم کوک می کند ٬ ولی بعد از نیم ساعت صدای جر جر و جیر جیر شنیدن قانع شدم که می نوازد. سبکش لابد اینجوری است. دیوارها نازکند یا سکوت از دیوار قوی تر است. خیلی خوب است. کسی حرف نمی زند. حتی من که همیشه حرف می زنم. حتی با خودم. خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. خیلی وقت است هیچی ننوشته ام جز لیست خرید شنبه و جزوه آمار. همیشه فکر می کرم یکشب که خیلی تنها بودم و مرلو پنج ساله هم داشتم حتما یک شاهکار خلق می کنم.ولی الان دارم به صدای ویولن همسایه بالا بالایی و صدای سیفون همسایه بغلی گوش می دهم.
|
|
مرد صاحب بار گیلاس مارگاریتا را روی پیشخوان سراند و چیزی می گوید. مرد گیلاس را برمی دارد و اسکناس ده دلاری را روی پیشخوان می گذارد. زن موهای طلایی را پشت گوش می زند و به مرد نگاه می کند. استکان کوچک را بالامی برد. زن :به سلامتی مرد: به سلامتی زن استکان خالی را روی میز می کوبد و لیمو را در دهن می گذارد. مرد با انگشت یخ را داخل گیلاس مارگاریتا می چرخاند. زن: اولین بارت است اینجا می آیی؟ مرد: نه.. ولی همیشه بالا می نشستم... قسمت رستوران. زن: خیلی زشت است آدم به سلامتی بگوید و لب هم به گیلاسش نزند. مرد: متاسفم.. من نمی دانستم.. زن: معلومه.. مهم نیست.. زن با ناخنهای بلند روی پیشخوان می زند. زن : دی.. یکی دیگر.. آخریش است. دی : آلیس.. با ماشین خودت که نیامدی؟ زن: نه.. با تاکسی.. به سلامتی مرد هم گیلاس را بالامی برد. و کمی می نوشد. زن : ناراحتی؟ مرد: زنم.. امشب می رود.. الان زدم بیرون که نبینم چمدان می بنند. دی : تکراری بود.. یک تازه اش را بگو یک آبجو مهمان من. زن و مرد می خندند. زن: بخور به سلامتی آزادی.. مجردی. مرد: به سلامتی آزادی زن صندلش را در می آورد. صندل طلایی روی زمین می افتد.زن پای بدون کفش را در هوا تاب می دهد.
زن : حالا مشکلتان چی هست؟ مرد: همه چیز. زن: لابد دوست پسرهم گرفته. مرد: نه.. زن نجیبی است. زن می خندد. زن: می خورم به سلامتی نجابت. حالا مال کجا هستی؟ مرد: لبنان زن : پس مسلمانی؟ مرد: آره.. زن: زود یادت می رود. باور کن. ماه اول سخت است. مرد: می دانم. خیلی چیزها سر دو ماه از یادم رفته است. زن : سرت را باید گرم کنی.. با کار.. با ورزش.. با تکیلا .. و می خندد. زن : کار که می کنی؟ مرد: آره.. همین دانشگاه مریلند.. دانشجوی دکترا هستم. زن : خوبه.. من هم کالج درس می خونم.. و کار هم می کنم.. مرد: خیلی خوبه زن: آره.. می خواهم دستیاردکتربشوم. زن با ناخنهای بلند موها را شانه می کند. صلیب طلایی بین سینه های زن مدفون شده است. زن با زنجیر گردنش بازی می کند. صلیب روی لباس زن می افتد. زن : می خواهی برویم بیرون سیگار بکشیم. توی این بار کوفتی سیگار کشیدن ممنوع شده است. مرد: من سیگار نمی کشم. زن:پس بیا بیرون من را همراهی کن. مرد: نه .. فکر می کنم بروم خانه . شاید راضییش کردم که نرود. زن: باشه ... پس من را هم تا ایستگاه مترو می رسانی؟ مرد: ...خوب... باشد..الان مگر قطار هست؟ زن : آره هست.. دی ..دی.. من دارم می روم. دی : شب بخیر..خوش بگذرد. زن پای برهنه را روی زمین می کشد و با پا دنبال صندل می گردد. مرد صندل را جلوی پای زن می گذارد. |


