تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

۱. غافل نشوید که هر مرگی می تواند نوشته قبلی را کاملتر کند. حتی زنده های مرده در ذهن من هم به نوشته اضافه خواهدن شد. مثل شما که هستی ولی انگارسالهاست که نیستی.

۲. همکارم کف دستانش حرارت تولید می کند. دستهایش را جلوی صورتم تکان می دهد و من عرق می کنم. همکارم می گوید بعد از عید پاک اینجور شده است. مجبورش می کنم لیوان قهوه مرا ده دقیقه نگاه دارد تا قهوه ام سرد نشود. همکارم می گوید :" دور سرش هم درد می کند. گزگز می کند." می گویم : " یائسه شدی ؟ هورمون شروع کن." می گوید : " تو جدن هیچی نمی فهمی . "

۳. آقای تشک فروش اصرار دارد که : " بخواب روش.. امتحانش کن .. غلت برن . " روی تشک دراز می کشم. به مهتابی سقف نگاه می کنم. من طاقباز راحت نیستم. دمر می خوابم. تشک بوی عرق پس کله و نایلون بسته بندی و خاک می دهد. می گوید : " برای دمر خوابیدن تشک های بهتری داریم . " می گویم : " من آدم دمدمی هستم. گاهی دمر و گاهی طاقباز . همه اش را می خرم "

۴. نوشته های من همه دروغ است. من خودم را به شدت تکذیب می کنم.

۵.  در من " شاعری " زندگی می کند. همنام من است. آیدا. شاعر درون من عاشق است. برای معشوقش شبها و گاهی صبحها شعر می سراید. شاعر من از جر و بحث متنفر است. شاعر معتقد است حاملگی بهترین رخداد طبیعت است. او شعر هایش را در دفتر نارنجی و آبی می نویسد. او قدر من قدرتمند نیست. به دنیای بی جنگ ابراز علاقه می کند و حتی باور هم دارد. دوست دارد برود و در جنگل و دشت زندگی کند. سیاست و پول حوصله اش را سر می برد. موسیقی را خیلی دوست دارد. بدور از چشم من کتاب شعر به مستراح می برد و می خواند. گویا اشک هم می ریزد. من شاعرم را قورت داده ام. نوشته هایش را منتشر نمی کنم. وقتی مست نیستم نمی گذارم حرف بزند. من بجای شاعرم بلند و بذله گو حرف می زنم. شاعر من این روزها بازار ندارد و دنیا برایش خطرناک است. شاعرم نوشته هایش لوس بهنظر می اید. قلم قوی ندارد. دیشب در دفترش نوشت : " آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی باران خیس می شوم " . با هم با توافق زندگی می کیم. گاهی ولی می خواهد بیرون بیاید. امروز از آن روزهاست که دلش می خواهد به کسی که هر دو دوستش داریم بگوید : " ..."

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط پیاده  | 

(۴)

مادرم می گفت جای پاهایت بر قیر داغ پشت بام مرداد ماه خانه شان حک شد. خانه را با ردپای تو فروختند. خودت را آتش زدی. با نفت. گویا دیده بودنت که به پسری نامه می دهی. نفت را ریختی رو خودت و دویدی. دور پشت بام. شنیدم که از دهانت کف و آب سبز رتگ چکیده بود روی صورتت. هفده سالت بود. صدیق جان می گفت سینه هایت آنقدر سوخته بودند که هیچ نمانده بوده جز دو حفره و بوی تند چربی سوخته. و سیاه شده بودی سیاه. رهگذری به مادرم گفت که تو را دیده است مشتعل که روی بام می دویدی. آقاخان که خاموشت کرده .دستهایش سوخته بود. مشعل شده بودی خاله مهتاب. پانزده ساله بودم که جلوی مادر بزرگم لباس عوض می کردم. گفت بپوشان. سینه هایم را می گفت. گویا شبیه سینه های تو اند. همانها که سوختند. و صورت برادرم گویا شیه صورت تو. و هیچ از تو نماند جز جای پاهایت که بر قیر نرم پشت بام حک شد. و دستهای سوخته آقا خان. گفتند زهره ات ترکیده. همان آب سبز را می گفتند. مادرم ده ماه از تو بزرگتر بوده. هنوز خوابت را می بیند. عکسهایت را نگاه می کند. می گوید : " مهتاب را ترس سوزاند. ترس مسخره". مادرم بعد از تو هفت سال دوست پسر داشت. مادرم خودش را نسوزاند. همه دیدند. همه سوختند. مادر بزرگم این سالهای آخر که چیزی را به خاطر نمی اورد مرا مهتاب صدا می کرد. گویا من به تو شبیه هستم. به تو مهتاب سینه سوخته.

(۳)

پسر مریم دو تا سر داشت. سرش شکل کاسه تار بود. در سر کوچک مغز بود و سر دوم چشم و گوش و بینی. هر دو سر مو داشتند. کم. اسمش کامیار بود. مرد. مریم جوری رفتار می گرد که انگار همه چیز درست است. سر دوم را با دست نگاه می داشت که سر اول شیر بمکد. سر دوم را نوازش می کرد تا سر اول کیف کند و چشمهایش را ببند. می گفت : " سر کامیار کمی بزرگ بود نمی شد طبیعی زاییدش . من نمی خواستم سزارین بشم . برای مادر و نوزاد هر دو ضرر داره"

کامیار دو سر شش ماه زندگی کرد. این آخری ها من هم دیگر سر دومش را نمی دیدم. یعنی یادم می رفت . مو در آورده بود. سر دوم شده بود شکل یک غده بزرگ و سیاه که از پشت به سر کامیار چسبیده است. فکر کنم سر اول خالی بود. شاید هم تویش هوا می پیچید و صدا می داد. کامیار هیچوقت نمی خندید. شیر می خورد و می خوابید. گاهی تو خواب آه میکشید. چشمهایش هم بالای سرش بود. انگار که بجای روبرو آسمان را نگاه می کرد. مریم گفت : " سرما خورد. مرد. دکتر های خر دیر تشخیص دادند. " گریه هم می کرد. کامیار را با هر دو سرش دفن کردند.

(۲)

سیانور خوردی. با سن ایچ . روی کوه. طبیعی است که مرده باشی . سیانور کم و زیاد نمی خواهد. می کشد. من خودت را نمی شناختم . اسم و فامیلت را میدانستم چون هم کلاسی بودیم. و سبیلت را که سال یک و دو بود و سال سه نبود و سال چهار خودت هم نبودی.   چرا عاشق من شدی؟ عاشق که نه فکر کنم خاطزخواه شدی. یا شاید روز اول سال تحصیلی هفتاد و پنج ، تو و دو دوست دیگرت نشستید در اتاق و ما را تقسیم کردید. ما هم سه تا بودیم. یکی از ما شوهر و بچه دارد و ابروهای کمانی. دیگری شوهر دارد  و پوست سبزه. و من . من گویا به تو رسیدم. به تو که مرده ای یکشب ،روی کوه بخاطر خوردن سیانور بیت المال. آخر کلاس ریاضی یک صدایم کردی و گفتی : " مواظب رفتارت باش " . نمی توانم بگویم که " هیچوقت " آنگونه تحقیر نشده ام ، چون شده ام. .ولی آنروز برای حجم صبر هجده سالگیم زیادی حقیر شدم. دستم لرزید. من چه خبر داشتم از آن قرار تخمی تو و دوستانت در آن شب در اتاقتان در خوابگاه. گفتم : " بله ؟ " گفتی : " همان که شنیدی " کاش فحشت می دادم. ندادم. کودک بودم. از اسید می ترسیدم. ولی تو که اسید پاش نبودی. تو هم کودک بودی. سیانور را لاید حل کردی. به آسمان نگاه کردی و سر کشیدی. می سوزاند نه؟ به خودت هم پیچیدی؟ تو تنها کسی بودی که می دانستی من زیر برگه انتخاب واحدم را خودم امضا کردم. یادت هست که با خنده از زیر سبیلت تهدیدم کردی. حالا مرده ای. در خاک که می گذاشتنت گربه کردم. هر دو دوست دیگرت بودند. دوستان من  هم که در خیال سهم آنها بودند ، بودند.گریه می کردم و همزمان  حس می کردم  سبک ترم. حالا کسی نمی داند که زیر برگه را خودم امضا کرده ام. دیگر لازم نیست مواظب رفتارم باشم. کسی که در خیال من اسید می پاشید  سیانور خورد. زیر نور ماه. و زیر دکل دفنش کردند. دوستانم را نمی دانم که چه شدند.

(۱) 

شما که مردید قدتان بلند بود. این را سیمین می گفت. وصیت هم کرده بودید که در قبرستانی در قم دفن شوید . سیمین از شما متنفر بود. برخی از تنفر ها مرده و زنده  نمی شناسند. شما در قبر گویا جا نمی شدید و گورکن گویا یواشکی آن پایین با بیل روی پاهای بلند و خوشتراش شما زده است و هر دو پا را قلم کرده است و در گور جا شده اید. سیمین چهارده ساله که نزدیکتر بوده از باقی به زمین ٬صدای خرد شدن پاهای شما را شنیده است. لذت برده است. گویا همانقدر که از صدای به اوج رسیدن مردی در آغوشت لذت می بری. سیمین می گفت از آن لذت هنوز هم شرمنده است. همانقدر که از هم آغوشی با مردی شرمنده می شود.

شما جده من هستید خانم منیرالسلطنه. جده من هستید اگر مادر بزرگم زیر آبی نرفته باشد و من واقعن نوه آقاخان باشم. گویا گنجه کفش بزرگی داشتید. به روایت مادرم. شوهر هم کم نکردید. همه درباری و ارتشی. من از شما چند عکس دیده ام . با پیراهن فاخر. شانه های سفید. موهای سیاه.پاهایتان هم در عکس معلوم است. صاف و سفید. همان پاها که گورگن با بیل شکستشان . دایی بزرگ به شما می گوید " مادر قرمساقها" . عموهایش را می گوید و پدرش را. دایی کوچک با افتخار عکس شما و باقی قرمساقها را قاب کرده  و به دیوار زده است. سیمین و سوسن به شما می گویند لکاته گور به گور. گویا سیمین را به زور شوهر داده بودید. سیمین بعد مرگ پدر و شوهر کردن مادر ( شما جابه جا بخوانید- مادر اول شوهر کرد و پدر بعد مرد - تراژدی ) در خانه شما زندگی می کرد و شما گویا بزور شوهرش دادید.مادربزرگ به شدت به شما افتخار می کرد. به استقلال فکری تان. به خودخواهیتان. به لباس پوشیدنتان. به جسارتتان.مادرم همواره غصه گیس بلندش را می خورد که شما فرمودید برایش کوتاه کردند. من نظری ندارم. فقط گاهی به گنجه کفش شما حسادت می کنم. منیر جان خوشحالم که بسیار کوتاهترم از شما و در قبر که چه عرض کنم در گلدان هم جا می شوم. همین.

 

 

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط پیاده  | 

 

۱. کلیدی هست در "رایانه رو لنگی " من که کار نمی کند. فکر کنم معادل فارسیش "فضا بنداز " باشد. فلذا هر چه من می نویسم ٬ بهم چسبیده می شود مانند این عبارت ها که می نویسند روی آفتابگیر های تی بی تی یا گلگیر کامیون " نمیتونیبخونیشنخونش " *. از رایانه شرکت هم نمی شود دل سیر استفاده کرد.

۲. آبحیزیون مهمان ما بودند برای کنسرتشان در شهر تورنتو. خوشی گذشت مبسوط.

۳. بحث از " ک-س" نوشتن یا ننوشتن شدیدن داغ است. من نان به نرخ روز خور هم نشسته ام ببینم کدام جناح پیروز می شود که آنجور بنویسم. البته بنا به دلایلی که یکی از نظر دهندگان وبلاگ سبیل طلا آورده است " یکی از دلایل شکست اصلاحات " از "ک-س" نوشتن نازلی و صنم بود. امیدوارم که اصلاحات پیروز شود و نازلی و صنم هم اصلاح شوند.  ولی هرکس پیروز بشود ما که طرفدار "ک-س " نویسان هستیم و پشت همین تریبون فرضی اعلام می کنیم : " من در داستانهایم از کلماتی استفاده می کنم که از مغزم می گذرند . همین " و "ک-س" و " ک-ی-ر" هم مستثنا نیستند. من طرفدار آزاد نوشتن هستم . (عجالتن این موضع من را داشته باشید تا بعد )

۴. از سر کار بیشتر از این نمی شود نوشت. ولی "فضا بندازم " را داده ام برای تعمیر. بر می گردم . زود .

* نمی تونی بخونیش نخونش

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1387ساعت 10:5  توسط پیاده  | 

 

همه نامه هایی که برای روز زن بدستم رسیده است را می خوانم. روز زن من امروز بعد سالها مبارک است. امروز که یاد گرفتم که آن گونه که تو تعیین کردی نباشم. امروز که همه نامه هایی که برایم نوشته بودی را خواندم. امروز به خودم می بالم که " عامل سرشکستگی تو " هستم. بدان که عامل سربلندی تو چیزی نیست جز زنی که در سکوت با لنگهای گشوده و فرج بی مو و مقعدی چرب شده به سقف نگاه می کند در حالی خورشت فسنجانش روی گاز جا می افتد. زنی که تو را سر بلند خواهد کرد٬ از سکوت به سکوت خواهد رفت. امروز روز من است. دیروز این روز را با سه زن دیگر جشن گرفتم. با همان زنها که به قول تو کثافتند و انگل اجتماعی. که " جنده " و " زیر همه خواب " هستند. که علافند و وبلاگ نویس. زنانی که از دید من باهوش ترینها هستند. آزاده ترین ها. زیبا ترین ها. موفق ترین ها. دیروز با آن سه زن کنار آتش شراب خوردم . من از دستت عصبانی نیستم. خشمگین هم نیستم. تو تجربه واقعی من بودی از آنچه در کتابها خوانده بودم.

امروز روز من است چون بقول تو موهایم را " جنده وار" رنگ کرده ام. خانه نارنجی ام را تمیز کرده ام. با نازلی و کتی و پانته آ دوستم. عاشقم. بدون فکر کردن به عاقبت حرفهایم بی پروا حرف می زنم. با هنرمند ترین معشوق جهان زندگی می کنم. رنگ مبلهایم را تعیین می کنم. اجازه کار دارم. اجازه فکر کردن دارم. زیبا شده ام. با مزه هستم. وبلاگ می نویسم. کتابم را ترجمه می کنم. مهندسم. درانتهای تخت مچاله نمی خوابم. کنسرت برگزار می کنم. و از همه مهمتر " آیدا " هستم.

همه ایملیهایت را پرینت گرفته ام. می خواهم داستانشان کنم. همه را می گنجانم. فحشهایت، جنده خطاب کردنت، تهدیدهایت را به کشتن به سنگسار. آرزویت را برای کوری چشمهایم.تهدیدهایت را به اینکه اموالم را و یادگارهای کودکی و مادربزرگم را ضبط کرده ای و به من نخواهی داد. دوست من، این چیزها مهم نیست. تو به من چیزی را دادی که یک دنیا ارزش دارد. تو به من بزرگترین تجربه دنیا را دادی. من در کنار تو فهمیدم که افسردگی یعنی چه. سه ماه از خانه بیرون نرفتن و با موش ها حرف زدن به چه دلیل ایجاد می شود. اقدام به خودکشی چه حسی دارد. چه تعالی وجود دارد در "جنده" بودنی که من آزادگی خطابش می کنم.

امروز. این وبلاگ پیاده رو باز است هر چند که تو هزار بار خواستی که ببندمش. امروز آیدا حرف می زند هر چند که تو خواسته بودی خفه شوم . من به دعوت شرکتمان سوار جت اختصاصی می شوم و برای عضویت در مهندسین حرفه ای کانادا فرم پر می کنم. هرچند که معتقد بودی من هیچ چیز نمی شوم . امروز دیگر سینه هایم کوچک و رقت آور نیست. زیبا و ایستاده است. از لحاظ جنسی سرد و "به درد نخور" نیستمُ ٬ گرمم و عاشق. پرحرارت.

تو آزادی تا انتهای جهان برایم نامه بنویسی یا در وبلاگم به اسم " اتوبان " یا هر چیز دیگر من را " جنده " خطاب کنی. آزادی که شرمگین باشی از فساد من. آزادی که در خوابهایت من را ببینی و تحقیرم کنی . آزادی که برای همه دنیا و حتی خاله مادر من نامه بنویسی و از فساد من بگویی. از " زخم واژنم" . از " غلام بنگی تمپو زن " از " زیر همه خوابیدن " هایم . آزادی که همه فرشهایم و نقره های مادر بزرگم و ترمه های مادری من را ضبط کنی. من خوشحالم که بدنم را از خانه تو و از معرض تجاوزهایت دزدیدم. من خوشحالم که روحم را از شلاقهای تحقیرت بدر بردم. من خوشحالم. که من ام.

امروز که یک زن قدرتمند هستم که تن به نخواسته هایم نمی دهم٬ روزم مبارک .

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط پیاده  | 

 

همسر علیرضا او را ترک کرد. بی جنگ و جدال. گفت که دیگر دوستش ندارد. نمی شود کسی را بزور نگاه داشت. گونه علیرضا را بوسید و رفت. حتی خرس آبی رنگش را روی میز کنار تخت جا گذاشت. شش ماه بعد در مهمانی همکارانش ، ماریت مست که از دوستان زن سابقش بود گفت : " چی چپوندی تو شلورات که قلنبه شده ، اگر هیچکس نداند منکه می دانم خبری نیست چیز میز حسابی نداری"

- چی را می دانی؟  این مزخرف را از کجا آوردی؟

- از آزی شنیدم. دختره بدبخت بعد چهار سال تقریبن دختر بود.

- آزی گفت ؟ تو مستی.

- آره.. می دانی علی بد نیست آدم عیبش را قبول کنه و اگر جاییش درد می کنه جای دیگرش را فوت نکند.

 

ماریت رفت. و علیرضا بازهم وصف ناتوانیش را شنید . از نوه خاله مادرش و از دوست پدرآزیتا، دوست پسر آزیتا و حتی در برنامه رادیوی دکتر هاشمی در رادیو اورنج کانتی . " در پاسخ به شنونده عزیزخانم آزیتا روحانی از ارواین باید عرض کنم، ناتوانی جنسی مردان قابل درمان است ولی گام اول اذعان بیمار است به ناتوانی. همسر شما اگر حاضر نبوده اقرار به ناتوانی بکند شما تصمیم عاقلانه برای جدایی گرفته اید . معمولن ناتوانی جنسی برای مردان حامل ناتوانی خشونت و سرکوب می آورد . زنان قربانی ناتوانی جنسی مردان ..." آقای دکتر فقط پلاک خانه علیرضا را نگفت .

 

-         الو آزیتا..

-         سلام.. علیرضا ؟

-         خوبی؟  ( آدم متمدن همیشه سلام و احوال پرسی می کند ! آیدا *)

-         مرسی

-          این چیزها چیست  که همه جا پر کرده ای . این مزخرفات

-         علیرضا.. چی به خانواده ام می گفتم. موقعیت من را درک کن.جدا شدن از تو یک مرد تحصیل کرده خانواده دوست. آنها نمی فهمند عدم عشق یعنی چه. معذرت می خواهم . محکومم می کردند. شاید طرد.

-         به دوست پسرت هم ..

-         برای این بود که برایم احترام قایل شود. فکر نکند من گربه صفت هستم یا هرزه. علیرضا من خیلی در موقعیت بدی هستم. جامعه بر علیه من است. تو آسیب نمی بینی . و گریه.

 

علیرضا گوشی را گذاشت.شاید  دلش می خواست هنرپیشه فیلم پورنو باشد. شاید هم فکر می کرد که مرد است و باید موقعیت آزیتا را درک کند. به احترام عشق باید ضعف آزیتا را درک می کرد. در هر حال باید به نقش " علی بی دول" عادت می کرد. و عادت کرد.

 

علیرضا از طرف شرکت زیمنش به یک کشور در حال آباد سازی اجباری اعزام شد. در کشور آباد شونده علیرضا سابقه نداشت. سابقه جنسی.  هیچکس به نوشته های اینترنتی آزیتا در مورد ناتوانیهای جمسی علیرضا دسترسی نداشت. کسی به دکتر هاشمی گوش نمی کرد.

 

علیرضا توسط گروه " بر علیه اشغالگران " به گروگان گرفته شد. گروگانگیران از شرکت زیمنس نقاضای دویست هزار دلار کردند. شرکت زیمنس حتی پرداخت یک پاپاسی را هم رد کرد. گروگان گیران علیرضا را کشتند. به جرم تجاوز به کشور و ناموسشان. ابتدا آلت تناسلی و تخمهایش را بریدند و بعد از مرگش همه مجموعه را در دهانش گذاشتند.  از این اعدام انقلابی را فیلم و عکس گرفتند . فیلم در همه شبکه های اینترنتی توزیع شد. عکس را مجله تایم چاپ کرد. *

 

ماریت فیلم را که دید گفت : " بیچاره علی ، عجب خالی بندی بود آزی. از این بزرگتر نمی شود "

 

در زیر عکس مثله شده علیرضا در حالی که آلت تناسلیش که  انتهایش در دهانش است ، مادامیکه سرش به  شانه اش  می ساید. این جمله معروف از کتاب صد سال تنهایی مارکز را نوشته اند. آنجا که زن کولی می گوید : " پسرم خدا شما را حفظ کند"!

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--

پاورقی در پرانتز :(برای اثبات خشونت اقوام کشور در حال آباد سازی. کسی نگفت زیمنس جان ماشالله دویست هزار تا که خرج یک روز قهوه شماست خوب می دادی پول لامصب را)

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط پیاده  | 

 

عطا قبل از هرچیز لازم به اعتراف است که من در اثر یک عادت بد کتاب را نیمه خوانده رها نمی کنم. این سنت مسخره شخصی گاهی باعث می شود که من بسیار رنج بکشم. حتی دچار کوفتکی مغزی بشوم . برای همین کتابهای نیمه خوانده ام خیلی زیاد نیست. ولی در عوض نخوانده زیاد دارم. راستی اصلن دلیل این بازی چیست؟ ( شاید خفتی برای نگارنده آثار نیمه کاره ؟ ...)

صفر - من همه کتابهای درسی  دانشگاهم را یا نیمه خوانده ام یا اگر تا انتها رفته ام بیش از بیست درصد آن را با مغزم نخوانده ام. همه عبور هر دمبیل چشمهای بنده بوده است از روی کلمات در حالی که مغزم به پسری در دانشگاه یا آش دوغ فکر می کرده است. به شرافتم هم سوگند می خورم که خودم را مهندس نمی دانم. ادعا هم ندارنم ولی ژستم و پشتکارم حیلی خوب است. رویم و اعتماد به نفسم هم زیاد است. ترکیب همه اینها با آن بیست درصد کتاب خوانده شده نان بخور نمیری به سفره ما می آورد.  (می دانم که استاد عزیز سینیتیک اینجا را می خواند. دکتر جان دروغ جرا کتاب شما را هم نخواندم. ولی یادم است که جلدش زرد بود . )

یک : ضد خاطرات : مرحوم پناهی این بیش از یازده سال پیش این نان را در سفره من گذاشت. هنوز تمام نشده است. دو سالی هم هست که کتاب در ایران است و من اینجا. سوادم هنوز به انگلیسیش نمی رسد. یا بعبارت دیگر من اگر طبیب بودم  فارسیش را می خواندم.

دو - جنگ و صلح : بچه که بودم سنگین محتوایی بود و نصفه ماند. بزرگتر که شدم وزنش از لحاظ جرم زیاد بود باز هم نصفه ماند.  

سه : دنیای سوفی : نشد دیگر... کار من نبود.

چهار: اردبیل در گذرگاه تاریخ : چه کسی گفته است اگر فامیل آدم مورخ باشد شما باید برای حمایت از فامیل چهار جلد کتاب بخوانید. تاریخ اردبیل آنهم چهار جلد! من فقط عکسهایش را نگاه کردم .

پنج : کلیدر : من معتقدم من هرچه می خواندم به ته کتاب اضافه می شود. خلاصه اینکه نشد.

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:34  توسط پیاده  | 

 

من در شب گذشته دو خواب دیدم. ( قبل و بعد قطره چشم )

قبل از قطره :

خواب دیدم یکی از دوستان ما با بیل کلینتون رابطه نامشروع  دارد. و هیلاری کلینتون دارد برای من ٬ کتی و نازلی  به فارسی سلیس گریه می کند.

هیلاری : " من الان هزار تا گرفتاری دارم. دم انتخابات. اضطراب دارم . همش سفرم.. یاثسه هم شدم... افسرده هم هستم. چرا الان .. چرا؟"

نازلی : " دامپش کن ! " ( Dump Him- نازلی در مورد همه روابط این نظر را دارد و اولین توصیه اش به همه زنان همین است )

هیلاری گریه می کند که همه موقعیت شغلی و حرفه ایش از بین می رود و التماس می کند که ما از دوست " جنده " مان بخواهیم که دست از سر شوهر او بردارد. حتی هیلاری می گوید: " این همه مرد ریخته چرا بیلی ... آی بیلی"  کتی با خشم کوله پشتیش را به دوشش می اندازد و می رود. و می گوید : " ریدیم بابا.. اینم از هیلاری... ماشالله همه شوهر ذلیل اند... بیلی جونش ترتیب کل کاخ سفید را داده .. حالا این می گه کرم از زنهاست والا شوهر من مثل پسر بچه ها پاکه.. مسخرست" ولی نازلی مهربانانه سفت هیلاری را بفل کرده است و به او می گوید  " حالا پاشو امروز دانشگاه تورنتو سخنرانیت را بکن. من هم برایت پاستای دریایی درست می کنم با سوپ قلم.  "

بعد از قطره:

فیل واقعی دم قسطی ام را بانک بعلت نپرداختن قسطهایش می برد. هرچه التماس می کنم که من مریض بودم و قسطم دیر شد گوش نمی دهند. او مرا بغل کرده است و فیل -که از قضای روزگار اسمش "راسو" است- را دارند بادش را خالی می کنند که در ماشین بانکی ها جا بشود. راسو داد می کشد و زنجیرهای بسته به پایش را می کشد. او سر مرا روی سینه اش می گذارد تا راسو را نبینم.من و او گریه می کنیم. باد راسو خالی می شود و تایش می کنند و در چمدان می گذارند و می روند. با او به آخور راسو می رویم و کاهها را بو می کنیم و گریه می کنیم. همه کف آخور پر از چس فیل (پاپ کورن ) است !

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط پیاده  | 

 

۱. دوست خوب خانوادگی که  از قنداق تا کنون در ایران زندگی کرده است وقتی به دیدن من از فرنگ آمده می آید ٬ می گوید : " ما همه پروجکت های شرکت را خودمون اینترنالی منیج می کنیم . آنجا اوضاع اتوبان سازی و کانستراکشن چطور است . :

-  من که مهندس عمران نیستم. ولی بد نیست. خوب ترافیکم کمتر است. آنجا اتوبان ها در نزدیکی شهرهای بزرگ دو قسمت کلکتور و اکسپرس  .

آقای مهندس شیرینی اش را قورت نداده با دهان پر از خمیر شیرینی خشک و چای می گوید : " جمع کننده و سرعت دهنده.. فارسیش می شود این "

یادتان باشد اگر ایران رفتید و همه انگلیسی پراندند شما زبان به کام بگیرید که همه در حال تحلیل شما هستند.

۲. در مورد اقتصاد ٬ هوا٬ ترافیک ٬ سیاست ٬ انتخابات و چیزهای دیگر نظر ندهبد . شما در این موارد یک وطن گریز نمکدان شکسته محسوب می شوید. اگر در رویتان نگویند در دلشان می گویند : " خب بابا خوب شد یک دهاتی هم تورا راه داد حالا دیگه ما را نمی پسندی " . ضمنن اینکه شما هنوز شهروند ایرانی هستید و حق رای و بالطبع حق نظر دارید از نظر خیلیها محکوم است . کی نظر شما را پرسید. شما در آدرس تهران یک جایی زندگی نمی نکنید پس حق نظر دادن هم ندارید.

۳. بر خلاف بند فوق در مواردی که به زبان و سنت مربوط می شود شما ایرانی هستید. هیچکس یادش نمی آید که شما از بدو دوران مقعدیتان با عقد و عروسی و هلهله و کل کشیدن مشکل داشتید یا در ایران عزیزمان هیچوقت سفره ابوالفضل نمی رفتید و دوست پسر هم داشتید . اگر الان حرفی بزنید باید با پشت چشم نازک مادر روبرو شوید که حالا سه ساله رفتی دیگه ما را نمی پسندی. یواش برو با هم بریم. دوست عزیز همه کارهای نکرده در وطن را باید اینجا انجام بدهبد تا به غرب زدگی متهم نشوید. پس گوشی را بردارید و زنگ بزنید به نوه عموی مادرتان و ختنه سوران پسرش "آریافرداوند" را تبریک بگویید.

۴. هیچ چیزی در اینجا نیست که در ایران نباشد. بحث هم نداریم. اگر از زبانتان در برود و بگویید که در کانادا یک جور مغازه هایی هست که می روی و خودت آشپزی می کنی. یا یک جور جاروی شهرداری است که یک ماشین است که لوله درازی به سرش وصل است و برگها را جارو می کند. حتمن یک وطن پرست پیدا می شود و می گوید که همه اینها از ۲۰ سال پیش در ایران بوده و حتمن شما متعلق به طبقه مستضعف بوده اید.

۵. شما حق ندارید برقصید و دوست پسر بگیرید. چون این روابط آزاد در کشورهای غربی به جندگی منتهی می شود در ایران به تشکیل خانواده.

۶. اگر در کوبا به شما ده تا خوش می گذرد بی شک به دختر دختر خاله مامان شما در آنتالیا بیست و پنج تا خوش می گذرد.

۷. همه در ایران مطمین هستند که سیستم پزشکی کانادا مزخرف است و دکترهایش بیسواد  و بدون قوه تشخیص. و بیمارستانهایش می گذارند مریض پر پر بزند و دکترها سوت می زنند. و اگر شما را ظرف بیست و جهار ساعت در بهترین بیمارستان شهر بدون اینکه یک دلار (ببخشید خارجی گفتم واحد پولشان معادل فارسی ندارد) بپردازید با دبدبه و کبکبه عمل می کنند. و پرستار حتی موهایتان را نوازش می کند ٬ شک نکنید که خواب دیده اید. اینکه شما به بیمه فکر نکرده اید و دولت همه هزینه شما را پرداخت کرده است خیلی هم چیز مهمی نیست. چرا نمی روید آمریکا ؟ دختر خانم ملکی رفته آمریکا الان دو برابر تو حقوق می گیره ؟

۸. اینکه شما در این کشور غصه حق طلاق ٬ حق مسکن٬ زنای محسته ٬ روابط نامشروع ٬ چشمک رییس به زن مطلقه اوپن ( فارسیش می شود باز یا گشوده که ظاهرن هم معنا نیستند. منظور نگارنده غیر باکره مدخوله می باشد)را ندارید که گفتن ندارد. کافیست حرف بزنید که همه زنان متاهل شما را دعوا کنند که ترویج بی بند باری می کنی. یا گربه و گوشت . هر چه بگویید عزیز من همینطور که حرف زدن جوچوی شما برای شما نشاط به همراه می آورد برای من هم این چیزها نشاط آور است حالا چرا شما می گویید خوب است من بگویم نفس اماره. لطفن بحث نکنید. باز دو روز رفتید خارج دم مبسوطی در آوردید!

۹. شما به عنوان زن طلاق گرفته حق ندارید از معشوقتان بنویسید. هر وقت شما را گرفت شاید بشود. نمی شود که ٬ شاید شما هر روز بخواهید با یکی بخوابید و راجع به او شعر بسرایید. آدم می تواند هر روز قربان شوهرش برود و حتی بصورت خیلی ریز از روابط چنسیش در ماشین یا زیر دوش بنویسد. چون شوهرش است مجاز است جتی مردان مهربانی می آییند و برایش نظر می گذارند که " خانم ج عزیز. خوشابحال شوهر شما که زنی مانند شما دارد که در روابز جنسی و روابط اجتماعی و موفقیتاهی تحصیلی سرآمد همه زنانیند."  ولی شما باید در آویزون دات کام بنویسید. جون مال شما هرزه نگاریست.

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:8  توسط پیاده  | 

 

 مرد بوری که بور تر شد

در آسانسور که بسته شد مرد با آنتن موبایل دهه نودش چانه اش را خاراند و گقت :" آفتاب خیلی اذیتت می کند . " عینکم را برداشتم و گفتم : " من چشمم را عمل کرده ام . " مرد به چشم خونین من نگاه کرد و آنقدر بور شد که موهایش سوخت.

 

مرد ماهیگیر من

خواب دیدم که مرد ماهیگیر کنار دریاچه چندین قبر کوچک حفر کرده است. ماهی می گیرد و ماهی ها را در قبرها دفن می کند. تک تک. روی قبر را می پوشاند. من از روی قبر ماهیها می پریدم . ( من هیچوقت نمی توانم روی سنگ قبر یا جایی که می دانم مرده ای زیرش است راه بروم ) . و مرد باز قبر حفر می گرد و ماهی می گرفت .  

 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1386ساعت 15:17  توسط پیاده  | 

 

امروز قوه تخیل ٬ انرزی ٬روح زندگی و باقی همه به فنا رفته است. امروز پرده ها را کشیده ام و با عینک آفتابی هوا را نگاه می کنم. با یک چشم.

کتاب صوتی آقای ونه گات عزیزم را در پخش صوت گذاشته ام و گوش نمی دهم.

هیچ داستانی در ذهنم نیست. نمی دانم چرا یاد کوچه شیمی افتاده ام. یاد آن دوستم که عرق خورد و بیناییش از دست رفت. من برایش کتاب می خواندم. خیلی مرد خوشپوشی بود و هست خیلی از پنجشنبه ها می رفتم دیدنش و برایش کتاب می خواندم. خیلی خوب حرف می زد. برایش یک نظر قربانی بزرگ بردم که از ویلا خریده بودم. شاید بروم نظر قربانی را برای چند وقتی از او قرض بگیرم.

 

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:51  توسط پیاده  |