تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

خیلی جاها دور گود نشستن و نظاره کردن خیلی سخت است. گاهی حس می کنی شاید سخت تر هم است. چیزی مثل عذاب وجدان گریبانت را می گیرد. اگر چای آرام از گلویت پایین می رود. اگر آفتاب گرم و لدت بخش است. اگر دریاچه آبیست. اگر مردی که کنار خیابان آهنگی را با گیتار می زند صدای دلنشینی دارد. دلت می خواهد چشمهایت را ببندی و فرار کنی. که نشنوی. دلت می خواهد کفش تنگ بپوشی که درد بکشی در هر قدمی که زیر آفتاب بر می داری. دلت می خواهد هیچ چیز شادت نکند . حتی ضربه های آرام بچه از درون و این حس عجیب که سالهاست که در انتظارش بوده ای.

دور گود جای بدیست. من یادم است که در زمان جنگ و بمب باران ما در پناهگاه می خندیدم. عروسی هم رفتیم. خیلی ها ( بنده که نه ) رابطه جنسی هم داشتند که محصولش می شود همین چند میلیون متولد شصت و چهار و شصت و پنج. ولی بستگان ما که ایران نبودند هر روز به روایت خودشان اشک می ریختند. ما آنروزها می گفتیم : " دور گود نشسته اند. عرقشان را دارند می خورند و تظاهر به نگرانی می کنند " ولی امروز می دانم که اینطور نیست. دو هفته است که دوستانم را صرفن راهپیمایی ها می بینم. بعد از راهپیمایی با هم حرف نمی زنیم از ترس لبخندی که روی لبهایمان بنشیند. دو هفته است که جایی که موزیک زنده بزنند نرفته ام. لباسی جز به رنگهای سیاه و سبز نپوشیدم. مراسم کتاب خوانی در برکلی و سفرم به کالیفرنیا را کنسل کرده ام.  ترسیدم که نکند انار٬ فرنگوپلیس٬ سبیل ٬شادی٬ لونا و آرش را ببینم و دلم شاد بشود. از دلم اگر که شاد بشود٬ خجالت می کشم.  چشم دوخته ام به چراغ برادر که کی روش بشود و من بگویم : " خوبی؟ "

دو هفته است که معذبم از حس خوبی که لگدهای این پسر به من می دهد. فکر می کنم به دردی که آنها می کشند و ما اینجا آسمانمان آبیست . هرچند درد مشترک است. بی وطنی ما هم که امروز محسوس تر از همیشه جایش درد می کند حس عجیبیست. باید یاد بگیرم که انرژی٬ لازمه ایستادن است. یادم بیاید که زندگی هم است. باید خشم را متمرکز کنم. این همه به دل نگیرم. روحیه بدهم. باید گاهی سکوت کنم و دل بسپرم به زمان. دلم هیچوقت این همه تنگ ایران نبوده است.

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1388ساعت 16:43  توسط پیاده  | 

(ممنون از همه شما که نظر گذاشته اید. اول بگویم که میان این غمی که چنگ می اندازد به گلویم خیلی خوشحالم پیاده رو که خیلی بیشتر از سه نفر خواننده ای دارد که به احمدی نژاد رای داده اند. شاید کمی سعی من برای یکسویی نشدن جواب داده است. )

من حس می کنم که بد منظورم را توضیح داده ام. دوست عزیز٬ من ابدن با کسی بحث ندارم که رای چه کسی درست است. حتمن همه ما قبل از رای دادن به قدر شعورمان ٬ به تناسب دغدغه هایمان و به هدایت طبعمان در مورد کاندایمان مد نظرمان به قطعیت رسیده ایم و رای داده ایم. من حتی بین کسانی که به یک کاندیدا رای داده اند می دانم که همه به یک منظور رای نداده اند. ( باور کنید مردی را در راه اتاوا دیدم که می گفت به احمدی نژاد رای می دهم که حرص اسراییل را در بیاورد و اسراییل به ایران حمله کند و تکلیف اینها - می دانید که اینها که هستند- یک سره بشود ( نقل به مضمون)) من مطمئن هستم که هیچکدام از ما به این هدف رای نداده ایم. من مطمئم ما ها که می خوانیم یا می نویسیم به خون ریزی رای نمی دهیم. ما همه به بهتر شدن رای داده ایم. جدن مهم نیست به کی رای داده ایم. به این وضع نداده ایم.

نه من ٬ نه تو نمی خواهیم خون از دماغ کسی بریزد. اگر دیروز هم کلاسی برادر من با گلوله می میرد حتمن همکلاسی برادر تو هم بوده است. اگر من شب از فرط گریه بابت دیدن عکس جوانش که شصت سال زود مرده است٬ خوابم نمی برد. تو هم خوابت نمی برد. حرف من این است. مهم نیست ما به کی رای دادیم. ما به مرگ رای ندادیم. امروز فقط نباید من باشم که فریاد بزنم. اسلحه ها را زمین بگذارید. تو هم باید بزنی. خون بد است. مرگ بد است. گلوله بد است .  آتش در خیابانهای شهر زیبای ما بد است. شک بد است. حکم به کشتن هموطن صادر کردن بد است.

ما در این " بدها " حتمن با هم مشترکیم هرچند اگر در اینکه " چه چیزی خوب است" با هم اختلاف نظر داشته ایم. معذرت اگر احساسات ربط منطقی کلمات من را تضعیف کرده است. هر صحنه خونی که می بینم انگار صد سلول مغزیم می میرد. وقتی دختری که شکل من است٬ شکل دوست من است یا شکل دختری است که هر روز در متروز می دیدم ٬ روی زمین جان می کند و جان می دهد٬ دیگر انقدر کلمات غریبه می شوند که می شود این ...

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط پیاده  | 

 

نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .

پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.

من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.

من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد.  لطفن بیا. من می ترسم.

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1388ساعت 19:13  توسط پیاده  | 

 

(توکای عزیز. من را به یک بازی دعوت کرده ای. می دانی که محافظه کار نیستم. آنچه امروز دغدغه یار تو دلی تو است اصلن قابل نگارش در وبلاگ تو که آنجا زندگی می کنی نیست. پس بازی مان را موکول می کنم به اولین شبی که بدون دیدن آن عکسها یا آن فیلمها با چشم خشک سر بر بالین گذاشتم. اولین شبی که از توهم و هراس دیدن عکس برادرم ٬خونین٬ در پشت یک وانت قبل از باز کردن هر عکسی هزار بار دلم آشوب نشد. )

یک : در راه برگشت از اتاوا. خبر رسید که ایران حکومت نظامی شده است. کناره ناخن همان انگشتم را که هنوز مرکبیست می کنم. سرنشین عقب ماشین گریه می کند. گریه ای بم . لحظه ای فکر می کنم : " چرا بعد از انتخابات باید مانور اقتدار بدهند. چرا آن همه سال که رای دادیم کارمان به مانور نکشید . "سعی می کنم شک نکنم.

دو : زیر آفتاب داغ نشسته ام. شعار می دهم. بچه توی دلم معلوم نیست چرا لگد می زند. به کی لگد می زند یا به چه لگد می زند؟ با خودم فکر می کنم که بچه جان اگر بعضی از دوستانم از لگدهای تو خبر داشتند می گفتند : " بچه شمال شهریت لابد جو زده شده است"

سه : زیر سکو ایستاده ام. دوستانم روی سکو زیر باران ایستاده اند با پلاکاردهایشان. خودشان خیس بارانند ولی نوشته هایشان را جلد کرده اند. از این پایین نگاهشان می کنم. حس می کنم چقدر آدمهایی را که هر شب تحت هر شرایطی بعد از کار روزانه شان به خیابان می آیند تا به حد توانشان از " انسان " حمایت کنند را دوست دارم. دلم می خواهد از سکو بالا بروم و بغلشان کنم. دلم می خواهد برایشان گریه کنم . یا برایشان کف بزنم. برای کسانی که برای زخم گلوله " سند" نمی خواهند. برای کسانی که به شبیخون نمی گویند " دفاع " . برای کسانی که صرفن برای متفاوت بودن و دیده شدن " انسانیت " را به لجن نمی کشند. متاسفانه سکو برای قد من بلند است. با چشمان خیس از همان پایین نگاهشان می کنم.

چهار: سوار تاکسی شده ام. از دم کنسولگری روسیه تا خانه. باران هنوز می بارد. راننده می گوید :" ببخشید عطرتان چیست؟ " با خودم فکر می کنم: " جاکش. وقت گیر آورده " با اکراه نام عطر را می گویم. لهجه ام ملیتم را لو می دهد. ( نیست که حالا راننده از دیدن چشم آبی و موی طلایی من گمراه شده بوده است! ) می گوید : " اوضاع کشورت چطور است؟" همان بغض برمی گردد. می گویم." نمی دانم . خوب نیست. شاید از بیرون اینجوری معلوم است ولی به نظرم خیلی دردناک است " . رادیو را خاموش می کند. می گوید" می فهمم. من هم مال پاکستان هستم. اوضاع ما هم بد است" هر دو سکوت می کنیم. وقتی پیاده می شوم می گوید : " به امید یک روز که از آثار باستانی کشورهایمان حرف بزنیم" می خندم و  می گویم : " به امید آنروز" . در آسانسور یادم می افتد که نویسنده محبوبم . کورت ونه گات جمله مشابهی را پشت آن کارت پستال از آن راننده تاکسی درسدنی گرفته بود.

پنج : می گویند : " سند داری که تقلب شده است؟ " نه سند ندارم. نه ناظر بوده ام نه کاره ای. من که هستم که سند داشته باشم. من هیچ سندی ندارم. می دانم که بنا بر استاندارد های من در روند تقلب شده است. برایم کفایت می کند. همان منحنی تورم آمریکای شمالی ( این منحنی تورم در کانادا است که بسیار مشابه تورم در آمریکای شمالیست. قیاس کنید با آن منحتی که نشانتان دادند و گفتند که مال ایران از همه کمتر است. دقت کنید که بالاترین میزان تورم برای یک ماه سه و نیم درصد بوده است و بعد از آن شیب منحنی به سمت پایین بوده است. شاید هم سر و ته گرفته بودند منحنی را ایشان!) که از مال ایران شیبش خیلی تندتر بود برای من سندی است که نشان می دهد صداقت را خورده اند و آبی هم رویش. و من باور دارم یکبار دروغ می تواند همه راستها را برای من به زیر سوال ببرد.

سند من پدر من است. مرد بازنشسته ای است که از دار دنیا یک خانه دارد که بعد بیست سال آبان ماه قسطش تمام شد. و بعد از بازنشتگیش هم دوباره شروع به کار کرده است و امروز دوازده سال است که در دوران پس از بازنشستگیش کار می کند. پدر من مرفه نیست. مطمئن باشید! من تعریف رفاه را بلدم. ماری آنتوانت هم نیستم.  شاید تا بحال اعتراف نکرده ام ولی من در دوران راهنمایی کاپشن نداشتم در طول زمستان و مادرم چند لایه پلوور روی هم به من می پوشاند و می گفت گرمت شد درشان بیاور. کفشم کفه اش سوراخ شده بود و مادرم صبح ها کفش را مقوا می گذاشت. من دانشگاه آزاد نرفتم چون پولش را نداشتیم. با سیلی سرخ بودن را ولی خوب بلدم. و به این دانش ام مفتخرم. این را نوشتم که دوستان " قاضی" مرا مرفه خطاب نکنند. من به پدرم گفتم : " حقوقتان را دوبرابر کرده است" گفت : " خرجمان را سه برابر کرده است" . پدرم سالهاست که مسافرت نرفته است. مادرم هم نرفته است. نمی پرسم چرا٬ چون می دانم. اینجا می نویسم که به من نگویید : " همه بازنشسته ها به او رای داده اند" نه بازنشسته ها حساب بلدند. اگر پدر من فقیرتر شده است. اگر پول بنزین ندارد. اگر یک حقوقش به قبض آب و برق می رود. اگر هر بار بیمارستان بستری شدن مادرم کمرشان را می شکند . پس این سند است.  پدرم " سند " من است. سند دیگر من این است :" آنکس را که حساب پاک است. از محاسبه چه باک است"

شش: صرفن به دلایلی که برای من مهم هستند پاک شد.  

(۱) محسن نامجو

(۲) من اینجا یاد گرفته ام که آنها برای زندانیانی شلوغ می کنند و ما را هم دعوت به شلوغ کردن می کنند که خودشان صلاح بدانند. هر کس را که به آمریکا مربوط بشود می گذارند یا خودش برای خودش در زندان کاری بکند یا بمیرد. مثل صابری.

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:5  توسط پیاده  | 

 

تورنتو: گردهمایی اعتراضی نسبت به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران، فردا، یکشنبه ۱۴ ژوئن، ساعت ۲ بعدازظهر، تورنتو، میدان مل لستمن  Mel Lastman (ایستگاه North York Center - نقشه).

وینیپگ: گردهمایی ایرانیان وینیپگ در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری، یکشنبه ساعت ۳ بعدازظهر، دانشگاه مانیتوبا، مقابل ساختمان Administration - صفحه ی فیسبوک

ونکوور: یکشنبه، ۴-۷،۱۰۵۵ CANADA PLACE. VANCOUVER BC V6C 0CT - صفحه ی فیسبوک

 

۱. اگر دیر گذاشتم بدلیل این بود که از دیروز بلاگفا کار نمی کرد!

۲. به من نگویید مردم در ایران " غیر متمدنانه" رفتار کرده اند و اتوبوس آتش زده اند. چه مردمی متمدن تر از مردمی که یک جمعه در صف ایستاده اند و رای داده اند. چه تمدنی از این بالاتر که می خواهند انتخاباتشان با حضور یک ناظر بی طرف بررسی شود. ننشینیم این طرف دنیا و قضاوتشان کنیم. مت اگر سنمان از شصت گذشته است و سرخورده ایم و صرفن دوست داریم آرامشمان با هیچ چیز جابه جا نشود ٬ زیر پنجاه ساله هایی را که حتی وسایل ارتباط جمعی شان در دست دولت " صد در صد آزادی گرا" است را سرزنش نکنیم.

سنگ در دست گرفتن از درد می آید. مثل فلسطین. از تحقیر شدن. از اینکه حس می کنی زور نداری. این سنگها همان اشک است که از نابود شدن آخرین امید " متمدنانه " من و ما می آید. ما متمدن هستیم. همیشه بوده ایم. به درد همدیگر احترام بگذاریم.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط پیاده  | 

 

من رای می دهم. با اینکه در تورنتو جمعه ها تعطیل نیست و رییسم تازگیها هیچ دوست ندارد که من نباشم. من رای می دهم با اینکه تا اتاوا شش ساعت راه است. رفت و برگشت. و از همه مهمتر با اینکه که خیلی ها در ایران می گویند :" تو که در ایران زندگی نمی کنی حق نداری برای ایرانیان مقیم ایران تصمیم بگیری " یا " رای ها این طرف آب را نمی شمارند" یا " به تو چه؟"

من ایرانی هستم. هر جا که زندگی کنم. به گواه شناسنامه ام و پاسپورتم. به گواه رنگ موهایم و زبانم. من هیچوقت کانادایی نخواهم بود٬ آنقدر که ایرانیم.  من رای می دهم. حتی اگر نشمارند. رای می دهم که سهم خودم را از سرنوشتم تعیین کنم. انتخاب کنم.

من در دانشگاهی درس خواندم که چادر یک پوشش الزامی بود. دانشگاه بین الملل قزوین. شاید همکلاسیهایم یادشان باشد که ما حتی می ترسیدیم بی چادر در شهر بگردیم. ما را ترسانده بودند. اصلن گزینه ای به نام تغییر برایمان تعیین نشده بود. صرفن تقدیر بود. تقدیرمان بود که ما دانشگاه بین الملل باشیم و چادری و دانشجویان دانشگاه های دیگر چادری نباشند. جتی دانشجویان دانشکده پزشکی و دندانپزشکی قزوین. سالی که خاتمی آمد من سال دوم دانشگاه بودم. انگار موجی همه ما را گرفت. موجی که تغییر می داد یا باور و شهامت تغییر. تصمیم گرفتیم چادر از سر برداریم. بعد از سال اولیها که اصلن تعهد چادر ازشان گرفته نشده بود. اولین کسانی در دانشگاه فنی چادر از سر برداشتند من بودم  و صمیمی ترین دوستم انار. همان که الان دکتر شده است و سانفرانسیکو زندگی می کند. بی چادر رفتیم دانشگاه. انگار که برهنه بودیم. بعد کم کم همه به پشتیبانی ما آمدند و در اصل به پشتیبانی خودشان .  سه  یا چهار سال پیش که قزوین بودم  در دانشگاه ما چادر الزامی نبود. ما تغییر دادیم. شاید با پشتیبانی دوم خرداد. و این تغییر ماند. برنگشت.پس عوض می شود. آرام. ولی می شود.

من در دور اول به موسوی رای می دهم. و اگر دور دومی در کار باشد به موسوی یا کروبی یا رضایی. باز هم رای خواهم داد. چون دغدغه فرهنگ دارم. دلم می خواهد باز حتی اگر موقت٬ طعم کم رنگ آزادی را حس کنم. دوست دارم باز من و مردم عادت کنیم به روزنامه های مختلف. به کتاب های رنگارنگ. به کنسرت ها. به زیبایی. به احترام . به سر بلندی خودم که همکارم به نماینده کشورم نمی خندد. به صلح. به تورم کمتر از بیست و پنج درصد با بالاترین درآمد نفتی. می دانم که موسوی هم یک گزینه کامل نیست ولی من صرفن به تغییر رای می دهم.  به بهتر شدن.چون معتقدم هر آزادی هر چند محدود من و همزبانانم را عادت می دهد که " تا باد چنین نبادا" .

 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1388ساعت 9:35  توسط پیاده  | 

 

 اگر از اهالی " صورت کتاب " - فیس بوک - باشید می دانید که هزار پرسشنامه در آن وجود دارد که به شما می گوید :

- چه قدر حسود هستید.

- چه شخصیتی در کارتون بارباها هستید.

- چه رنگ پیکانی هستید.

- چه شخصیتی در سریال "جومونگ" هستید.

- اسم شوهر بعدی شما چیست .

و  چگونه خواهید مرد.

 همه سوالها بسیار حیاتی هستند. برای من سوال آخر خیلی حیاتی بود و پرسشنامه را به دقت جواب دادم.  اگر به همه گزینه با دقت و صادقانه جواب بدهید در آخر می گوید :" در تصادف می میری یا سکته می کنی " اصلن جواب دقیقی نیست. من خودم سالهاست که به این سوال فکر می کنم. زمانی شروع کردم به فکر کردن که یک خانم مسن در سبزه میدان قزوین به من گفت : " چقدر تند تند حرف می زنی. نشسته میمیریا !"

پس من الان تا حدودی کلید معما را دارم. من نشسته می میرم. مثل سلیمان که ایستاده مرد. ولی نه به ابهت او. من به شرایط زیر برای مرگ نشسته فکر کرده ام. فلذا به یکی از چند حالت زیر خواهم مرد.

- روی صندلی الکتریکی اعدام می شوم. 

- روی صندلی دنداپزشکی با حرص به دکتر که فکر می کنم فارسی نمی فهمد می گویم " عوضی جلاد قرمساق" و دکتر که دست بر قضا زنش " پرژین" است با مته حلقم را سوراخ می کند.

- خیلی جذاب جلوی یک قایق بادبانی خصوصی با لباس سفید و عینک آفتابی به چشم٬ یک وری نشسته ام که ناگهان یک کوسه بزرگ مرا قورت می دهد.

- روی نیمکت پارک نشسته ام و کتاب می خوانم .مردی که بغل دستم نشسته است به شدت سرفه می کند. بی آنکه بپرسم یا سرم را برگردانم خونسرد با کف دست دو ضربه پشتش می زنم . متاسفانه مرد بمب به خودش بسته است و من تصادفن روی دگمه فعال ساز بمبش کوبیده ام.

- در کشتی تفریحی " کاراییب سلطنتی " با هقتصد نفر سر بیست هزار دلار صندلی بازی می کنیم. موزیک قطع می شود و من روی صندلی می نشینم. برنده می شوم. همان لحظه صدای آژیر خطر می آید. از سرنشینان می خواهند که سوار قایق های نجات بشوند و کشتی را ترک کنند. من کنارهای صندلی را چسبیده ام. این اولین بار است که مبلغ هنگفتی پول برده ام. من همیشه بازنده بوده ام. جتی تخم مرغ شانسی هایم پوچ در می آمده است. تکان نمی خورم. گروه امداد چند بار به من تذکر می دهد. جیغ می زنم: " نه . اینها همه اش صحنه سازیست که پول مرا ندهید. دزدها." مردان گروه امداد و کاپیتان جک از روی عرشه شیرجه می زنند در آب و من در حالی که کناره های صندلی ای را که به عرشه کشتی پرچ شده است در دست می فشارم با کشتی غرق می شوم.

- بعد از غذا روی تخته سنگی نشسته ام و آفتاب می گیرم که غذایم هضم شود. ناگهان دایناسوری به نام " قادراسونیوس" که با من شوخی دستی دارد هوس می کند با زدن چند سنگریزه چرتم را پاره کند. و چون سنگریزه ها را به تناسب جثه خودش انتخاب می کند من له می شوم. بین دو سنگ. و چهل و هفت میلیون سال بعد پیدا می شوم.

من نشسته می میرم. شما چگونه می میرید؟

در حاشیه : من این جمله را از مقاله ای که لینکش را در بالا دادم خیلی دوست دارم

"ادعا مي شود اين فسيل كه "آيدا" نامگذاري شده "حلقه گمشده" ميان پستانداران عالي امروزي - ميمون ها و انسان - و خويشاوندان دورتر آنهاست."

اگر ممنوعیتهای حاکم بر محیط کار من که اجازه نمی دهد به چند عکس پستاندارعالی برایتان اینجا بگذارم نبود چند عکس از " عالی ها" می گذاشتم  تا ببنید "آیدا" بعنوان حلقه گم شده بین پستانداران عادی و عالی چه حق بزرگی برگردن شما دارد. اگر دلتان خواست به من رای بدهید.

 

 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط پیاده  | 

 

باور کنید دلم نگرفته است. صرفن رنجیده ام. رنجی عجیب! می دانم که " فیلتر " شده ام. خواسته اند که خوانده نشوم. چیری مثل هراس " از یاد رفتن "  *. آن اتفاق که آنجا می افتد که کسی بر دیوارت و در ضربدر سفید می کشد یا می نویسد طاعون زده. دوستانت را میبینی که پشت درت اشک می ریزند و می روند. ولی دیگر سراغت را نمی گیرند. از هراس طاعون.

یاد رفته زنان و مردان هنرمندی هستند که کمی کمتر از سی سال قبل هجرت کرده اند و دیگر کسی بخاطرشان نمی آورد. کسی خواسته است که مرده دفنشان کنند. هنرپیشه های تئاتر بوده اند. یا سینما. یا ادیب یا گوینده رادیو. نقاش. مجسمه ساز. نویسنده. موسیقیدان .هجرت کرده اند. به هر دلیل. طاعون زده بوده اند. یا ممنوع التصویر. یا صرفن خسته. امروز از یاد همه رفته اند. فقط خودشان یکدیگر را بجا می آورند. برای هم کنسرت می گذارند. یا نمایشگاه. برای هم کتاب می نویسند. تئاتر بازی می کنند. صد ها رابینسون و جمعه !

من به این پیاده رو دلخوش بودم. حس می کردم به خاطر آورده می شوم. من حرف از سیاست یا مذهب نمی زنم. چرا گاهی می زنم چون دغدغه زندگی دارم. فیلتر شده ام. و هرکس که به من لینک بدهد هم فیلتر می شود. دوستانم یک به یک لینکم را برداشته اند. و من از یاد خواهم رفت . می دانم. شاید باید توبه کنم و همه  آنچه را نوشته ام قلم بکشم. دیگر ننویسم : " روزی روزگاری "زن" " . شاید باید پیاده رو را ببندم و وبلاگی باز کنم. نامش را بگذارم اتوبان.و برای تو که با سرعت از کنار من می گذری بنویسم و با سرعت فریاد بزنم : " رووو گار.ان " بی آنکه تو بفهمی من چه گفتم. دلم برای کتابم می سوزد. خواسته می شود و من نمی توانم بدهمش به دست آنکس که دوست دارد بخواندش. و کتاب چه دوست دارد جز خوانده شدن!

امروز من هستم . که در خانه ای که با گچ بر دیوارش نوشته " طاعون " نشسته ام. به زودی پنجاه سالم می شود و دوستان زیادی خواهم داشت. که همه یکدیگر را می شناسیم . و هیچکس ما را. نه جذب  این سرزمین خواهم شد و نه خواهم برگشتو  روی آب می مانم.  شاید چهل سال دیگر به فرودگاه که می رسم و کسی آنطرف شیشه منتظرم نیست. و کودکم و برادرم در کشور دیگری هستند. و مادر و پدرم سالهاست که رفته اند با اعماق وجودم درک کنم " از یاد سرزمینت رفتن " یعنی چه. شاید باید خارج از چهار چوب ننویسم. نخوانم. ترجمه نکنم. گوش ندهم. دوستی نکنم. عاشق نشوم. و صرفن سعی کنم باشم.

پینوشت : دروغ گفتم. جمله اول دروغ بود. الان دارم گریه می کنم. دلم هم گرفته است. برای دروغ گفتن هم فیلتر می شوم ؟

* با ادای اخترام به کتاب خیلی خوب" از یاد رفتن " با نام بسیار زیبایش - نوشته محمد حسین محمدی

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط پیاده  | 

 

ساعت هشت و بیست دقیقه به وقت تورنتو. من یک ساعت پیش بیدار شده ام. در دستشویی کتاب " سال عقرب اثر محمد بهارلو  " را خوانده ام. دوش گرفته ام. یک لیوان شیر با هفت تکه نان تست با کره و شکلات خورده ام. در فرهنگ من هفت عدد مقدسی است.  در فرهنگ من همه اعداد مقدس هستند . حتی هفده . لباس پوشیده ام. روی دماغم پودر زده ام. و موهایم را خشک کرده ام. یک ایمیل عصبانی خوانده ام. ویتامین خورده ام.

موقع خشک کردن موها فکر کرده ام. " بلند شده اند. کوتاهشان کنم. " و بعد یاد پریسا افتاده ام و با لباس کار و شکم سیر و دل خوش نشسته ام به وبلاگ نوشتن. باران هم می بارد و فقط یک قایق روی سهم من از دریاچه پرسه می زند.

پریسا آرایشگر و دوست من است. بیست سالی از من بزرگتر است. بسیار زیباست و عجیب. همه مشتری هایش این را می دانند.  وسط مو کوتاه کردن اگر آهنگ محبوبش از پخش صوت پخش شود کله ات را رها می کند. و شروع می کند به رقصیدن و چرخ زدن. بی توجه به حس و حال تو ناگهان از معشوق اولش حرف می زند و گریه می کند و تو می مانی مستاصل که چکار کنی؟ کارش هم عالیست.

اولین بار که دیدمش موهایم خیلی بلند بود. موهای من تا سه سال پیش همیشه بلند بوده و لخت و سیاه. حالا فکر نکنید سکسی بود و یا افسانه ای. صرفن دراز و لخت و سیاه. روزی که پیشش رفتم گفت موهایت را کوتاه کن. گفتم بیست سال است کوتاه نشده اند. گفت : " عزیزم. به زمان وفادار نشو. به عشق و زندگی باش. بیست سال نه هزار سال. موهایت به شصت پات برسه ولی تو لذت نبری فایده اش چیست؟ زمان چیز مزخرفی است. آدمها را وفادار می کند. به تاریخی که با زلفشان. با شوهرشان . با خانه شان. با کشورشان دارند!"

پریسا همان روز موهای مرا کوتاه کوتاه کرد. هیچوقت به قدر آنروز حس زیبایی نکرده بودم. دلم هم برای موهایم تنگ نشده است. هروقت هم بشود خوب بلندشان می کنم. یا گلاه گیس می گذارم.  ولی حیف این همه مدل کوتاه نیست که مرا هر ماه یک شکل جدید می کند که بفروشمشان به آن موی بلند و صاف ؟

اول صبح نیت نکرده ام  بقول آن آقای خواننده عصبانی وبلاگم " بزنم خانه و زندگی مردم را خراب کنم" ولی ایمیلی گرفتم که لازم دیدم بنویسم. یک خانم " تازه عروس " - من که نمی دانم تا کجایش تازه است و از کجا کهنه می شود - هزار صفحه وبلاگ نوشته که شوهرش دوستش ندارد. و او هم شوهرش را دوست ندارد. شوهرش فحشش می دهد و حالشان از هم بهم می خورد. و هفته ای دوتا آمپول آرامبخش می زند. و شبی یک عدد والیوم می خورد. و شوهرش وقتی مست می کند نمی خواهد ریختش را ببیند و حرفی با هم ندارند بزنند و حس می کنند شوهرش با باقی زنها حرف بیشتر دارد بزند تا او و شبها وقتش را در شبکه های مختلف اینترنت می گذراند و با زنش حرف نمی زند و الخ. و از مردم استمداد کمک کرده که شما بگویید چه کنم؟

شصت و دو تا نظر مشابه  "صبر کن عشق در زمان ایجاد می شود " و " شوهرت بزرگ می شه " گرفته. من برایش ایمیلی فرستادم و گفتم : " تمامش کن. زندگی مشترک یعنی لذت بردن از کنار هم بودن  و . . هر دو شما گناه دارید. زمان نه کسی را بزرگ می کند نه کسی را عاشق . فقط فرسوده می کند ..."

ایمیل زده " من هم اگر مثل تو برای این همه خاطره و گذشته که دارم و این همه سازندگی که کردم ارزش قایل نبودم الان ده بار مثل تو ( مثل تو را دوبار گفته - آیدا) مطلقه بودم "

 دلم برایش سوخت. برای وفاداریش به خاطره ها و گذشته! خاطره به خودی خودی ارزشی ندارد. زمان ارزش ایجاد نمی کند. چه یک سال چه سی سال. ارزش در شاد بودن است. در زندگی کردن. اگر گروهی بنابر عقیده مذهبیشان سی سال موی زیر بغلشان را کوتاه نمی کنند. این سی سال زمان به خودی خود ارزش و زیبایی برای پشم زیر بغلشان نمی آورد. رابطه بیمار و مخرب هر چقدر هم قدمت داشته باشد مخرب است. من دیگر برای خانم وبلاگ نویس نامه نخواهم نوشت . کاش روزی ننشیند روی مبل و با خودش فکر کند که سی سال خاطره تنهایی٬ رنج٬ در بالش و زیر دوش گریه کردن و در منته الیه رختخواب مچاله شدن دارد!

 

با اجازه شما حالا که ده تا خانه را خراب کردم بروم سر کار که خانه خودم خراب نشود ! 

یو ها .. ها ها

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:27  توسط پیاده  | 

۱. ابتدا جواب سوالها در مورد کتاب و بعد ماجراهای من

برای تهیه کتاب در هرجای دنیا ( آمریکا - اروپا و ... ) تقریبن بجز ایران و عراق بروید به آدرس آمازون به شرح زیر :

http://www.amazon.com/Narrow-City-Shahr-e-Barik-Ahadiany/dp/1894256328/ref=sr_1_1?ie=UTF8&s=books&qid=1241742446&sr=8-1

به پیام آمازون که می فرماید " فعلن موجود نیست" توجه نکنید. آمازون بعد از پیش خرید شما به من ایمیل می زند. و من می روم شهر باریک را پست می کنم " کنتاکی " و آمازون پست می کند برای شما.

برای ایران، هیچ راهی به ذهنم نمی رسد. در حال تلاشی هستیم  با توکا نیستانی که کتاب را در ایران چاپ کنیم. امیدوارم بشود. ولی پست به ایران مقدور نیست .

۲. شرکت ما دارد منحل می شود. یعنی شرکت را با جایش فروخته اند به یک شرکت دیگر. هر روز کلی آدم از شرکت خریدار می آیند و قد و بالای ما را بررسی می کنند. می خواهند بالای هشتاد درصد را اخراج کنند. برای همین هرکه نازتر باشد او را نگاه می دارند. کارمندان شرکت خریدار که الان نقش انسانهای موفق را دارند ساعت ها برای ما که نقش انسانهای شکست خورده را بازی می کنیم ،از اینکه " چگونه به اینجا رسیده اند " یا " به کجا می خواهند برسند " حرف می زنند.  ما باید با تعجب سر تکان بدهیم و بگوییم. شما چگونه توانستید؟ شما؟ خدای من شما آخرش هستید ! اسحاق در این بازی سنگ تمام می گذارد. به یکی از مدیران شرکت خریدار گفته است: " حتی یک هفته کار کردن برای شرکتی مانند شما برای یک عمر سربلندی شغلی من کفایت می کند."

من در این بازی یک روز شرکت کردم. اسم بازی هم هست : " چگونه خود را بفروشیم " باور بفرمایید این جمله ای است که رییس من هر روز می گوید : " Try to sell yourself" .یک روز کت و شلوار پوشیدم و لبخند زدم.  سعی کردم خودم را مانند برده ای که خوشحال است اربابش عوض شده است خشنود نشان بدهم. ولی نتوانستم. امروز از خیابان اگلینتون تا خانه پیاده آمدم. و دو تا  بستنی خوردم. و فکر کردم. من خودم را نمی فروشم. اگر هم بفروشم به مرد شعبده بازی می فروشم که مرا در صندوق بگذارد و نصف کند. از فردا با ردای سرخ و چکمه های طلایی به سر کار خواهم رفت.

۳. توکا رفت. بسکه بزرگ است . جسمن و روحن .جای خالیش کم از سیاهچاله ندارد. یک ماه بسیار از هم نشینی با توکا لذت بردم. او را نمی دانم. در سه شهر کانادا هم " خودمان را عرضه کردیم " . دست بر قضا خیلی به یک نوشیدنی کانادایی بنام " فرنچ وانیلا" که بالای هشتاد درصد شکر دارد علاقه مند شد. از تورنتو تا مونترال هفت تا خورد. راه هم زیاد رفتیم. تیاتر هم رفتیم. سینمای سه بعدی و دوبعدی. حتی موج سواری هم رفتیم. و توکا مثل پر روی موجها حرکت می کرد. من هم کوسه ها را می راندم. روزی که بردمش فرودگاه ٬ برای  اولین بار بود که مسافر من می رفت. من در این پنج سال ملاقاتی نداشته ام. در فرودگاه خداحافظی که کرد. گریه کردم. فکر کنم او هم کرد. چون تقریبن سی سانتیمتر از من بلند تر است صورتش را ندیدیم. از این پایین معلوم نیست. بعد از رفتنش و طبق عادت اخیر بستی خریدم و در فرودگاه راه رفتم و گریه کردم.  ناگهان یادم افتاد شماره پارکینگ را به خاطرم نسپرده ام. حالا تصور بفرمایید من هستم. بارانی که می بارد. پارکینگ ۴۰۰۰ ماشینه ترمینال یک و ماشینی که گم شده است. و غم رفتن مرد نقاش. تصمیم گرفتم مشکلات را به ترتیب حل کنم. با بستی دو طبقه را گشتم. گریه را هم فرو خوردم. ماشین را پیدا کردم. سوار شدم. پخش صوت را روشن کردم. از فرودگاه خارج شدم. می خواستم گریه کنم که یادم افتاد بنا بر توصیه پلیس در بزرگراه احساساتی شدن خطرناک است. راندم تا خانه. و در پارکینگ خانه گریه کردم.

 چند تا نوشته مرتبط به شهر باریک    آزاده و بلوط و شهروند 

 

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:40  توسط پیاده  |