تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

خدا به سر شاهد است من کلی مفتخر(گلگون) شدم وقتی این متن را در نوشته های آقای هرمس مارانا دیدم.

پیاده در حاشیه 

دارد این پست طولانی می شود اما دل مان نمی آید این قصه ی بی نظیر خانم پیاده را دوباره این جا پابلیش نکنیم:

«می توانم اینجا سیگار بکشم؟

در که زد ژاکت پوشیدم روی لباس خواب و در را باز کردم. گفت که برای تعمیر کولر ها آمده است.

گفتم: الان که کسی کولر روشن نمی کند.
گفت : برای همین الان بهترین موقع است.

نفهمیدم. وسایلش را آورد تو. رفتم دستشویی. موهایم را شانه کردم. دندانهایم را شستم. لباسم را عوض کردم و عطر زدم. داشت پیچهای کولر را باز می کرد.نوشته های خالکوبی شده روی دستش را سعی کردم بخوانم .

گفت: معذرت می خواهم.خانه سرد شد. پنجره ها باید دو ساعتی باز باشند.
گفتم: من مشکلی ندارم.
گفتم : موش از این سوراخ به این کوچکی رد می شود.

سوراخ تهویه آشپزخانه را نشانش دادم. سرش را بلند کرد. زنجیر دورگردنش را توی یقه لباسش کرد.

گفت : شاید.. موش دیده اید؟
گفتم : بله... دیروز عصر.. شب اصلا نخوابیدم .. صداش می آمد.. چیزی را می جوید..
گفت : به دفتر ساختمان گفتید.
گفتم : بله.. دوتا تله که چسب دارد.. نمی دانم شما چی بهش می گویید.. از این ها که سیاه است..
گفت : تله چسب.
گفتم : همان.. آوردند.. گذاشتد.. کنار اتاق.. ولی فکر می کنید موش برود رویشان
گفت : آره.. می رود...
گفتم : من از موش خیلی می ترسم.. من دیشب اصلا نخوابیده ام.. حس کردم دارد می آید روی تخت.. تا صبح چراغ را خاموش نکردم ...فکر نمی کنم امروز بتوانم بروم سرکار...
گفت : تنها زندگی می کنید؟
گفتم : بله... قهوه می خوری؟
گفت : آره.. می توانم اینجا سیگار بکشم.
گفتم : حتما..
»

از این داستان خانم پیاده، یاد سینمای کلاسیک می افتیم، فصل هایی که هاکز می ساخت، وقتی که لورن باکال و همفری بوگارت به جای این که اشتیاق شان را به هم به صورت مستقیم بیان کنند، در باره ی اسب حرف می زندند و یا در خواب بزرگ، آن طوری که با کبریت بازی می کنند. اروتیسمی که در این دیالوگ ها است، از جنس همان غنایی است که در آن فیلم نامه ها بود و آن قدر دوست اش می داشتیم. رد پای آقای همینگوی بزرگ را در دیالوگ نویسی خانم پیاده می بینیم و مطمئن هستیم که ایشان هم مثل ما به آقای همینگوی ارادت دارند.
داریم سعی می کنیم حوصله به خرج دهیم و دلالت های کلیدی اروتیک قصه را بازگو کنیم:

آ- ژاکت پوشیدم روی لباس خواب
ب- الان بهترین موقع است
پ- وسایلش را آورد تو
ت- رفتم دستشویی
ث- پیچهای کولر را باز می کرد
ج- خالکوبی شده روی دستش
چ- من مشکلی ندارم
ح- از این سوراخ به این کوچکی رد می شود
خ- سوراخ تهویه آشپزخانه را نشانش دادم
د- شب اصلا نخوابیدم
ذ- دوتا تله که چسب دارد
ر- از این ها که سیاه است
ز- فکر می کنید موش برود رویشان
ژ- حس کردم دارد می آید روی تخت
س- تا صبح چراغ را خاموش نکردم
ش- فکر نمی کنم امروز بتوانم بروم سرکار
ص- تنها زندگی می کنید؟
ض- قهوه می خوری؟
ط- می توانم اینجا سیگار بکشم؟
ظ- حتما...

سه نقطه های متن، مثل آن قسمت هایی است از یک تصویرسازی اروتیک که بیننده نمی بیند و باید خودش تصور کند. موش در این جا به نظر می رسد کارکردی جنسی دارد و نمادی برای عنصر مردانه است. (لطفاً پوزخند بزنید!) یک بار دیگر داستان را با این نمادهای موش و دو تا تله چسبی که باید روی شان برود تا گیر بیفتد، بازخوانی کنید. شاید داریم زیاده روی می کنیم ولی حتی آن پنجره هایی که باید دو ساعتی باز باشند هم به نظر ما کنایه ای از اندام ها است. همه ی این ماجرا ربطی به ذهنیت خراب آقای هرمس مارانا ندارد و البته خود این طفلک خانم پیاده هم شاید از خیلی نمادها آگاهانه استفاده نکرده باشد ولی ناخودآگاه بعضی ها را خلق کرده و در جای درست اش قرار داده. نمی دانیم چرا این ایجاز را در داستان پنگوئن در حیاط پشتی اش ندارد و در عوض همین که پیش طرح های اش را برای مان تعریف می کند، خودشان از خیلی از داستان ها کامل تر است. وقتی مایه های قصه های بعدی اش را خیلی مختصر و مفید لو می دهد (درست عین این که در سالن سینما نشسته باشیم و آنونس فیلم های آینده را ببینیم که خیلی وقت ها از خود فیلم ها موجزتر و به تر هستند)، ما در ذهن مان آن ها را می سازیم و فکر می کنیم شاید همیشه هم لازم نباشد اصل قصه ها نوشته شود.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1384ساعت 20:9  توسط پیاده  | 

 

 امروز شنبه است. بیرون باد می وزد . شهره در رادیو می خواند« دوماد چه شانس آوردی دل عروس رو بردی» چیزی حال زن را بد کرده است. یاد چیزی افتاده است. گریه پشت پلکهایش است. می دانم که خودش این را نخواهد نوشت . من برایش می نویسم. من دانای کل هستم٬ راوی این قصه. این قصه نیست. حرفهایی هست که او نمی نویسد. مرد مقاله علمی می خواند. روی مبل سفید. هر دو ساعت یکبار می گوید : عزیزم بیا من ببوسمت. مرد کم حرف است. زن فشار تنهایی را روی سیب گلویش حس می کند. زن چایی می خورد. فکر می کند. خوشبختم. خانه قشنگی دارم در آمریکا. همسرم دکترا می گیرد. خودم هم خواهم گرفت. خانه ام گرم است. الان دارم چای می خورم . من خوشبختم. پس چرا دلم می خواهد گریه کنم. مگر همین را نمی خواستم. چه چیزی را یا چه کسی را از خودم گرفته ام که حالا برایش می خواهم گریه کنم. همه این حرفها را زن با خودش می زند. دانای کل بودن کار مدرنی نیست. زن کلید را بر می دارد. می گوید که می رود صندوق پستی را ببیند. صندوق خالی است. زن به دربان سلام می کند. دربان سردش است. در را باز می کند. زن می گوید نه بیرون نمی روم. دربان در را می بندد. حرف نمی زند. زن دلش می خواهد با پسر دربان حرف بزند. زن کمی معطل می کند شاید آشنایی را ببیند. شاید بتواند با آشنا حرف بزند. کسی نمی آید. دکمه آسانسور را فشار می دهد. تا طبقه یازده به خودش فکر می کند. به دوستانش. به روزهای که زنگهای تلفن را نادیده می گرفت. و به این روزها که برای آنها که شماره را اشتباه گرفته اند هم توضیح می دهد تا بیشتر حرف بزند. خودش انتخاب کرده است. زندگی با سکوت را. زن می داند حق ندارد چیزی بگوید.  خودش خواسته است که بیاید آمریکا و برود نیویورک تا دنیا را ببیند. خودش انتخاب کرده که با انسانی ساکت زندگی کند. زن می داند. زن دلش می خواهد گریه کند. ولی حتا من که دانای کل هستم نمی دانم چرا گریه نمی کند!

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:8  توسط پیاده  | 

 

زمان :ساعت هشت شب

مکان : خیابان نورت

 

داد می زند : Fuck you

مرد انگشتش میانه اش را برایش تکان می دهد. من صدای گلوله را می شنوم. با صدای گلوله در فیلمها فرق دارد. صدای شکستن هم می آید. و صدای فریاد. مرد می دود. توی تاریکی گم می شود.

مردی که سمت دیگر خیابان گلوله خورده است. ناله می کند. زن کنار دستی من به پلیس زنگ می زند.

 

زمان :ساعت نه شب

مکان : خیابان نورت

 

نور گردان ماشین پلیس آزارم می دهد. آمبولانس مرد زخمی را برده است. پلیس از من سوال می کند. نمی توانم انگلیسی حرف بزنم. کلمات را فراموش کرده ام.

- I am scared

- Where are you from?accent I mean?

- Iran

- Scared of what

- Gun.. Stuff

 

 

زمان :ساعت یازده

مکان :خیابان چارلز

 

مرلو می نوشم. همسایه پیانو می زند. خیلی بد می زند. همه این ها را خواب دیده ام. همه اش تقصیر تارانتینو و جارموش است. تلویزیون خبر پیدا شدن یک کشیش مرده را می دهد. کشیش در کیسه زباله سیاه رنگ بوده است. سه روز در سطل زباله. به سلامتی کشیش می نوشم.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1384ساعت 20:8  توسط پیاده  | 

 

امروز پنجم ژانویه است. من دارم یک داستان بلند* می نویسم . چند اتفاق اخیر را می گذارم اینجا تا بعدا قصه بشوند.

۱. او ازدواج کرده است. مثل همه قصه ها، با مردی که کمتر دوستش دارد. چون مردی که خیلی دوستش دارد، فاطمه را گرفته است. او صبر کرد شاید مرد فاطمه را طلاق بدهد ولی خوب نشد و او ازدواج کرد. حالا هرروز به من نامه می نویسد که پس چرا من هیچ چیز خوبی از ازدواج نمی فهم. برایش نوشتم در ترکیه پسرها را در ۷-۸ سالگی ختنه می کنند. برای اینکه پسر بچه را خر کنند کلاه شاههنشاهی و شنل مرصع تنش می کنند. یک جشن آنچنانی هم می گیرند. بچه از شوق یراق شاهنشاهی نمی فهمد چه بر سرش می آورند. تو هم گول خوردی فکر کردی موضوع آن تاج و تور عروسی است. نه عزیز من آنها را به تو دادند که جو بگیردت فکر کنی پرنسس شدی. آن چیز خوب را قبل از عروسی باید پیدا می کردی. عاقد معجزه که نمی کند. عقد می کند. بی بی دی ، با بودی ، بو....**

۲. همکار همجنس باز من در تورنتو نامزد کرده است. با دوست پسر فیلیپینی- کبکی اش. در پوست نمی گنجد. عروسی افتادم. باید قصه بو (beau) را بنویسم. قصه بو را نه. قصه من را که تا بحال بو ندیده بودم. من که دایما تعجب می کردم و او که خودش را معرفی می کرد:

-Hi , It is beau and I am Gay

۳. دوست پسر دوستم، برای تحصیل از ایران می رود لندن. که می داند؟‌

۴. مردی از طبقه بیستم خودش را پایین پرت کرده است. در طبقه هفدهم روی بالابر شیشه پاکن ها گیر کرده است. مرد التماس می کند که نجاتش بدهند. باید دلیل خودکشی مرد را پیدا کنم. من پشت شیشه هستم. مرد و بالابر که حالا فقط به دو کابل بند است. زنی موز را با فشار در حلق بچه اش می کند.

۵. دوستی بعد از چهار سال به ایران می رود. عوض شده است. فکر می کند.تازه خودش شده است. می ترسد. می فهم. قصه دوست را هم باید بنویسم. که بعد پنج سال شب خانه من خوابید. خودش بود. خودی که من می شناختم از خوابگاه، از مدرسه، در همه این چهارده سال. ولی یادم می آید آخر ها که در ایران می دیدمش قایمش می کرد. حالا خودش بود. قدرت دوست پسر و رییس انجمن اسلامی حتی صدای آدم را هم عوض می کند.

۶. یادم باشد یک نامه پر از فحش حواله اداره هواشناسی بکنم. صبح وبسایتش را نگاه کردم. قرار بود ساعت دوازده آفتابی باشد. عکسش را هم کشیده بودند. الان دارد سیل می بارد و ساعت دوازده و ربع است. چنان با اعتماد به نفس عکسش را کشیده بودند که نعوذباا.. انگار همه چیز دست آنهاست. آدم سر لخت از خانه می رود بیرون. به امید آفتاب. چتر ندارم. باید با چتردارها و ماشین دار ها دوست بشوم.

۷. دوستی الان دارد دوست دخترش را - با عشق- کنار اقیانوس صبحانه می دهد. دوست می داند که دختر دیگری خیلی دوستش دارد. ولی به او مربوط نیست. او دارد دوست دخترش را صبحانه می دهد.  مکالمه او و دوست دخترش و دختر دیگر که به تلفن همراه او زنگ می زند خیلی قصه می شود. می نویسم.   

*بلند بر حسب معیارهای من .. نه الکساندر دوما

** قصه فاطمه و دوست من خیلی تکراری است. حالا من تلاش خواهم کرد یکجور دیگر بنویسم.از زاویه دیگر . یک جور که مخاطب نفهمد این همان قصه همیشگی زن روز است. شاید شد.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1384ساعت 20:7  توسط پیاده  | 

...

زن:‌ دیگر دوستش ندارم. او هم من را دوست ندارد.

...

زن:‌نه عجله نمی کنم. الان خیلی وقت است که با هم حرف نمی زنیم.خسته شدم.

...

زن: باشد . شما هر جور می خواهید فکر کنید. مگر آدم چند بار بدنیا می آید؟

...

زن:‌نه .. من باید بروم.

...

زن:‌مامان خواهش می کنم.. نگران من نباشید.

...

زن: باشه. چشم .خداحافظ.

زن گوشی را می گذارد. گریه کرده است. با دستمال اشکهایش را پاک می کند. و باز گریه می کند. در می زنند. زن روی لباسهای که روی زمین است پا می گذارد. لای در را باز می کند. مرد بسته ای در دست دارد. مرد می گوید.

پستچی :‌سلام .این بسته مال شماست.

زن: ممنون.

پستچی : لطفن اینجا را امضا کنید.

زن لای در را کمی بیشتر باز می کند. دستش را بیرون می برد و کاغذ را امضا می کند. پستچی بسته را به زن می دهد. زن با عجله در را می بندد. روی زمین می نشیند.   جعبه را باز می کند. محتویات جعبه را بیرون می ریزد. بیست تا لباس زیر . همه رنگ و همه جنس. چند لوسیون بدن. چندین شمع معطر. زن شمع را بو می کند. بغض می کند. گوشی  تلفن را برمی دارد و شماره می گیرد.

زن : الو.. سلام ..زنگ زدم.. زنگ زدم که بگویم... خواستم بگویم که خیلی دوستت دارم. برگرد خانه. منتظرتم.

تلفن را می گذارد. یکی از شورت ها را باز می کند. جلوی خودش می گیرد. خیلی بزرگ است. سایز را می خواند. داخل جعبه را نگاه می کند. رسید خرید را بر می دارد. همه لباسها را داخل جعبه می گذارد. ژاکت می پوشد. بسته را بر می دارد و بیرون می رود. در آپارتمان همسایه را می زند. زن چاق در را باز می کند.

زن همسایه :‌سلام.

زن: سلام. این بسته مال شماست. اشتباهی آورده بودنش در خانه ما. ببخشید که من بازش کردم.

زن همسایه :‌ممنون. اشکالی ندارد. مرسی که آوردینش. از دست این پستچی.

زن :‌ نه مهم نیست. بد هم نشد. سلیقتون هم خیلی خوبه.

زن می خندد.

زن همسایه : ممنون.

زن همسایه هم می خندد.

زنها سکوت می کنند.

زن همسایه : می خواهی بیا تو ٬یک قهوه با هم بخوریم.

زن :‌نه .. باید بروم.. باید خانه را جمع کنم. منتظر آمدن کسی هستم.

زن همسایه :‌من هم همینطور. پس فعلن با اجازه.

زن:‌خداحافظ. خوش بگذرد.

هر دو می خندند. زن به خانه بر می گردد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجم دی 1384ساعت 20:15  توسط پیاده  | 

پنگوین سیاه و سفید توی حیاط پشتی راه می رود. به تکه لاستیک باقی مانده از استخر بادی که پارسال سوراخ شد, تک می زند. عرض حیاط را می رود و می آید.

زن گوشی تلفن به دست از کنار پرده پنگوین را نگاه می کند. زنی روی خط می آید.

 

زن اپراتور:  روز بخیر. انجمن حمایت از حیوانات. چه کمکی می توانم به شما بکنم.

زن:سلام. یک پنگوین در حیاط پشتی ما  من  است.

زن اپراتور : سلام. می توانم بپرسم شما از کجا تماس می گیرید.

زن : از تاوسون.

زن اپراتور:  مطمئن هستید.

زن : بله. من نیم ساعت پیش دیدمش. الان هم دارد راه می رود.

زن اپراتور:  امکان ندارد.

زن: باور کنید.

زن اپراتور:  بله. چه شکلی است.

زن: سیاه .. مثل همه پنگوین ها .. با شکم سفید.

زن اپراتور:  گوشی را نگه دارید من ببینم . هیچ باغ وحشی خبر فرار یک پنگوین را نداده است.

زن : باشه.

زن حیاط را نگاه می کند. پنگوئن نیست. زن در را باز می کند. پنگوئن روی شکم زیر کباب پز خوابیده است. زن را که می بیند بلند می شود. زن در را می بندد. پنگوئن پشت شیشه می آید. زن را نگاه می کند.

زن اپراتور:  من پرسیدم. گزارشی حاکی بر فرار پنگوئن مخابره نشده.

زن: ولی او الان این جاست.

زن اپراتور:  شاید اشتباه می کنید.

زن: دارد مرا نگاه می کند. پشت شیشه.

زن اپراتور:  من فکر می کنم بهتر باشد آرامش خودتان را حفظ کنید. دو ساعت استراحت کنید و بعد دوباره نگاه کنید. شاید نباشد.

زن: منظورتان چیه؟ من دیوانه شدم؟

زن اپراتور:  نه.. اصلن.. شاید خستگی.. چون فاصله نواحی سردسیر تا اینجا خیلی زیاد است و می دانید که پنگوین ها پرواز هم نمی کنند.

زن: ببین.. من خسته نیستم. امروز هم خیلی کار دارم. لطفا من را وصل کن با رییست ٫ مسئولت .. هر چه که هست. حرف بزنم.

زن اپراتور:  خواهش می کنم ناراحت نشوید. آخر پنگوئن یک حیوان خانگی نیست از باغ وحش..

زن: این ها را قبلن گفتی.. وصل کن

 

صدای بوق ممتد .تلفن قطع می شود.زن گوشی را روی میز می کوبد. پنگوئن با منقار به شیشه می زند. زن دوباره شماره می گیرد.

 

زن : الو .. برایان..

برایان: سلام. . تویی ؟ساعت چنده؟

زن: هفت و ده دقیقه.. گوش کن.. یک پنگوین تو حیاط پشتی خانه است.

برایان: ببین سارا .. ما دیشب حرفهامان را زدیم.بهت گفتم که از نظر من همه چی تمام شده.

زن: باور کن برای این زنگ نزدم. یک پنگوین اینجاست.

برایان: حداقل یک بهانه بهتر پیدا می کردی. پنگوین

زن: الان دارد مرا نگاه می کند. خودت بیا ببین .. من به سازمان حمایت..

برایان: سارا.. سوزان دوست ندارد تو به اینجا زنگ بزنی ... می فهمی.. الان هم برو پنگوینت را ببر پیاده روی..خداحافظ

 

زن گوشی را روی میز می گذارد. پنگوین راه می رود٫ با قدمهای کوتاه و تند. زن در یخچال را باز می کند. تکه ماهی در می آورد. ماهی را در مایکروفر می گذارد. در مایکروفر را می بندد. پنگوئن با منقار خودش را می گردد. مایکرو فر زنگ می زند. زن ماهی را در می آورد. پرده را کنار می زند. پنگوین پشت در ایستاده است. زن ماهی را از پنجره بیرون می اندازد. پنگوین به سمت ماهی می دود. تک می زند. نمی خورد. می رود. سرش را روی شکم سفیدش خم می کند. تلفن زنگ می زند. زن گوشی را بر می دارد.

 

زن: الو..

هلن : الو. سارا... صبح بخیر.

زن: هلن تویی.. چه خوب زنگ زدی.

هلن: چی شده.. چرا نرفتی سر کار؟ زنگ زدم نانسی گفت زنگ زدی گفتی مریضی.

زن: آره.. راستش حالم خوب نبود. باورت نمی شود.

هلن: چرا حالت خوب نبود؟

زن:برایان.دیگر مهم نیست. یک پنگوین توی حیاط پشتی من است.

هلن: سارا تو خیلی سخت می گیری.. برایان تمام شد.. باید

زن: برایان را ول کن. یک پنگوین توی حیاط پشتی من است؟

هلن: پنگوین.. خوبی؟

زن: آره.. باور کن.. الان دارد چرت می زند.

هلن: از کجا آمده؟

زن: نمی دانم.. زنگ زدم به حمایت از حیوانات.. آنها هم نمی دانستند.

هلن: خوب.. الان چکارش می کنی؟

زن: نمی دانم.. به برایان زنگ زدم..

هلن: برای چی به او.. آخه چرا ولش ..

زن: هلن.. خواهش می کنم.. ذهنم کار نمی کرد.. باید به یکی می گفتم..

هلن: خوب به پلیس زنگ می زدی.

زن: می ترسم. بکشنش..

هلن: نه.. فکر نمی کنم.. پنگوین گران است.. نه؟

زن: آره.. باید گران باشد.

هلن: پس می آیند می گیرندش..

 

 زن با انگشت به روی شیشه می زند. پنگوین بیدار می شود. با تک به در شیشه ای می زند.

 

زن: باشه.. برو .. من زنگ می زنم به پلیس.

هلن: ببین.. قول بده به برایان زنگ نزنی.. او دارد ازدواج می کند

زن: می دانم.. سعی می کنم. باشه

هلن:سعی نکن .. فراموش کن.

زن: باشه.. باشه.. برو..

هلن: خبر پنگوین را به من هم بده.

زن:حتمن.. خداحافظ

 

زن تلفن را قطع می کند. در را باز می کند. پنگوین زن را نگاه می کند. زن از جلوی در کنار می رود. پنگوین می دود توی خانه و کنار میز می ایستد. زن دستش را آرام روی سر پنگوین می کشد. پنگوین به کف دست زن تک می زند. زن دستش را عقب می کشد. پنگوین سرش را به شکم زن می مالد. زن می نشیند روی زمین. زیر گردن پنگوین را ناز می کند.

 

 

+ نوشته شده در  سوم دی 1384ساعت 20:6  توسط پیاده  |