تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

حس می کنم در آخرین جمعه بیست و شش سالگی بیمارتر از همیشه هستم. تنهاتر از همیشه. دوستی در ایران به نقل از فروید می گفت :
- پیران در گذشته زندگی می کنند ٬ جوانان در آینده
من دائما فلاش بک می زنم. سه سال است که تولدم اهمیتی برایم ندارد. من برای خودم هورا می کشم. هیچ اتفاقی نمی افتد. او چیزی برایم می خرد. کیک هم نمی خریم . شمع هم فوت نمی کنم. و من پیرتر می شوم. و بیشتر به گذشته فکر می کنم. و آینده یکنواختر به نظر می آید.
من می دانم که بیمارم. که حالم خوب نیست. که دوست دارم بخوابم و خواب گذشته را ببینم. دوستم می گوید افسرده شده ام. می گوید باید پیش مشاور بروم. نمی روم. من به مشاور هم دروغ می گویم. من خوابهایم را دوست دارم. در خوابهایم آنجایی هستم که باید باشم. در خوابهایم آدمهایی دور و برم همانها هستم که می خواهم باشند. 
دوست دیگرم می گوید پیاده را همانجور که بود حفظ کن. او چیزی نمی گوید و من می خوابم تا خواب های خوب ببینم. 
+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1384ساعت 19:57  توسط پیاده  | 

صدایی نمی آمد٫ جز صدای بر هم تلنبار شدن خاک و صدای تماس بیل با زمین. خورشید غروب نکرده بود هنوز ٫ نیمه جان ٫ آسمان سرخ بود و خاکستری. گورکن از گور بیرون آمد٫ سر را  که پر بود از خاک و کلوخه تکاند.

 

گورکن : صد و بیست و هشت تا ٫ یکی بیشتر هم نمی کنم.

مرد : فکر نمی کنم بیشتر باشند !

گورکن : شاید باشند ٫ دیروز صد و چهل و یکی بودند٫ البته پنج شش تا هم بچه بینشان بود.

مرد: خوب داره قلع و قمع می کنه..

گورکن : اوهوم.

 

صدای کامیون از دور شنیده می شد. خاک بلند شده بود. گورکن بیل را در هوا تکان داد. راننده بوق زد. کامیون ایستاد. راننده سر را از پنجره بیرون آورد.


راننده : دیر کردم ؟

گورکن : آره .. فکر کنم تا نیم ساعت دیگر تاریک بشود.

راننده : دم زندان شماره هفت خیلی معطل شدم .یکیشان به حکم اعتراض داشت.  نیم ساعت معطلم کردند تا خلاصش کردند.

مرد: خوب فردا دخلش را می آوردند.

راننده : نمی شد . زنش اصرار داشت که امروز حکم را اجرا کنند. کلی پول داده بود.

گورکن : چند تا هستند حالا؟

راننده : صدو سی تا. یکی کمتر ٫ یکی بیشتر.

مرد: بیا پایین خالیشون کنیم.

 

راننده اهرمی را می کشد. پشت کامیون بالا می رود . جنازه ها با صدا خالی می شوند روی زمین.

 

مرد: احمق . این چه کاری بود کردی ؟

راننده : برو بابا. کمر ندارم بیام تک تک با احترام بگذارمشان زمین.

گورکن: هرروز چه غلطی می کردیم ٫ امروز هم مثل هرروز.

 

راننده گاز به کامیون می دهد و میرود. خاک بلند می شود.

 

مرد : عوضی.

گورکن: نکرد یک لیوان آب بده به ما.

مرد: نمی فهمد. این مردم هیچ چیز را نمی فهمند.

گورکن : بیا کمک کن.

 

مرد پاهای مردی را می گیرد. گورکن زیر شانه هایش را. داخل قبر می گذارندنش.

 

گورکن: اول همه را بگذاریم . بعد رویشان خاک بریزیم.

 

مرد سر تکان می دهد. به طرف جنازه ها می رود. جنازه بعدی را در قبر رها می کنند. پاهای جنازه بیرون می ماند. گورکن داخل قبر می رود. خاک را از قبر بیرون می ریزد. مرد جنازه ای را که در کفن پیچیده شده است روی زمین می کشد. دست جنازه از کفن بیرون می افتد. کف دست سوراخ شده است و خون دور سوراخ دلمه بسته است.

 

مرد: پسر بیا اینجا.

 

گورکن دستها را کنار قبر می گذارد و تنه را بالا می کشد. مرد روی کفن را باز می کند. جنازه مردی است که تاجی از خار بسر دارد. مرد بر زمین می نشیند. گورکن سیگاری روشن می کند و به مرد می دهد. خورشید غروب کرده است. آسمان سرخ سرخ است. مرد می گوید : " پسر ٫ آنها هیچ نمی فهمند... هیچ . "

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 19:56  توسط پیاده  | 

 وارد آسانسور شد... هر دو دستش پر بود از پاکت و کیسه. بندهای کتانی تلیت (Tallit) روی شلوارش افتاده بود. سرش را خم کرد و دستش را با کیسه ها بالا آورد تا کلاه دو چرخه سواری را از سرش بردارد. کلاه زمین افتاد. خم شدم کلاه را برداشتم. و دستش دادم. کلاه را گرفت.
تشکر کرد. کیپاه (Kippah)  آبی رنگ از داخل کلاه افتاد روی زمین. دوباره خم شدم.
گفت :‌خیلی متاسفم.
گفتم : اشکالی ندارد.
کیپاه را تکاندم.کمی زانو هایش را خم کرد. شد.سرش را جلو آورد. کیپاه را روی سرش گذاشتم و مرتبش کردم.


*تلیت یا تزیزیت (Tzizit) : بندهای کتانی که در زیر لباس می پوشند و یادآور شصد و سیزده
میتزوات است که هر مرد یا پسر یهودی باید انجام بدهد.
* کیپاه : کلاه کوچکی که معمولا مردان - گاهی زنان - یهودی بر سر می گذارند
+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1384ساعت 19:55  توسط پیاده  | 

  یک:

 

دوستش داری.معلوم است٫ از لرزش دستهایت وقتی کلید را نمی توانی مستقیم نگاه داری٫ از اشکهایت. در را باز می کنی. کفشهایت را در می آوری. صدایش می کنی. کسی جواب نمی دهد. رفته است. می دانستی که می رود. بار هم صدایش می کنی. شاید حمام باشد. جواب نمی دهد. چراغ پیغامگیر را که چشمک می زند می فشاری. صدای خودت را می شنوی .

 

      ـ  الو.. الو علی.. نیستی؟ ببین من الان رسیدم. هواپیما تاخیر داشت. برای همین به جلسه عصر امروز نرسیدم. فردا را باید بمانم. می دانم فردا اجرا داری. سعی می کنم خودم را برسانم. ولی فکر نکنم بشود. سعی کن بفهمی. دوباره شب زنگ میزنم
بیپ .. بیپ... Monday, four sixteen pm 

-
الو.. الو علی.. نیامدی هنوز... زنگ زدم حالت را بپرسم. آمدی به من زنگ بزن
 من 
  تادو ساعت دیگه بیدارم. تلفن هتل هست . 218 436 9787   داخلی 34
 ..
  بیپ .. بیپ ..Monday , eleven forty eight pm.

 

      - الو .. الی.. گوشی را بردار...... علی... کجایی تو ... کجا رفتی صبح به این زودی..      به من زنگ بزن.. علی من ... به من زنگ بزن...
     بیپ.. بیپ..
Tuesday٫ six thirty nine am 

 

            - علی.. علی... کجایی تو ؟ من جلسه را کنسل(cancel) کردم.. من عصر بر می             گردم. ساعت 5 پرواز دارم. کارتم را بگذار خانه.. می بینمت... علی .. دوستت              دارم...
            
 بیپ .. بیپ.. Tuesday٫ two twenty two  pm  

 

تخت مرتب است. رویش می نشینی. گریه می کنی. شلوارت را در می آوری. رو تخت دراز می کشی. تلفن زنگ می زند. جواب نمی دهی. صدای علی می پیچد توی خانه.

 

           - شیرین... نشد بهت خبر بدهم... حال مادر بهم خورده... من از سرکار دیروز     
           مستقیم رفتم ایستگاه اتوبوس.. صبح رسیدم .. من الان بیمارستان هستم .
          شمارش هست..

 

به سمت تلفن می دوی... گوشی را برمیداری...

-         علی... علی...

 

 

دو :


  زن با کالسکه وارد مغازه می شود. فروشنده شال را روی میز می گذارد و به سمت زن می رود.

  
-   
سلام..

      -    سلام...

      -     هوا حسابی سرد شده...

      -     آره دوباره زمستان آمد...

      -     بله... ولی زود می گذرد.


    جلوی کالسکه  با پلاستیک شفاف پوشیده شده است. درون کالسکه پتویی است که خرسها رویش برف بازی می کنند.


  -    چند
وقتش است. فروشنده به کالسکه اشاره می کند.

        -    دوماه..

        -   آخی... این هوا سرد نیست براش... البته خوب پوشوندینش... بد نیست براش سرش هم زیر پتو باشه؟

       -     اوه نه... پتوش سبکه.. آخه بیرون هم خیلی سرده.. ولی دکترش گفته روزی سی دقیقه باید بیارمش در هوای آزاد...

       -    درسته...راستی دنبال چیز خاصی می گردید.. ؟

       -    بله... از آن ژاکت پشت ویترین چه رنگهایی دارید؟

       -    کدام؟

       -    همان که دکمه های چوبی دارد...

       -    بله.. آن کشمیر است... جنس عالی.. این سه رنگ را هم دارد.


     به قفسه پشت سرش اشاره می کند.


 -  
می شود من آبی  را امتحان کنم.

       -   البته.. هم رنگ چشمهاتان هم هست...


    زن می خندد. تای ژاکت را باز  می کند. ژاکت را بالا می گیرد و نگاه می کند.


-    
اندازه من است؟

      -     بله.. فکر می کنم... کوچکترین سایز است. خوب لاغر کردید در دوماه.. ورزش و رژیم نه؟


بچه گریه می کند. زن نایلون را از جلوی کالسکه کنار می زند. بچه را بغل می کند. نوزاد چینی است. چشمهایش بسته است. زن می گوید.


-    راستش من وضع حمل نکردم. می شود سبزش را هم ببینم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم مهر 1384ساعت 19:54  توسط پیاده  | 

سخت است وقتی تعریف خودت را از دست می دهی؟

تا چند سال پیش وقتی از من می پرسیدند شما؟

-         پیاده

-         مهندس

-         نویسنده داستان کوتاه و نمایشنامه

-         ورزش هم می کنم

-         تار هم می زنم

-         می رقصم

-         حرف هم می زنم

-         عاشق هم می شوم

-         رانندگی را دوست دارم

 

امروز اگر از من بپرسند شما؟

-         پیاده

-         پیاده

 

همین است که از آدمها فاصله گرفته ام. همین است که بدنبال تکه های می گردم از خودم . در وبلاگها حرف از مهاجر موفق زیاد است . من یک نمونه کوچک هستم از کسی که حرف زدن را جز با خودش تمرین نمی کند.کار نمی کند.  نمی نویسد. نمی رقصد و نمی خندد. سعی هم نمی کند. کسی دایما در سرم فریاد می زند. کسی گم شده است.

 

پی نوشت: اگرمرا می شناسید برویم نیاورید

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1384ساعت 19:52  توسط پیاده  |